تبليغاتX
پرهام دلبندم - سفرنامه از تهران تا ...

Lilypie

سفرنامه از تهران تا ...

سلام به همه گلهای شاداب و با طراوت دنیای وبلاگ که همه تون را دوست دارم و براتون روزهای سبز و شادی را از خداوند متعال خواستارم.

روز دوشنبه دم دمای عصر تهران گرم و آلوده را به مقصد زنجان ترک کردیم هر چی از تهران دور تر می شدیم آسمان صاف تر و هوا تمییز تر می شد ساعت ۹ شب بود که رسیدیم زنجان، هوا آنقدر سرد بود که من را به یاد شبهای آذرماه انداخت بالاپوش تابستانی ما اجازه نمی داد که حتی پنجره ماشین را برای پرسیدن آدرسی پایین بکشیم و فرید جون یکی دوبار مجبور شد پیاده بشه از سرما قندیل بست، پرهام موش موشکم که مجهز به لباس زمستانی شده بود زیر پتو چمباته زده بود و بیرون را نگاه میکرد جای همه تون خالی رسیدیم هتل و شام بسیار خوشمزه ای خوردیم که از همه بهتر سوپ پیش غذاش بود که خیلی گرممون کرد ولی بعد از شام می خواستیم توی شهر گردشی کنیم که از ترس اینکه پرهام دچار سرماخوردگی بشه ترجیح دادیم بریم اتاقمون و چایی را هم اونجا بخوریم.

عکسهای پرهام تو هتل

اتاق بسیار بزرگ و تمییزی بود و همه جور وسایل رفاهی داشت و از همه مهمتر گرم بود.

نمایی از جاده زنجان میانه

 ساعت ۷ صبح روز سه شنبه بعد از خوردن صبحانه سفر به آذربایجان غربی را آغاز کردیم  و ساعت ۱۲ رسیدیم خانه خواهری مهربون همسر وبیش  نیم ساعتی اونجا بودیم و چایی خوردیم و می خواستیم ناهار هم بمانیم که آنا جان زنگ زدند و گفتند برامون کوفته پختند و ما هم سریع السیر رفتیم اونجا تا به کوفته خوشمزه برسیم و جای همه تون بسیار خالی بود.

از همون شب مهمانی های ما هم شروع شد و برای شام خانه عمه مریم و فردا شبش عمه مهری و بعد خانه عمو جون، جای همه تون خالی آش و سوپ و دلمه فراوان خوردیم و روز پنج شنبه هم رفتیم به سمت شهرهای کردنشین مهاباد و ... که اگر گرمای هوا مزاحمت ایجاد نمی کرد سفر کوتاه خیلی خوبی بود و پرهام تا تونست اسباب بازی خرید.

 

تو این یکی دو روزی که اونجا بودیم به چند تا پاساژ ترکیه ای سرزدیم و من یک کت و دامن خیلی خوشگل برای نامزدی پسرعمه ام خریدم و همسر عزیزم هم برام یک پارچه بسیار زیبا و پرکار به عنوان هدیه روز مادر از طرف پرهام خرید که خیلی مورد توجه و استقبال قرار گرفتوقتی برگشتم روز یکشنبه فورا بردم دادم خیاطی تا برای ۴ تیر ماه که عروسی یک پسر عم دیگه است بدوزند.

پرهام لدر سوار

پرهام به غیر از بد غذایی که اینجا هم ما باهاش درگیر هستیم در موارد دیگر ما را اذیت نکرد و خیلی خوب با بچه ها بازی کرد و بهانه گیری نکرد و حسابی از بودن در جمع خانواده پدری مسرور بود تا جایی که می گفت مامان همین جا خانه آتا جان بمونیم نریم خانه خودمان. البته ناگفته نماند که اونجا دیکتاتوری مطلق پرهام حاکم بود و هرکاری که می خواست می کرد و هیچ کس هم بهش هیچی نمی گفت و به جای پرهام محمد عمه مریم که تقریبا همسن پرهام است مواخذه میشد.

روز جمعه هم صبح الطلوع حرکت کردیم و ساعت ۵ عصر هم خانه بودیم سفر خیلی کوتاهی بود ولی به من خیلی خوش گذشت و دیدارها تازه شد و آب و هوایی عوض کردیم.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 11:25 توسط مامان پرهام |