تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

هفته های پر مهمان

سلام به همه دوست جونای عزیزم و مهربونهای دنیای زیبای وبلاگی! امیدوارم روزهای زیبای پاییزی براتون مثل رنگهای این ماه خوش رنگ ترین روزها باشه.

از روز جهانی کودک بگم که برای پرهام با سلیقه خودش یک ماشین کنترل از راه دور و یک ماشین فولکس آبی خوش رنگ که دراش باز میشه خریدم.

با همکارم تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه رسانه های دیجیتال اونم وسط هفته و تو ساعت اداری ، دو تا برگه ماموریت بردم تو اتاق آقای مدیر و گفتم داریم میریم مصلی تهران فرمودند برای چه کاری ؟ گفتم جهت تفرج و گفتند حالا چرا  برگه ماموریت ، گفتم آخه زورم به رئیسم میرسه

جاتون خالی هم خوش گذشت و هم برای پرهام کلی سی دی آموزشی خریدم.

نمایشگاه رسانه های دیجتیال

 

روز پنج شنبه ۱۶ مهر دوست بابا فرید، عمو محمود همراه با خاله مرجان و محمد امین جون اومدند خونمون، عمو محمود رئیس یکی از پاسگاههای مرزی غرب کشور است و به مناسبت هفته نیروی انتظامی تهران مراسم داشتند و به خواهش ما همراه خانواده اومدند و دو روزی با هم بودیم. ولی متاسفانه پرهام با محمد امین به هیچ طریقی کنار نمی اومد. اول همه اسباب بازی هاش را آورد تا با محمد امین بازی کنه ولی خیلی زود پشیمان شد و دیگه کار به مشاجره فیزیکی رسید و با توجه به اینکه محمد امین از پرهام یکسال و یک ماهی بزرگتر بود و از نظر جثه هم خیلی درشت تر زورش به پرهام می رسید و پرهام هم به تلافی همه این کارها اجازه نمی داد اون به هیچ کدام از اسباب بازی های پرهام دست بزنه و خلاصه همش کشمکش بود و گریه و زاری از دو طرف که یکی داد میزد من این ماشین را می خوام و از اون طرف هم پرهام داد میزد که نمی دم.

پرهام وقتی عمو محمود با لباس فرم دید گفت وای این که پلیس و یک کم هم ترسید ولی عمو قول داد برای پرهام لباس نظامی بفرسته و یک عکس با کلاه عمو محمود.

روز جمعه بابا فرید هم برای اینکه یک کم تنش فروکش کنه پرهام را برد پارک و بعد ازظهر هم رفتیم دنبال عمو محمود و از مرکز همایشها رفتیم دربند و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و فقط پرهام و عمو محمود با هم رفتند نتونستیم اونجا شام بخوریم و برگشتیم و دلتان نخواد رفتیم نزدیک اداره من و شام چیزبرگر . ماشروم برگر خوردیم.روز شنبه هم برگشتند به سمت سردشت .

از روز سه شنبه هم مهمانهایی که خیلی وقت منتظرشون بودیم اومدند" پدر و مادر همسری، عمه مریم و عمو فرخ و محمد جون و فاطمه کوچولو نی نی های عمه مریم" از چند روز قبل از اومدن مهمانهامون همش سعی می کردم در قالب قصه تعامل بین محمد و پرهام را زیاد کنم تا دوباره قصه هفته قبل تکرار نشه و پرهام با این بچه ها راحت کنار بیاد ولی مثل اینکه گوشزدها بدترش کرد و از لحظه ورورد جبهه گرفت و دعوا ها و ناسازگاریها خیلی شدیدتر شد و فرق در این بود که پرهام تجربه قبلی را هم داشت و به شدت مراقب بود کسی به اسباب بازی هایی که حتی بیش از یکسال است که تو بوفه اش بلا استفاده بوده دست نزنه.

محمد عمه مریم که برعکس پرهام بچه آرامی است حریف پرهام نمی شد و تو این درگیری ها همیشه مغلوب بود و من هم نمی تونستم کاری انجام بدم و فقط روزی n دفعه پرهام را می بردم تو اتاقش و براش توضیح می دادم که آنها مهمان هستند و چند روز دیگه میرند خونه شون و تو تنها می شی ولی زیاد فایده نداشت.

میانه پرهام با فاطمه کوچولو خیلی بهتر بود تا محمد جون، شبها هم فاطمه از دست مامانش فرار میکرد و میامد کنار پرهام می خوابید. هی ما بگیم دخترا ول کن نیستند شما ها بگید نه؟

یک روز هم با عمه مریم مشاجره لفظی میکرد و می گفت دیگه برید خونه تون اینجا هم شام خوردید هم ناهار ما دیگه جای خوابیدن نداریم بهتون بدیم. حالا خدا را شکر که من و خواهر شوهر خوبم خیلی میانه مون حسنه است وگرنه فکر میکرد من به پرهام یاد دادم که این حرفها را بزنه.

