
دوباره آمدیم
بعد از یک غیبت طولانی دوباره فرصتی شد که بیام و وبلاگ نویسی کنم و به وبلاگ شما گلهای زیبا سر بزنم، اما برم سر اصل مطلب و از این ۱۶ روز غیبتم بگم.
اول از همه دوستای گلم تشکر می کنم که از طریق وبلاگ یا SMS جویای حال شدند براشون آرزوی سلامتی دارم.
دوم از مادر همسری بگم که آندوسکوپی و کلو نسکوپی و ... انجام شد و خدا را شکر هیچ مشکلی نبود و دکتر معالج برای اطمینان یکبار دیگه آزمایش خون را تکرار کرد امیدوارم نتیجه آزمایش هم مشکلی نداشته باشه و همیشه سلامت باشند و روز یکشنبه بعد از 35 روزی که همیشه با هم بودیم مادرعزیز همسر برگشتند به شهر خودشون و جاشون خیلی خیلی خالیه و دلمون خیلی براش تنگ شده همیشه از خدا می خوام اگه یک روزی مادر شوهر شدم مثل مادر شوهر خودم سعه صدر و صبور باشم. مادر شوهر من آنقدر متین و خانم و بزرگوار و با گذشته که آدم را وادار به احترام گذاشتن می کنه تو این 7-8 سالی که عروسشون هستم هرگز ازش کوچکترین بی احترامی یا حرفی نشنیدم ، همیشه با احترام و محبت با عروس برخورد می کنه و همیشه با خرید هدایای مختلف سعی می کنه از عروس هاش تشکر کنه، گاهی وقتها به بزرگواری مادر شوهرم حسودیم میشه .
اما برم سراغ پرهام و شاهکاراش.
از روزی که مادر همسری رفته مرتب سراغش را میگیره و میریم خانه فورا می پرسه پس آنا جان کجاست؟ بابا او را برده دکتر ؟ وقتی هم بهش میگم رفته خانه شون میگه چرا اینجا نماند دلیل بزرگش هم اینه که همبازی پرهام تو خانه بود با هم توپ بازی، پلیس بازی و ... می کردند و هر روز هم یک لپ لپ آناجان براش می خرید.
پرهام این روزها به خاطر سرما و آلودگی هوا کمتر بیرون میره و بیشتر سعی می کنم یکجوری سرگزمش کنم و بیشتر با هم کتاب می خونیم و سی دی می بینیم و نقاشی می کنیم.
خدا را شکر حافظه پرهام تو حفظ شعر خیلی قویه و کافیه که یک شعر را براش یکبار بخونم 70 -80 درصد را حفظ میشه، تو این مدتی که آنا جان تهران بودند فرصتم برای پرهام کمتر بود و گاهی وقتها می دیدم کتابهای شعرش را گذاشته جلوش و از روی تصاویر کتاب شعر اون صفحه را درست درست می خونه و من فقط ذوق زده می پرم و بغلش می کنم و هزار ماچ از روی صورت پرتقالیش می کنم.
تو همین ماه یک سرمای کوچولو خورد که خدا را شکر چیز حادی نبود و بعد از 2 روز خوب خوب شد، البته از خودم واگیر شد و مرتب بهم می گفت " چرا مباظب خودت نیستی که من مریض بشم"
همچنان شرک 1 تا 3 تو خانه ما دیده میشه و از بس سی دی های شرک را دیده پرهام تصمیم گرفته با من ازدواج کنه و همش میگه بیا با هم عروسی کنیم بریم شهر خیلی خیلی دور
پرهام را بردیم آرایشگاه تا موهاش را کوتاه کنیم آنقدر از آقای سلمانی سوال کرد که بیچاره کم مونده بود موهاش را بکشه، از آرایشگاه اومدیم بیرون بهش میگم پسر زشته من چطوره ؟ میگه همه میگن من شکل توام، قیافه ام خیلی دیدنی بود . فرید گفت تا تو باشی بهش هر حرفی را نزنی!
یکی از شاهکارهای پرهام تو این هفته بعد از گذشت بیش از یکسال که دیگه میره دستشویی و ج*ی*ش میکنه روی مبل خانه مامانم اینها ج*ی*ش کرده بود و داد مامانم را درآورده و قرار شده دوشنبه بیان مبلها را ببرند برای تعویض رویه و شستشوی داخلی! تو را خدا چه خرجی گذاشت روی دستم.
خدا را شکر که آرامش خانه به پرهام هم منتقل شد و دیگه از بد قلقی هاش خبری نیست چز حاضر جوابی های بی حد و اندازه و حرفهایی که در حد خودش نیست.
همش دوست داره بره مهمانی و با افراد خیلی بزرگتر از سنش هم کلام بشه و این برای من جای نگرانی است که باید چه جوری باهاش برخورد کنم که رفتارش درست بشه و در حد سنه خودش باشه.
