<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرهام دلبندم</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 06:36:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوباره آمدیم </title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستای بسیار خوب و عزیز و دوست داشتنی و مهربونم، امیدوارم همیشه و همیشه دلهاتون شاد شاد و لبهاتون خندون باشه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;بعد از یک غیبت طولانی دوباره فرصتی شد که بیام  و وبلاگ نویسی کنم و به وبلاگ شما گلهای زیبا سر بزنم، اما برم سر اصل مطلب و از این ۱۶ روز غیبتم بگم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اول از همه دوستای گلم تشکر می کنم که از طریق وبلاگ یا SMS جویای حال شدند براشون آرزوی سلامتی دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دوم از مادر همسری بگم که آندوسکوپی و کلو نسکوپی و ... انجام شد و خدا را شکر هیچ مشکلی نبود و دکتر معالج برای اطمینان یکبار دیگه آزمایش خون را تکرار کرد امیدوارم نتیجه آزمایش هم مشکلی نداشته باشه و همیشه سلامت باشند و روز یکشنبه بعد از 35 روزی که همیشه با هم بودیم مادرعزیز همسر برگشتند به شهر خودشون و جاشون خیلی خیلی خالیه و دلمون خیلی براش تنگ شده همیشه از خدا می خوام اگه یک روزی مادر شوهر شدم مثل مادر شوهر خودم سعه صدر و صبور باشم. مادر شوهر من آنقدر متین و خانم و بزرگوار و با گذشته که آدم را وادار به احترام گذاشتن می کنه تو این 7-8 سالی که عروسشون هستم هرگز ازش کوچکترین بی احترامی یا حرفی نشنیدم ، همیشه با احترام و محبت با عروس برخورد می کنه و همیشه با خرید هدایای مختلف سعی می کنه از عروس هاش تشکر کنه، گاهی وقتها  به بزرگواری مادر شوهرم حسودیم میشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اما برم سراغ پرهام و شاهکاراش. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از روزی که مادر همسری رفته مرتب سراغش را میگیره و میریم خانه فورا می پرسه پس آنا جان کجاست؟ بابا او را برده دکتر ؟ وقتی هم بهش میگم رفته خانه شون میگه چرا اینجا نماند دلیل بزرگش هم اینه که همبازی پرهام تو خانه بود با هم توپ بازی، پلیس بازی و ... می کردند و هر روز هم یک لپ لپ  آناجان براش می خرید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام این روزها به خاطر سرما و آلودگی هوا کمتر بیرون میره و بیشتر سعی می کنم یکجوری سرگزمش کنم و بیشتر با هم کتاب می خونیم و سی دی می بینیم و نقاشی می کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خدا را شکر حافظه پرهام تو حفظ شعر خیلی قویه و کافیه که یک شعر را براش یکبار بخونم 70 -80 درصد را حفظ میشه، تو این مدتی که آنا جان تهران بودند فرصتم برای پرهام کمتر بود و گاهی وقتها می دیدم کتابهای شعرش را گذاشته جلوش و از روی تصاویر کتاب شعر اون صفحه را درست درست می خونه و من فقط ذوق زده می پرم و بغلش می کنم و هزار ماچ از روی صورت پرتقالیش می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تو همین ماه یک سرمای کوچولو خورد که خدا را شکر چیز حادی نبود و بعد از 2 روز خوب خوب شد، البته از خودم واگیر شد و مرتب بهم می گفت &quot; چرا مباظب خودت نیستی که من مریض بشم&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;همچنان شرک 1 تا 3 تو خانه ما دیده میشه و از بس سی دی های شرک را دیده پرهام تصمیم گرفته با من ازدواج کنه و همش میگه بیا با هم عروسی کنیم بریم شهر خیلی خیلی دور &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام را بردیم آرایشگاه تا موهاش را کوتاه کنیم آنقدر از آقای سلمانی سوال کرد که بیچاره کم مونده بود موهاش را بکشه، از آرایشگاه اومدیم بیرون بهش میگم پسر زشته من چطوره ؟ میگه همه میگن من شکل توام، قیافه ام خیلی دیدنی بود . فرید گفت تا تو باشی بهش هر حرفی را نزنی! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;یکی از شاهکارهای پرهام تو این هفته بعد از گذشت بیش از یکسال که دیگه میره دستشویی و ج*ی*ش میکنه روی مبل خانه مامانم اینها ج*ی*ش کرده بود و داد مامانم را درآورده و قرار شده دوشنبه بیان مبلها را ببرند برای تعویض رویه و شستشوی داخلی! تو را خدا چه خرجی گذاشت روی دستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خدا را شکر که آرامش خانه به پرهام هم منتقل شد و دیگه از بد قلقی هاش خبری نیست چز حاضر جوابی های بی حد و اندازه و حرفهایی که در حد خودش نیست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;همش دوست داره بره مهمانی و با افراد خیلی بزرگتر از سنش هم کلام بشه و این برای من جای نگرانی است که باید چه جوری باهاش برخورد کنم که رفتارش درست بشه و در حد سنه خودش باشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تاب بازی یکی از بازیهای مورد علاقه پسری ست و هر شب بیش از یکساعت باید باباش تابش بده و غیر از اون را هم قبول نداره&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فردا چهارمین سالگرد فوت بابای خوب و مهربونمه دلم میخواست خیلی حرفها اینجا بنویسم و از بابای خوبم بگم ولی دوست ندارم باعث رنجش دوستام بشم فقط میگم &quot; بهترین بابای دنیا، بابای مهربون و فهیمم، هنوز هم حضورت تو زندگیم خیلی پررنگه و هنوز هم مثل قبل تو خیلی کارها ازت مشورت میگیرم و تو جوابم را می دی و کمکم می کنی، همیشه بالاترین جایگاه قلبم مال توست و هیچ کس جای اون را نمی گیره &quot; دختری که عاشقانه پدرش را دوست داشت و دوست داره و دوست خواهد داشت منم بابا!