روز چهارشنبه هم پرهام با فاطمه و محمد رفتند پارک و اونجا فاطمه تو بدو بدو گوی میدان از این دو تا پسر ربوده بود و حسابی شیطنت کرده بود.

یک شب هم موقع شام درگیری برای اسباب بازیی که آنا جان برای پرهام سوغاتی اورده بود بالا گرفت و فرید هم در یک عملیات انتحاری همه اسباب بازی ها را جمع و به راه پله پشت بام انتقال داد و خلاصه گریه هر سه تا با هم بلند شد.

محمد، پرهام و فاطمه

خلاصه کلام پرهام در مهمان نوازی کتک کم نذاشت و حسابی اذیت کرد. روز جمعه که مهمانهامون رفتند به پرهام گفتم ببین تنها شدی دیگه نی نی ها رفتند و همبازی نداری گفت: من تنها نیستم تو را دارم، بابا را دارم، دایی محمد و دایی علی را دارم، مامانی را دارم و ...

مادر شوهر خوب و مهربونم را نگه داشتم تا ببریمش دکتر و چکآپ ،یک ذره هم فرید جون خودش را برای مامانش لوس کنه و یکی باشه که نازش را بکشه.

از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم خیلی ببخشید چون یا نیامدم سرکار و یا اگر هم اومدم  خیلی درگیر بودم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 9:46 توسط مامان پرهام |

روز جهانی کودک مبارک

 

سلام !تقویم داره ورق می خوره و ۱۶ مهرماه از راه میرسه و این روز مصادف است با روز جهانی کودک، روزی که در تمام جهان برای کودکان مراسمی برپا میشه و همه کودکان در انتظار دریافت هدیه ای هستند.می دونم در سرزمین خودمون هستند کودکان زیادی که روزهایست که لحظه شماری می کنند تا دست محبتی بر سرشان کشیده شود و اسباب بازی کوچکی شادی دلها یشان گردد.

 دوستی از ژاپن بهم میگفت همه مدارس و مهد کودکها جشنهای ویژه و هدایای ویژه ای به بچه ها می دهند. ولی این روز تو ایران هنوز جا نیفتاده.

منم از طریق وبلاگ پرهام جون این روز را به همه نی نی های گل در کره زمین بخصوص به پسرم پرهام دلبندم و دوستای وبلاگی پرهام" سلوا،رزانا، دیبا، پرند، نارگل ،بهنیا و بهتاب، یاس و نیلوفر ،نیما، نیکان، هیژا، ارشیا، آرش، نازنین فاطمه و نازنین زینب، پگاه و پارسا، پریسا و پارسا، رژین، مزدا و مهرداد، بردیا، ماهان، نازنین سادات، ارشیا، هلیا، آرتا، سارا، ایلیا، علی، مهدی، طاها، مارتیا، آوین، یاسین و دانیال، ریحانه، مهدیار، یونا، تارا، پرنیان، فاطمه، صبا ،دل آرام،کیارش، آرین ، امیر رضا و علیرضا، عسل، کیان و کیارش، محمد مهدی، دانیال ، رومینا، فرنوش و فرجاد، محمد امین، مریم عمو درویشی، آنوش عمو آرش، ایمان عمو اصغر، ثنا ، بهار،  پرهام کوچولو ..." از صمیم قلب تبریک می گم و از درگاه ایزد مهربانی سلامتی و شادی آرزومندم .

همیشه ایام دلهای کوچولو و مهربونتون با شادکامی و حلاوت لبهاتون با شیرینی همراه باشه.

خیلی دوستتون دارم و هزاران بوسه عشق را براتون هدیه می فرستم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 12:17 توسط مامان پرهام |

روزگاران ما در این مهر ماه پاییزی

سلام و صد سلام به همه دوستان گلم

پسر دانای من، نازنینم سه سال و سه ماه و سه روزه شدنت مبارک

فرصتی نیست تا بیام و زیاد بنویسم ولی خواستم گذری بر هفته ای که گذشت داشته باشم تا یادم نره که این گل پسرم چقدر بزرگ و آقا شده.

روز دوشنبه ۶ مهر پرهام را برای چکاپ بردیم مطب دکتر ناصری و خدا را شکر راضی بود و همون جا هم واکسن آنفولانزا را براش تزریق کردیم که مطب را که هیچ کل ساختمان پزشکان را روی سرش گذاشت. وقتی از ساختمان پزشکان بیرون اومدیم بردیمش خرید و بع سلیقه خودش کلی شکلات و آبنبات و بیسکویت خارجی خریدیم و از اون طرف هم رفتیم شام بیرون تا یادش بره که واکسن زده، ولی تا صبح از دست درد نالید و بهانه گرفت.