تاب بازی یکی از بازیهای مورد علاقه پسری ست و هر شب بیش از یکساعت باید باباش تابش بده و غیر از اون را هم قبول نداره
فردا چهارمین سالگرد فوت بابای خوب و مهربونمه دلم میخواست خیلی حرفها اینجا بنویسم و از بابای خوبم بگم ولی دوست ندارم باعث رنجش دوستام بشم فقط میگم " بهترین بابای دنیا، بابای مهربون و فهیمم، هنوز هم حضورت تو زندگیم خیلی پررنگه و هنوز هم مثل قبل تو خیلی کارها ازت مشورت میگیرم و تو جوابم را می دی و کمکم می کنی، همیشه بالاترین جایگاه قلبم مال توست و هیچ کس جای اون را نمی گیره " دختری که عاشقانه پدرش را دوست داشت و دوست داره و دوست خواهد داشت منم بابا!
ساعتها را هم گم کرده ام
اول از همه تبریکات صمیمانه به همه دوستان خوب و عزیزم که برنده جوایز پرشین بلاگ شدند و از اینکه نتونستم توی جشن همراهیشون کنم عذر می خوام امیدوارم همیشه موفق باشند.
خیلی گرفتارم و اصلا فرصت وبلاگ نویسی ندارم همینقدر میگم که آزمایش مادر همسری را گرفتیم و خیلی ناباورانه متوجه شدیم CEA tumor marker خونش از حد نرمال بالاتر است و از روز دوشنبه هفته قبل مرتب دنبال آزمایشات تکمیلی و آندوسکوپی، کلونسکوپی و ... هستیم. یک خط در میان هم میام سرکار.
تو این هاگیر واگیر پرهام هم با تمام تلاش آتش می سوزونه و بد قلقی می کنه و یک بند هم آویزون من شده و همه کارهاش را باید به همون نحو که میگه انجام بدم با اینکه قبلا تو خیلی از کاراش مستقل مستقل بود انگار انرژی منفی من بدون کم و کاستی به آن منتقل میشه و من تمام تلاشم را برای آوردن آرامش به خانه انجام می دهم ولی خب فرید هم که کلا آدم احساساتی و حساسیه و تو این مواقع شدیداً خودش را می بازه و باید همش در حال دلداری دادن همسری هم باشم .حق هم بهش می دم مادرش و کلی نگران، اون هم زیاد حوصله بازی با پرهام را تو این روزها نداره و همه توقعات پرهام را باید من پوشش بدم.
از لیلی مامان یونا هم عذر خواهی دو چندان می کنم که از راه دور اومدند و اصلا نشد ببینمش و میزبانشون باشم " لیلی جان روز جمعه چندین بار به تلفن همراهت زنگ زدم خاموش بود" دلم میخواست صدات را بشنوم دوست عزیزم.
تا بعد به درود
پرهام جون + گزارش تصویری جشنواره انار
امروز پسرم سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز است که مهمان کاشانه و آشیانه عشق ماست و چقدر این مدت برامون متفاوت با سالهایی است که هنوز فرزندی نداشتیم و گاه می اندیشم که چگونه آن چند سال اصلا خلایی از نبود فرزند احساس نمی شد و الان حال و هوایمان جور دیگری است و همه کارهایمان به سه نفر ختم می شود از نوع غذا خوردن، پوشیدن، حرف زدن و حتی تفریح کردنمان، اگر هم خلوت دو نفره ای هم باشد باز هم ردپایی بزرگ از اوست
پسرم، پاره وجودم، محبوبم، چراغ خانه و امیدم، من بیش از آنکه فکر کنی محتاج وجود توام و در نی نی چشمانت بی تاب تر از روزهای قبل، گاه دلم می خواهد زمان متوقف گردد و تو همیشه در همین قد و قواره در آغوشم بمانی و من مست از شراب وجودت گردم. پسر با احساسم آن لحظه که دستهای مخملینت را به دور گردنم حلقه می کنی و صورتم را می بوسی بدان که تمام نعمتهای دنیا را به من ارزانی داشتی و آن لحظه را با هیچ گوهری عوض نمی کنم.
سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روزگیت مبارک.
خدا را شکر که اوضاع و احوال روبراه است و پرهام بعد از ظهرها با آنا جان دوتایی شرک می بینند و از گیر دادن به من زیاد خبری نیست.
روز جمعه رفتیم فرهنگسرای اشراق جشنواره انار و جای همه دوستان خالی بود،هوا بسیار مطبوع و از اون بهتر دیدن انواع و اقسام انارهایی بود که از شهرستانهای مختلف آورده بودند و من هم که عاشق انار کلی اونجا انار خوردیم و ۲۰ کیلویی هم خریدیم.
قبل از ورود به سالن انار نمایشگاهی هم از کلیه استانها که شامل خوراکی و صنایع دستی اون استان بود دایر کرده بودند که حسابی مورد استقبال واقع شده بود.
پرهام هم این وسط چند تا کتاب با تصاویر متحرک و کلی خوراکی جورو اجور خرید ولی دریغ از خوردن یک دونه از اونها ، تا بهش میگم خوراکیهایی که خریدی بخور میگه برای مامانم خریدم ببره اداره.
گزارش تصویری از جشنواره انار
