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 06:36:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعتها را هم گم کرده ام</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستای خوب و مهربون و عزیز و دوست داشتنی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اول از همه تبریکات صمیمانه به همه دوستان خوب و عزیزم که برنده جوایز پرشین بلاگ شدند و از اینکه نتونستم توی جشن همراهیشون کنم عذر می خوام امیدوارم همیشه موفق باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خیلی گرفتارم و اصلا فرصت وبلاگ نویسی ندارم همینقدر میگم که آزمایش مادر همسری را گرفتیم و خیلی ناباورانه متوجه شدیم CEA tumor marker خونش از حد نرمال بالاتر است و از روز دوشنبه هفته قبل مرتب دنبال آزمایشات تکمیلی و آندوسکوپی، کلونسکوپی و ... هستیم. یک خط در میان هم میام سرکار. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تو این هاگیر واگیر پرهام هم با تمام تلاش آتش می سوزونه و بد قلقی می کنه و یک بند هم آویزون من شده و همه کارهاش را باید به همون نحو که میگه انجام بدم با اینکه قبلا تو خیلی از کاراش مستقل مستقل بود انگار انرژی منفی من بدون کم و کاستی به آن منتقل میشه و من تمام تلاشم را برای آوردن آرامش به خانه انجام می دهم ولی خب فرید هم که کلا آدم احساساتی و حساسیه و تو این مواقع شدیداً خودش را می بازه و باید همش در حال دلداری دادن همسری هم باشم .حق هم بهش می دم مادرش و کلی نگران، اون هم زیاد حوصله بازی با پرهام را تو این روزها نداره و همه توقعات پرهام را باید من پوشش بدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از لیلی مامان یونا هم عذر خواهی دو چندان می کنم که از راه دور اومدند و اصلا نشد ببینمش و میزبانشون باشم &quot; لیلی جان روز جمعه چندین بار به تلفن همراهت زنگ زدم خاموش بود&quot; دلم میخواست صدات را بشنوم دوست عزیزم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تا بعد به درود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 09:39:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرهام جون + گزارش تصویری جشنواره انار</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستان مهربون و دوست داشتنی امیدوارم دومین ماه پاییز را شاد شاد شروع کرده باشید و تا آخرین روزهای این ماه گرمای دلهاتون بر سردی این فصل غلبه کند.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;امروز پسرم سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز است که مهمان کاشانه و آشیانه عشق ماست و چقدر این مدت برامون متفاوت با سالهایی است که هنوز فرزندی نداشتیم و گاه می اندیشم که چگونه آن چند سال اصلا خلایی از نبود فرزند احساس نمی شد و الان حال و هوایمان جور دیگری است و همه کارهایمان به سه نفر ختم می شود از نوع غذا خوردن، پوشیدن، حرف زدن و حتی تفریح کردنمان، اگر هم خلوت دو نفره ای هم باشد باز هم ردپایی بزرگ از اوست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پسرم، پاره وجودم، محبوبم، چراغ خانه و امیدم، من بیش از آنکه فکر کنی محتاج وجود توام و در نی نی چشمانت بی تاب تر از روزهای قبل، گاه دلم می خواهد زمان متوقف گردد و تو همیشه در همین قد و قواره در آغوشم بمانی و من مست از شراب وجودت گردم. پسر با احساسم آن لحظه که دستهای مخملینت را به دور گردنم حلقه می کنی و صورتم را می بوسی بدان که تمام نعمتهای دنیا را به من ارزانی داشتی و آن لحظه را با هیچ گوهری عوض نمی کنم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روزگیت مبارک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خدا را شکر که اوضاع و احوال روبراه است و پرهام بعد از ظهرها با آنا جان دوتایی شرک می بینند و از گیر دادن به من زیاد خبری نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز جمعه رفتیم فرهنگسرای اشراق جشنواره انار و جای همه دوستان خالی بود،هوا بسیار مطبوع و از اون بهتر دیدن انواع و اقسام انارهایی بود  که از شهرستانهای مختلف آورده بودند و من هم که عاشق انار کلی اونجا انار خوردیم و ۲۰ کیلویی هم خریدیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;قبل از ورود به سالن انار نمایشگاهی هم از کلیه استانها که شامل خوراکی و صنایع دستی اون استان بود دایر کرده بودند که حسابی مورد استقبال واقع شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام هم این وسط چند تا کتاب با تصاویر متحرک و کلی خوراکی جورو اجور خرید ولی دریغ از خوردن یک دونه از اونها ، تا بهش میگم خوراکیهایی که خریدی بخور میگه برای مامانم خریدم ببره اداره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;گزارش تصویری از جشنواره انار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/111254.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/111310.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/113930.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090731/114135.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/114146.