روز سه شنبه ۷ مهر روز آتش نشان بود و پرهام را بردم نزدیکترین مرکز آتش نشانی تا به قول خودش به عمو آتش نشان بگه : عمو روزت مبارک" ولی متاسفانه نیروهای اتش نشان ماموریت بودند و ما دست خالی برگشتیم.

این مطلب را می نویم تا پرهام یادش بمونه که روز جمعه ۱۰/۷/۸۸ چقدر من و بابا فرید را اذیت کرد و کار را به جایی راساند که مجبور شدم علی رقم میل باطنی از تنبیه بدنی استفاده کنم.  روز جمعه روز نظافت خانه ما است و معمولا پرهام زیاد تو دست و پا نمیاد و پی کار خودش است ولی اون روز همش به پرو پای من پیچید و جار و جنجال کرد و جاروبرقی را خاموش و روشن کرد و اسپری active همه کاره را به سر و صورتش پاشید و هر چی تذکر داده شد فایده ای نداشت. تا اینکه مجبور شدم دست به کتک بشم و دو سه تا پشت دستش بزنم  ولی توی دلم یک دنیا غوغا برپا بود و به شدت بهم ریخته و عصبی. بعد از کلی گریه بردم که دست و صورتش را بشورم  از بس دم دستشویی بپر بپر کرد چانه اش را زد لب دستشویی و زبانش را با دو تا فک گاز گرفت و خون فواره زد و مگه خون بند میامد یک پارچ آب یخ را یواش یواش تو دهنش قرقره کردم تا خونش بند اومد. دیگه هیچ کاری نتونستم انجام بدم و همه کارام موند.

مدتها ست که پرهام میگه مهد کودکم را عوض کن و از این مهدم خوشم نمیاد و بعد از کلی این ور اونور رفتن  مرکز مطالعه و خلاقیت را کشف کردم که برای بچه های 3سال به بالاست و برای روز 4شنبه وقت آزمون و مصاحبه دااده شده است به شرط آنکه پرهام کلیه آزمونها را بالای 89 کسب نماید می تونیم ثبت نامش کنیم. برامون دعا کنید تا سربلند بشیم.

از روز پنجشنبه مهمانهای عزیزمون از آذربایجان غربی به تهران میان و حسابی سرمون شلوغ میشه

تو پست بعدی حتما عکس میزارم

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 10:13 توسط مامان پرهام |

ماه مهر

سلام و صد سلام به همه دوستان مهربان و دوست داشتنی دنیای مجازی! امیدوارم فصل زیبا و رنگارنگ پاییز فصلی پر از نشاط و شادی براتون باشه من که عاشقه این فصل هستم و از این فصل را خیلی دوست دارم.

همیشه ماه مهر برام یاد آور روزهای خوش محصلی و دانشجویی است که با ذوق و شوق خاصی خودم را برای اون آماده می کردم. امسال تمام تلاشم را کردم تا بتونم پرهام را ببرم تو یک مدرسه ابتدایی جشن شکوفه ها ولی ساعت و مراسم جشن با ساعت کاری من جور نشد.

پرهام در اداره مامان

اما بگم از پرهام که همش در حال خواندن آهنگهای خواننده " سا*سی*ما*نکن*" و بیشتر تیکه کلامهاش را از اون تقلید می کنه .

پرهام در رستوران سپید و سیاه 

سی دی شرک را از بس دیدیم یک جورایی فکر می کنم شبیه اونا شدیم و پسرمون از ما پرنسس فیونا می خواد.کسی می دونه کجا می تونم برای پسرم یک پرنسس بخرم

برای خرید لباسهای پاییزه رفتم خیابان بهار و به جای لباس پاییزه بیشتر لباسهای بافت زمستانی دیدم و یک سویشرت و یک بلوز و شلوار و یک بلوز تک را با چند دفعه بالا پایین رفتن خریدم.

پنج شنبه ای که گذشت آخرین پنج شنبه ای بود که همسری می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خانه و از این هفته کلاسهاش شروع شده و دیگه ما هم یکجورایی درگیر شدیم. ولی عجب بارانی اومد اونروز .

پرهام تو مانتوی مامانش

عصر پنج شنبه پرهام را بردیم فروشگاه رفاه و دیگه اختیار پسری از دستمان به نوعی خارج شد و هر چی که دوست داشت با سلیقه خودش بر می داشت و داخل سبد میذاشت و ما هم فقط همراهیش می کردیم.

جمعه عصر هم رفتیم بهشت زهرا و پرهام چقدر زیبا و با یک حالت روحانی نشسته بود کنار قبر و دستش را گذاشته بود روی سنگ و لباش را تکان می داد.

دیروز هم با پیشنهاد خودش بردیمش آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم و باز به درخواست خودش موهاش را رنگ آبی کردیم.

باید برم اتاق سرور احضار شدم تا بعد

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 10:20 توسط مامان پرهام |