
فصل بهار هم با اینکه روزهای پایانی اش را طی می کنه اما داره با مردم این پایتخت نارام و شلوغ همراهی میکنه و انگار دلش بدجوری گرفته و هر چی به سر این شهر می باره آرام نمیشه!
با اینکه روزگارم ابری است و افکارم بسیار مشوش، محل کارم که در خیابان کریم خان زند قرار دارد هر روز عصر خود یادآور بسیاری از ناگفته هاست ...
اما از پرهام گلم بگم که بسیار جو زده این روزها ست و مدام الله اکبر میگه و یا شعارهای سیاسی میده و جالب اینجاست که شعارها را با هم قاطی پاطی می کنه باید بشنوی و بخندی.
روز مادر هم اومد و رفت و این بار بر عکس 6-7 سال قبل روز زن و مادر که همسر مهربون همیشه برام هدیه می خرید و کلی احساسات عشقولانه بروز میداد نقدی حساب کرد و گفت حسی برای این کارها نداره .
اما از 10 روز گذشته بگم که چهارشنبه 20 خرداد نامزدی پسر عمه ام حمید بود که به پرهام خیلی خوش گذشت و تنها پسر در بین جمع 5-6 نفره دختران مجلس بود و هر کدام از اون دخترا سعی می کردند یکجوری پرهام را به طرف خودشون بکشونند، حسابی بهش خوش گذشت ولی به من و باباش اجازه نمی داد از جامون بلند شیم و خودی نشان بدیم و می گفت شما بشینید نیاز نیست نانای کنید، موقع برگشت هم شلوغی خیابانها باعث شد هم شیشه کنار دست من و هم آیینه بغل را ماشین هر دو بشکنه و یک خرج هم رو دست ما گذاشت که بماند.
روز جمعه هم من و بابا فرید را همراهی کرد تا رای دادیم و چون خیلی صف بود و ایستادیم تا نوبتمون بشه با پلیس حاضر در جلوی درب ورودی دوست شده بود و بهش می گفت تفنگت را بده به من، من اینطوری ندارم.
این روزها بازی های کودکانه پرهام جهت دار شده و با انگیزه بازی میکنه و خیلی بامزه در نقش پلیس می ره و ماشینهای خودش را جریمه می کنه یا صحنه تصادف درست میکنه و به من میگه بیا ببین چراغش شکسته، آیینه اش افتاده و ...
عاشق خریدن اسباب بازی های تکراری است و از هر اسباب بازی گاهی چند تایی داره!
پسر کوچولوی ما تو هر چیزی اعمال نظر میکنه از رنگ مو لباس گرفته تا نوع پوشش ظاهری و یک پا رضا خان هستند و با حجاب به هر نوعی مخالف. از روزی هم که موهام را رنگ کردند مرتب میگه برو حمام بشور این رنگ پاک بشه دوباره موهات سیاه بشه، دیشب بهم میگفت مامان برو موهات را سیاه رنگ کن.
همسری داریم اهل رنگهای فانتزی و عاشق تغییرات و پسری که دوست داره مامانش همونی باشه که هست.
دیروز صبح نمی شد خانه را نگاه کرد انگار سمساری بود از هر چیزی یک نمونه توی هال یافت می شد اومدم جدیت به خرج بدم به پرهام گفتم تا 10 می شمارم تمام اسباب بازی هات را جمع می کنی وگرنه همه را می ذارم تو کیسه زباله و می دهم آقای شهرداری ببره فکر می کنید چی شنیدم و کلی ضایع شدم، گفت : خب بزار ببره عیب نداره میریم از عابر بانک پول می گیریم دوباره می خریم اینها دیگه قدیمی شده.
همکار خیلی خوبم همون خاله ریحانه معروف پرهام که پسرم خیلی دوستش داره دو هفته رفته مرخصی و من تنهام دلم برات تنگ شده همکار خوبم. این هفته را هم باید بدون حضورت سپری کنم.
داریم وب سایت های جدیدمان را نصب می کنیم اولین هم برای ریاست است و تا ساعتی دیگر باید برروی سرور نصب گردد و من همچنان دارم دور و برم را نگاه می کنم.
روز چهارشنبه هم عروسی یکی دیگر از پسرعمه هایم است خلاصه از خجالت خودم در امدم و دو تا پارچه دادم به یک مزون تا برایم بدوزند رفتم پرو خیلی عالی شده بود خودم که بسی کیف کردم.
فعلا نمی توانم عکی بزارم سیستم کاربریم به دلیل مشکل مادربورد رفته سخت افزار و الان دارم پای یک سرور می نویسم .
تا بعد بای