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/115618.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/115645.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/121538.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/121606.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/121648.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090731/121653.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/121745.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/121759.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090731/122048.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/122158.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090731/123252.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090731/125143.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 05:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته های پر مهمان </title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوست جونای عزیزم و مهربونهای دنیای زیبای وبلاگی! امیدوارم روزهای زیبای پاییزی براتون مثل رنگهای این ماه خوش رنگ ترین روزها باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از روز جهانی کودک بگم که برای پرهام با سلیقه خودش یک ماشین کنترل از راه دور و یک ماشین فولکس آبی خوش رنگ که دراش باز میشه خریدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;با همکارم تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه رسانه های دیجیتال اونم وسط هفته و تو ساعت اداری ، دو تا برگه ماموریت بردم تو اتاق آقای مدیر و گفتم داریم میریم مصلی تهران فرمودند برای چه کاری ؟ گفتم جهت تفرج و گفتند حالا چرا  برگه ماموریت ، گفتم آخه زورم به رئیسم میرسه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;جاتون خالی هم خوش گذشت و هم برای پرهام کلی سی دی آموزشی خریدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;نمایشگاه رسانه های دیجتیال &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 465px; HEIGHT: 353px&quot; height=364 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20100715/114856.jpg&quot; width=495 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز پنج شنبه ۱۶ مهر دوست بابا فرید، عمو محمود همراه با خاله مرجان و محمد امین جون اومدند خونمون، عمو محمود رئیس یکی از پاسگاههای مرزی غرب کشور است و به مناسبت هفته نیروی انتظامی تهران مراسم داشتند و به خواهش ما همراه خانواده اومدند و دو روزی با هم بودیم. ولی متاسفانه پرهام با محمد امین به هیچ طریقی کنار نمی اومد. اول همه اسباب بازی هاش را آورد تا با محمد امین بازی کنه ولی خیلی زود پشیمان شد و دیگه کار به مشاجره فیزیکی رسید و با توجه به اینکه محمد امین از پرهام یکسال و یک ماهی بزرگتر بود و از نظر جثه هم خیلی درشت تر زورش به پرهام می رسید و پرهام هم به تلافی همه این کارها اجازه نمی داد اون به هیچ کدام از اسباب بازی های پرهام دست بزنه و خلاصه همش کشمکش بود و گریه و زاری از دو طرف که یکی داد میزد من این ماشین را می خوام و از اون طرف هم پرهام داد میزد که نمی دم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام وقتی عمو محمود با لباس فرم دید گفت وای این که پلیس و یک کم هم ترسید ولی عمو قول داد برای پرهام لباس نظامی بفرسته و یک عکس با کلاه عمو محمود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090717/090714.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز جمعه بابا فرید هم برای اینکه یک کم تنش فروکش کنه پرهام را برد پارک و بعد ازظهر هم رفتیم دنبال عمو محمود و از مرکز همایشها رفتیم دربند و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و فقط پرهام و عمو محمود با هم رفتند نتونستیم اونجا شام بخوریم و برگشتیم و دلتان نخواد رفتیم نزدیک اداره من و شام چیزبرگر . ماشروم برگر خوردیم.روز شنبه هم برگشتند به سمت سردشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090717/120041.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090717/114927.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از روز سه شنبه هم مهمانهایی که خیلی وقت منتظرشون بودیم اومدند&quot; پدر و مادر همسری، عمه مریم و عمو فرخ و محمد جون و فاطمه کوچولو نی نی های عمه مریم&quot; از چند روز قبل از اومدن مهمانهامون همش سعی می کردم در قالب قصه تعامل بین محمد و پرهام را زیاد کنم تا دوباره قصه هفته قبل تکرار نشه و پرهام با این بچه ها راحت کنار بیاد ولی مثل اینکه گوشزدها بدترش کرد و از لحظه ورورد جبهه گرفت و دعوا ها و ناسازگاریها خیلی شدیدتر شد و فرق در این بود که پرهام تجربه قبلی را هم داشت و به شدت مراقب بود کسی به اسباب بازی هایی که حتی بیش از یکسال است که تو بوفه اش بلا استفاده بوده دست نزنه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;محمد عمه مریم که برعکس پرهام بچه آرامی است حریف پرهام نمی شد و تو این درگیری ها همیشه مغلوب بود و من هم نمی تونستم کاری انجام بدم و فقط روزی n دفعه پرهام را می بردم تو اتاقش و براش توضیح می دادم که آنها مهمان هستند و چند روز دیگه میرند خونه شون و تو تنها می شی ولی زیاد فایده نداشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;میانه پرهام با فاطمه کوچولو خیلی بهتر بود تا محمد جون، شبها هم فاطمه از دست مامانش فرار میکرد و میامد کنار پرهام می خوابید. هی ما بگیم دخترا ول کن نیستند شما ها بگید نه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;IMG height=319 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20100723/222544.jpg&quot; width=461 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;یک روز هم با عمه مریم مشاجره لفظی میکرد و می گفت دیگه برید خونه تون اینجا هم شام خوردید هم ناهار ما دیگه جای خوابیدن نداریم بهتون بدیم. حالا خدا را شکر که من و خواهر شوهر خوبم خیلی میانه مون حسنه است وگرنه فکر میکرد من به پرهام یاد دادم که این حرفها را بزنه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز چهارشنبه هم پرهام با فاطمه و محمد رفتند پارک و اونجا فاطمه تو بدو بدو گوی میدان از این دو تا پسر ربوده بود و حسابی شیطنت کرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090722/105747.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;یک شب هم موقع شام درگیری برای اسباب بازیی که آنا جان برای پرهام سوغاتی اورده بود بالا گرفت و فرید هم در یک عملیات انتحاری همه اسباب بازی ها را جمع و به راه پله پشت بام انتقال داد و خلاصه گریه هر سه تا با هم بلند شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;IMG height=271 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090722/224210.jpg&quot; width=400 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;محمد، پرهام و فاطمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090722/224234.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090722/224228.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خلاصه کلام پرهام در مهمان نوازی کتک کم نذاشت و حسابی اذیت کرد. روز جمعه که مهمانهامون رفتند به پرهام گفتم ببین تنها شدی دیگه نی نی ها رفتند و همبازی نداری گفت: من تنها نیستم تو را دارم، بابا را دارم، دایی محمد و دایی علی را دارم، مامانی را دارم و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=394 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090717/121311.jpg&quot; width=412 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;مادر شوهر خوب و مهربونم را نگه داشتم تا ببریمش دکتر و چکآپ ،یک ذره هم فرید جون خودش را برای مامانش لوس کنه و یکی باشه که نازش را بکشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090724/110633.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم خیلی ببخشید چون یا نیامدم سرکار و یا اگر هم اومدم  خیلی درگیر بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز جهانی کودک مبارک</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 143px; HEIGHT: 133px&quot; height=137 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20091007/105321.jpg&quot; width=161 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام !تقویم داره ورق می خوره و ۱۶ مهرماه از راه میرسه و این روز مصادف است با روز جهانی کودک، روزی که در تمام جهان برای کودکان مراسمی برپا میشه و همه کودکان در انتظار دریافت هدیه ای هستند.می دونم در سرزمین خودمون هستند کودکان زیادی که روزهایست که لحظه شماری می کنند تا دست محبتی بر سرشان کشیده شود و اسباب بازی کوچکی شادی دلها یشان گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; دوستی از ژاپن بهم میگفت همه مدارس و مهد کودکها جشنهای ویژه و هدایای ویژه ای به بچه ها می دهند. ولی این روز تو ایران هنوز جا نیفتاده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 163px; HEIGHT: 150px&quot; height=145 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20091007/105256.jpg&quot; width=159 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;منم از طریق وبلاگ پرهام جون این روز را به همه نی نی های گل در کره زمین بخصوص به پسرم پرهام دلبندم و دوستای وبلاگی پرهام&quot; سلوا،رزانا، دیبا، پرند، نارگل ،بهنیا و بهتاب، یاس و نیلوفر ،نیما، نیکان، هیژا، ارشیا، آرش، نازنین فاطمه و نازنین زینب، پگاه و پارسا، پریسا و پارسا، رژین، مزدا و مهرداد، بردیا، ماهان، نازنین سادات، ارشیا، هلیا، آرتا، سارا، ایلیا، علی، مهدی، طاها، مارتیا، آوین، یاسین و دانیال، ریحانه، مهدیار، یونا، تارا، پرنیان، فاطمه، صبا ،دل آرام،کیارش، آرین ، امیر رضا و علیرضا، عسل، کیان و کیارش، محمد مهدی، دانیال ، رومینا، فرنوش و فرجاد، محمد امین، مریم عمو درویشی، آنوش عمو آرش، ایمان عمو اصغر، ثنا ، بهار،  پرهام کوچولو ...&quot; از صمیم قلب تبریک می گم و از درگاه ایزد مهربانی سلامتی و شادی آرزومندم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 191px; HEIGHT: 128px&quot; height=110 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20091007/105302.jpg&quot; width=159 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;همیشه ایام دلهای کوچولو و مهربونتون با شادکامی و حلاوت لبهاتون با شیرینی همراه باشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 147px; HEIGHT: 158px&quot; height=149 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20091007/105314.jpg&quot; width=127 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;خیلی دوستتون دارم و هزاران بوسه عشق را براتون هدیه می فرستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 08:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگاران ما در این مهر ماه پاییزی</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام و صد سلام به همه دوستان گلم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پسر دانای من، نازنینم سه سال و سه ماه و سه روزه شدنت مبارک &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;فرصتی نیست تا بیام و زیاد بنویسم ولی خواستم گذری بر هفته ای که گذشت داشته باشم تا یادم نره که این گل پسرم چقدر بزرگ و آقا شده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز دوشنبه ۶ مهر پرهام را برای چکاپ بردیم مطب دکتر ناصری و خدا را شکر راضی بود و همون جا هم واکسن آنفولانزا را براش تزریق کردیم که مطب را که هیچ کل ساختمان پزشکان را روی سرش گذاشت. وقتی از ساختمان پزشکان بیرون اومدیم بردیمش خرید و بع سلیقه خودش کلی شکلات و آبنبات و بیسکویت خارجی خریدیم و از اون طرف هم رفتیم شام بیرون تا یادش بره که واکسن زده، ولی تا صبح از دست درد نالید و بهانه گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز سه شنبه ۷ مهر روز آتش نشان بود و پرهام را بردم نزدیکترین مرکز آتش نشانی تا به قول خودش به عمو آتش نشان بگه : عمو روزت مبارک&quot; ولی متاسفانه نیروهای اتش نشان ماموریت بودند و ما دست خالی برگشتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;این مطلب را می نویم تا پرهام یادش بمونه که روز جمعه ۱۰/۷/۸۸ چقدر من و بابا فرید را اذیت کرد و کار را به جایی راساند که مجبور شدم علی رقم میل باطنی از تنبیه بدنی استفاده کنم.  روز جمعه روز نظافت خانه ما است و معمولا پرهام زیاد تو دست و پا نمیاد و پی کار خودش است ولی اون روز همش به پرو پای من پیچید و جار و جنجال کرد و جاروبرقی را خاموش و روشن کرد و اسپری active همه کاره را به سر و صورتش پاشید و هر چی تذکر داده شد فایده ای نداشت. تا اینکه مجبور شدم دست به کتک بشم و دو سه تا پشت دستش بزنم  ولی توی دلم یک دنیا غوغا برپا بود و به شدت بهم ریخته و عصبی. بعد از کلی گریه بردم که دست و صورتش را بشورم  از بس دم دستشویی بپر بپر کرد چانه اش را زد لب دستشویی و زبانش را با دو تا فک گاز گرفت و خون فواره زد و مگه خون بند میامد یک پارچ آب یخ را یواش یواش تو دهنش قرقره کردم تا خونش بند اومد. دیگه هیچ کاری نتونستم انجام بدم و همه کارام موند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;مدتها ست که پرهام میگه مهد کودکم را عوض کن و از این مهدم خوشم نمیاد و بعد از کلی این ور اونور رفتن  مرکز مطالعه و خلاقیت را کشف کردم که برای بچه های 3سال به بالاست و برای روز 4شنبه وقت آزمون و مصاحبه دااده شده است به شرط آنکه پرهام کلیه آزمونها را بالای 89 کسب نماید می تونیم ثبت نامش کنیم. برامون دعا کنید تا سربلند بشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از روز پنجشنبه مهمانهای عزیزمون از آذربایجان غربی به تهران میان و حسابی سرمون شلوغ میشه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تو پست بعدی حتما عکس میزارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه مهر</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام و صد سلام به همه دوستان مهربان و دوست داشتنی دنیای مجازی! امیدوارم فصل زیبا و رنگارنگ پاییز فصلی پر از نشاط و شادی براتون باشه من که عاشقه این فصل هستم و از این فصل را خیلی دوست دارم.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;همیشه ماه مهر برام یاد آور روزهای خوش محصلی و دانشجویی است که با ذوق و شوق خاصی خودم را برای اون آماده می کردم. امسال تمام تلاشم را کردم تا بتونم پرهام را ببرم تو یک مدرسه ابتدایی جشن شکوفه ها ولی ساعت و مراسم جشن با ساعت کاری من جور نشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;پرهام در اداره مامان&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20100627/130554.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اما بگم از پرهام که همش در حال خواندن آهنگهای خواننده &quot; سا*سی*ما*نکن*&quot; و بیشتر تیکه کلامهاش را از اون تقلید می کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;IMG alt=&quot;پرهام در رستوران سپید و سیاه&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20090629/141640.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;سی دی شرک را از بس دیدیم یک جورایی فکر می کنم شبیه اونا شدیم و پسرمون از ما پرنسس فیونا می خواد.کسی می دونه کجا می تونم برای پسرم یک پرنسس بخرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media6.dropshots.com/photos/661259/20090618/193923.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;برای خرید لباسهای پاییزه رفتم خیابان بهار و به جای لباس پاییزه بیشتر لباسهای بافت زمستانی دیدم و یک سویشرت و یک بلوز و شلوار و یک بلوز تک را با چند دفعه بالا پایین رفتن خریدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پنج شنبه ای که گذشت آخرین پنج شنبه ای بود که همسری می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خانه و از این هفته کلاسهاش شروع شده و دیگه ما هم یکجورایی درگیر شدیم. ولی عجب بارانی اومد اونروز .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;پرهام تو مانتوی مامانش&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090609/231320.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;عصر پنج شنبه پرهام را بردیم فروشگاه رفاه و دیگه اختیار پسری از دستمان به نوعی خارج شد و هر چی که دوست داشت با سلیقه خودش بر می داشت و داخل سبد میذاشت و ما هم فقط همراهیش می کردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20090606/131852.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;جمعه عصر هم رفتیم بهشت زهرا و پرهام چقدر زیبا و با یک حالت روحانی نشسته بود کنار قبر و دستش را گذاشته بود روی سنگ و لباش را تکان می داد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دیروز هم با پیشنهاد خودش بردیمش آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم و باز به درخواست خودش موهاش را رنگ آبی کردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=407 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20100706/192854.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=398 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20100706/193106.jpg&quot; width=412 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media8.dropshots.com/photos/661259/20100706/193358.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media7.dropshots.com/photos/661259/20100706/194056.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;باید برم اتاق سرور احضار شدم تا بعد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید سعید فطر مبارک</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستای خوبم، روزهای زیبای پاییزی در آخرین روزهای فصل تابستان بهتون خیلی خوش بگذره .امیدوارم روزگاران بر وفق مرادتان باشه و از ماه مبارک رمضان بهترین بهره را برده باشید، نماز و روزه هاتون قبول و عیدتان مبارک.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;این چند وقت انقدر بی جون و حال بودم که توان کشیدن خودم را هم نداشتم و اصلا حس و حالی برای نوشتن نبود و همین که خودم را تا سر کار می کشاندم و برمی گشتم هنری بود در نوع خود بی نظیر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;امروز اداره محترمان به مناسبت پایان ماه رمضان به صرف صبحانه تحویلمون گرفتند و تو رستوران اداره ازمون پذیرایی مفصلی کردند که در نوع خودش دیدنی بود و تا ساعت ۹ مهمانی بودیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اما از پرهام بگم که خیلی فهمیده و دانا شده و دیگه راحت تر می تونم براش خیلی مسائل را توضیح بدم. با این همه استقلال به من بیش از اندازه وابسته است و دوست داره تو تمام کاراش من هم نقشی داشته باشم . خدا نکنه بابا فرید یک کم سر به سرش بذاره فورا بهش میگه :&quot;من اذیت نکن من مامان دارم&quot; و فورا صداش را بلند میکنه که مامان زمانه به دادم برس بابا داره من را انگولک می کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;حرفهای قلمبه سلمبه ای میزنه که شنیدنی است تا حرفی میشه میگه :&quot;به امید خدا &quot;،&quot; مجددا انجام بده&quot;، &quot; اقلا برو سر جات بخواب&quot;، &quot; خیر پیش&quot;،&quot; ببخشید &quot; و فورا هم جواب می ده &quot; خدا ببخشه&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از شیطنتش بگم که به بی نهایت رسیده و از هر فرصتی برای شیطنت بهره می بره و دیگه خیلی نمونده جزء اخراجی های محل بشیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دستشویی رفتن پرهام به طور کامل مستقل شده و دیگه اصلا به من اجازه نمی ده باهاش برم ولی با نظارتهای دورادوری که دارم خیلی وسواسی عمل می کنه و دستهاش را هم خیلی تمییز میشوره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از وقتی که لاک ماوالا براش میزنم چون طعمش خیلی تلخ دیگه دست تو دهنش نمی کنه و این یک کار هم از سرش افتاده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;برعکس سالهای قبل امسال جزء هتل مامان جای دیگه برای افطار نرفتیم و نه مهمانی دادیم همش افطار خانه بودیم حتی توان بیرون رفتن را هم نداشتیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز عید فطر رفتیم سپهسالار و برای پرهام و بابا فرید کفش خریدیم و ناهار را هم رفتیم بیرون که جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز پنج شنبه بابا فرید زحمت کشید و پرهام را آورد اداره مامانش و کلی خوشحال و شاد شد که بالاخره این فتح را انجام داده ولی بخش را سرش گذاشت و بدون رودرواسی به همه اتاقها و پارتیشن ها سرک کشید و با همه همکارا خوش و بشی کرد و دیگه تو اتاق سرور خیلی نمونده رکها را از جاش برداره و ببریم خانه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;امشب هم عروسی پسر عمه عزیزم که از همین جا براش زندگی شاد شادی را آرزومندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;داریم یک وب سایت جدید دانشگاهی طراحی می کنیم و از امروز هر روز از ساعت ۱۳تا ۱۵ باید برم جلسه تا به یک نتیجه برای طرح اولیه اش برسیم یک وب سایت شبیه دانشگاه yale ، تا چقدر بتونیم با امکانات ایران همانند سازیش کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;از اینکه به وبلاگهای قشنگتان سر نزدم من را ببخشید فردا حتما میام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 06:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات هفته ای که گذشت</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستای گلم امیدوارم حال خودتان و گلهای قشنگ تان خوب خوب باشه، طاعات و عباداتتان هم قبول ما را هم دعا کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;چون باید برم سر کلاس و برای یک جمعی که همه خدای ادعا هستند در مورد نحوه استفاده از یک search engine صحبت کنم و با این صدای گرفته و آبریزش بینی چی می خوام بگم نمی دونم، نه powerpoint آماده دارم و می خوام online حرف بزنم از این همه اعتماد به نفس دارم می ترکم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز پنج شنبه رفتیم عروسی و جای همه تون خیلی خالی خیلی خوش گذشت اول افطاری دادند که شامل چای و نان و پنیر و خرما و گردو و سبزی خوردن بود همراه با سوپ جو و شله زرد و زولبیا و بامیه ، که تا ساعت حدود 8:30 طول کشید تا میزها جمع شد و بعد هم مثل همه عروسی ها میوه و شیرینی روی میزها چیدند و یک خانم مولودی خوان با 5 تا دف زن اومدند مراسم شروع شد و 20 دقیقه ای در مدح ائمه خواند و بعد هم آهنگ های آن ور آبی که به صورت دخواستی گفته می شد و حسابی بزن و بکوب بود و بنده هم از اول تا اخر جزء ثابت و میدان دار بودم و خلاصه ساعت 10:30 میز شام را چیدند و دلتان نخواد بعد از اون همه حرکات موزون گرسنه بودم و حسابی خوردم ولی بر عکس بنده پرهام در رژیم مطلق بود فقط سه چهار تا لقمه نان و پنیر خورد و گفت سیر شدم تا فردا صبح، تا یادم نرفته بگم که داماد تو مجلس زنانه اصلا نیامد و فیلمبردار هم نداشتند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز جمعه پرهام وقتی از خواب بیدار شد آبریزش بینی داشت و من همش نگران بودم که نکنه حاد بشه ولی خدا را شکر تا شنبه قطع شد و تا الان گوش شیطون کر به خیر گذشته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا پرهام! خیلی حرف می زنه و سوال می پرسه و گاهی کار را به جایی می رسانه که من کم میارم و عصبی میشم. بعد از هر جمله اش یک دونه چیرا ؟ هست، چرا توی آش باید سبزی بریزیم؟چرا باید غذا بخوریم؟چرا باید بخوابیم؟ چرا تو می ری اداره و هزاران چرای دیگه ؟ که گاهی جوابهاش را از توی قوطی عطاری نمیشه پیدا کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;جدید علاقه زیادی به کلاس رفتن پیدا کرده و همش به من میگه من را ببر کلاس زبان، کلاس اسکیت، کلاس نقاشی ولی مهد کودک نبر! نمی دونم راست می گه یا زاییده ذهن خودشه ولی میگه اعظم جون مربی مهد من را زده ومن تنها نشستم روی فرش تو مهد و گریه کردم هیچ کس نیامد بوسم کنه، اشکام را پاک کنه و بغلم کنه. دنبال کلاس زبانی هستم که بشه مادر و بچه با هم تو کلاس بشینند شما دوستای عزیزم جایی را سراغ دارید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;قربونت برم خدا جون نمی دونم باید چی کار کنم گاهی می برم از دست بد غذایی و غذا نخوردن پرهام، همش بهانه پشت بهانه که سیر شدم نمی خورم . چند روز پیش می گفت مامان: قلب من کجاست منم گفتم روی ران پات، پرسید معده من کجاست منم گفت روی کمرت، حال این را داشته باشید برای اینکه غذا نخوره دستش را میزاره روی کمرش و آه و ناله که معده ام درد میکنه و نمی تونم غذا بخورم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام مقلد بسیار خوبی است و هر کاری را که ببینه خیلی خوب با جزئیات به ذهنش می سپاره و برای همه توضیح میده نزدیک خانه امان یک فضای سبز هست که پرهام میره دو چرخه سواری و یک آقایی هم مسئول ابیاری و نگهداری از گلهاست و پرهام بهش میگه &quot; بابا آبی&quot; و هر وقت هم که برمیگردیم خانه جاروبرقی به دست بابا آبی میشه و گلهای روی فرش را آب میده و  با قیچی وسایل دکتری شاخ و برگها را حرس میکنه و یک تاپ آبی هم داره می پوشه تا دیگه ظاهرش هم شبیه اون بشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;توی محله امان یک مغازه باز شده که انواع سبزی پاک کرده و شسته و ضد عفونی شده را در سبد های سفید خوشگل گذاشته و هر کس هر مقدار و از هر نوعی که بخواد بهش میده و خیلی ها همان جا میدند خرد کنه، گاهی ازش سبزی خورن اونم برای یکی دو وعده می خرم ، پرهام عاشق اون چرخ سبزی خردکن شده و هر شب میگه بریم سبزی بخریم و دوری بزنیم و برگردیم. این همه اسباب بازی داره پرهام ولی عاشق وسایل خانه است و با اونها حسابی سرگرم میشه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دیگه باید برم تا بعد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 06:40:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی</title>
<link>http://mamanparham.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300cc&gt;سلام به همه دوستای گلم که یک دنیا دوستشون دارم، طاعات و عبادات تان قبول . &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;ای کاش ساعت کار ادارات را کم می کردند حجم کار را هم کنارش کم می کردند من که آنقدر حجم کارم زیاد شده که تا سرم را بلند میکنم می بینم داره ۴ میشه و من اصلا نفهمیدم، و یک پسر شیطان بلا چشم انتظام و بدو بدو میرم که بهش برسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;یکی نیست به من بگه تو این اوضاع و احوال کلاس زبان رفتنم چی بود ولی خب من یکدفعه تصمیم میگیرم حالا فکر کنید تو حجم زیاد کار هد فن هم به گوشم و دارم زبان می خونم ولی خیلی به من انرژی میده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;تو این ۲۰ روزی که نبودم دو سه روزش را مهمان داشتم دخترخاله عزیزم از کویت اومده بود و کلی با هم خوش گذروندیم و بیرون رفتیم و پیتزا خوردیم. کلی سوغاتی های خوشگل از ماندانا جون گرفتیم. خاله ماندانا و نوید جون ازتان ممنونیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;یکی دو روز قبل از اینکه ماندانا جون و ماریا جون و خاله ام بیان خانمون پرهام گاهی از دل درد شکایت می کرد و من فکر می کردم چون می خواد از غذا خوردن فرار کنه این حرف را می زنه، پنج شنبه با عمو علی و خانواده اشون رفتیم دربند و خلاصه کلی کوهنوردی کردیم و پرهام را پیاده بردیم بالا و برگردوندیم و تو مسیر هم خوراکی های رنگ و وارنگی را که دید و خواست به بهانه های مختلف نخریدیم و در نهایت براش ساقه طلایی خریدیم و آبمیوه که یک کمش را خورد و بقیه اش را بابا فرید خورد. شام هم از غذای خانه خوردیم ولی از جمعه صبح دل درد پرهام تبدیل به تب و بیرون روی شد و مجبور شدیم ببریمش دکتر و مشخص شد عفونت روده داره و برای ۵ روز مترونیندازول تجویز شد. سه چهار روزی هم رژیم غذایی داشت تا لینکه خوب خوب شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اما برم سراغ حاضر جوابی پرهام جونم و شاهکارهایی که می اندازه . پسر کوچولوی ما یک پا کارآگاه تشریف دارند و همه سوراخ سمبه های خانه را در سیم ثانیه میگردند تا ببینند اوضاع و احوال در چه حال است و هر چیزی را هم که قایم کرده باشیم میارن بیرون و خانه را تبدیل می کنند به یک سمساری که باد دید صد رحمت به بازار سید اسماعیل.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز جمعه چند باری گوشی موبایلم را دست پرهام دیدم ولی متوجه نشدم داره چی کار میکنه اخر شب دنبالش می گشتم که آلارم را برای صبح تنظیم کنم کخ پیداش نمی کردم و هر چی هم زنگ میزدم خاموش بود که چشمتان روز بد نبینه تو پارچ تصفیه آب پیدا شد و دیگه خودتان تا آخرش را حدس بزنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;پرهام تو هر شرایطی که باشه و عصبانی بشه به طرف مقابلش میگه شما، چند روز پیش تو آشپز خانه داشتم بساط افطار را اماده میکردم که پدر و پسر دعواشان شده بود و پرهام به باباش میگفت من شما را میزنم، شما را می کشم می اندازم تو سطل آشغال آقا شهردار ببره و فرید هم فقط نگاش میکرد، پرهام هم که دید بابا عکس العملی انجام نمی ده یک دفعه گفت من شما را خیلی دوست دارم ولی می خوام شما را بکشم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;بعضی شبها پرهام با داییم و دوستاش میره پارک  و تو این پارک گردی یکسری دوست ۹۰ ساله پیدا کرده که یکیشون حاج ممد آقا ست که پرهام ارادت خاصی بهش داره و خیلی وقتها میخواد پارک که حاج ممدآقا را ببینه، حاج ممد آقا هم از سفر حج عمره برای پرهام یک دست کاپشن شلوار سه تیکه خیلی خوشگل سوغاتی آورده و ما را حسابی شرمنده کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;این ایام که بابا زودتر میاد خانه پرهام بی نصیب نمانده و تقریبا هر شب میره پارک و حسابی انرژیش تخلیه میشه. پرهام عاشق اب بازیه و دوست داره ره تو حمام و کسی هم کاری به کارش نداشته باشه و دو سه ساعتی برای خودش مرغابی بازی دربیاره به خاطر همین آبیاری باغچه خانه را بهش سپردیم و شبها یکساعتی تو حیاط آب بازی می کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;همچنان شبها دوچرخه سواری میریم و پرهام حسابی ورزشکار بازی در میاره و دوچرخه به دست برمی گردیم خانه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;روز پنجشنبه یک عروسی دعوت داریم تو ماه رمضان به صرف افطار و شام، اولین بار که تو ماه رمضان میرم عروسی هیچ زمینه ای از عروسی این ماه ندارم اول عبادت و بعد هم .... براتون گزارش عروسی در ماه رمضان را می نویسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دایی علی معرروف پرهام رشته مهندسی مکانیک-سیالات قبول شدند از همین جا برای مهندس علی محمدیان آرزوی قبولی در مقطع دکترا را دارم چون لیاقت و شایستگی ان را داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;دوست و همکار خوبم همان خاله هاجر پرهام رشته پژوهشگری اجتماعی قبول شدند که همه ما را بسی خوشحال کردند براش آرزوی موفقیت در تمام سالهای تحصیلش را دارم و تبریکات وافر بهش میگم، ممنونم خاله هاجر که دوباره شروع به درس خوندن کردی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanparham&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>mamanparham</dc:creator>
<guid>http://mamanparham.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
