تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

عید سعید فطر مبارک

سلام به همه دوستای خوبم، روزهای زیبای پاییزی در آخرین روزهای فصل تابستان بهتون خیلی خوش بگذره .امیدوارم روزگاران بر وفق مرادتان باشه و از ماه مبارک رمضان بهترین بهره را برده باشید، نماز و روزه هاتون قبول و عیدتان مبارک.

این چند وقت انقدر بی جون و حال بودم که توان کشیدن خودم را هم نداشتم و اصلا حس و حالی برای نوشتن نبود و همین که خودم را تا سر کار می کشاندم و برمی گشتم هنری بود در نوع خود بی نظیر.

امروز اداره محترمان به مناسبت پایان ماه رمضان به صرف صبحانه تحویلمون گرفتند و تو رستوران اداره ازمون پذیرایی مفصلی کردند که در نوع خودش دیدنی بود و تا ساعت ۹ مهمانی بودیم.

اما از پرهام بگم که خیلی فهمیده و دانا شده و دیگه راحت تر می تونم براش خیلی مسائل را توضیح بدم. با این همه استقلال به من بیش از اندازه وابسته است و دوست داره تو تمام کاراش من هم نقشی داشته باشم . خدا نکنه بابا فرید یک کم سر به سرش بذاره فورا بهش میگه :"من اذیت نکن من مامان دارم" و فورا صداش را بلند میکنه که مامان زمانه به دادم برس بابا داره من را انگولک می کنه.

حرفهای قلمبه سلمبه ای میزنه که شنیدنی است تا حرفی میشه میگه :"به امید خدا "،" مجددا انجام بده"، " اقلا برو سر جات بخواب"، " خیر پیش"،" ببخشید " و فورا هم جواب می ده " خدا ببخشه".

از شیطنتش بگم که به بی نهایت رسیده و از هر فرصتی برای شیطنت بهره می بره و دیگه خیلی نمونده جزء اخراجی های محل بشیم.

دستشویی رفتن پرهام به طور کامل مستقل شده و دیگه اصلا به من اجازه نمی ده باهاش برم ولی با نظارتهای دورادوری که دارم خیلی وسواسی عمل می کنه و دستهاش را هم خیلی تمییز میشوره.

از وقتی که لاک ماوالا براش میزنم چون طعمش خیلی تلخ دیگه دست تو دهنش نمی کنه و این یک کار هم از سرش افتاده.

برعکس سالهای قبل امسال جزء هتل مامان جای دیگه برای افطار نرفتیم و نه مهمانی دادیم همش افطار خانه بودیم حتی توان بیرون رفتن را هم نداشتیم.

روز عید فطر رفتیم سپهسالار و برای پرهام و بابا فرید کفش خریدیم و ناهار را هم رفتیم بیرون که جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

روز پنج شنبه بابا فرید زحمت کشید و پرهام را آورد اداره مامانش و کلی خوشحال و شاد شد که بالاخره این فتح را انجام داده ولی بخش را سرش گذاشت و بدون رودرواسی به همه اتاقها و پارتیشن ها سرک کشید و با همه همکارا خوش و بشی کرد و دیگه تو اتاق سرور خیلی نمونده رکها را از جاش برداره و ببریم خانه.

امشب هم عروسی پسر عمه عزیزم که از همین جا براش زندگی شاد شادی را آرزومندم.

داریم یک وب سایت جدید دانشگاهی طراحی می کنیم و از امروز هر روز از ساعت ۱۳تا ۱۵ باید برم جلسه تا به یک نتیجه برای طرح اولیه اش برسیم یک وب سایت شبیه دانشگاه yale ، تا چقدر بتونیم با امکانات ایران همانند سازیش کنیم.

از اینکه به وبلاگهای قشنگتان سر نزدم من را ببخشید فردا حتما میام.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 9:55 توسط مامان پرهام |

اندر احوالات هفته ای که گذشت

سلام به همه دوستای گلم امیدوارم حال خودتان و گلهای قشنگ تان خوب خوب باشه، طاعات و عباداتتان هم قبول ما را هم دعا کنید.

چون باید برم سر کلاس و برای یک جمعی که همه خدای ادعا هستند در مورد نحوه استفاده از یک search engine صحبت کنم و با این صدای گرفته و آبریزش بینی چی می خوام بگم نمی دونم، نه powerpoint آماده دارم و می خوام online حرف بزنم از این همه اعتماد به نفس دارم می ترکم.

روز پنج شنبه رفتیم عروسی و جای همه تون خیلی خالی خیلی خوش گذشت اول افطاری دادند که شامل چای و نان و پنیر و خرما و گردو و سبزی خوردن بود همراه با سوپ جو و شله زرد و زولبیا و بامیه ، که تا ساعت حدود 8:30 طول کشید تا میزها جمع شد و بعد هم مثل همه عروسی ها میوه و شیرینی روی میزها چیدند و یک خانم مولودی خوان با 5 تا دف زن اومدند مراسم شروع شد و 20 دقیقه ای در مدح ائمه خواند و بعد هم آهنگ های آن ور آبی که به صورت دخواستی گفته می شد و حسابی بزن و بکوب بود و بنده هم از اول تا اخر جزء ثابت و میدان دار بودم و خلاصه ساعت 10:30 میز شام را چیدند و دلتان نخواد بعد از اون همه حرکات موزون گرسنه بودم و حسابی خوردم ولی بر عکس بنده پرهام در رژیم مطلق بود فقط سه چهار تا لقمه نان و پنیر خورد و گفت سیر شدم تا فردا صبح، تا یادم نرفته بگم که داماد تو مجلس زنانه اصلا نیامد و فیلمبردار هم نداشتند.

روز جمعه پرهام وقتی از خواب بیدار شد آبریزش بینی داشت و من همش نگران بودم که نکنه حاد بشه ولی خدا را شکر تا شنبه قطع شد و تا الان گوش شیطون کر به خیر گذشته.

نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا پرهام! خیلی حرف می زنه و سوال می پرسه و گاهی کار را به جایی می رسانه که من کم میارم و عصبی میشم. بعد از هر جمله اش یک دونه چیرا ؟ هست، چرا توی آش باید سبزی بریزیم؟چرا باید غذا بخوریم؟چرا باید بخوابیم؟ چرا تو می ری اداره و هزاران چرای دیگه ؟ که گاهی جوابهاش را از توی قوطی عطاری نمیشه پیدا کرد.

جدید علاقه زیادی به کلاس رفتن پیدا کرده و همش به من میگه من را ببر کلاس زبان، کلاس اسکیت، کلاس نقاشی ولی مهد کودک نبر! نمی دونم راست می گه یا زاییده ذهن خودشه ولی میگه اعظم جون مربی مهد من را زده ومن تنها نشستم روی فرش تو مهد و گریه کردم هیچ کس نیامد بوسم کنه، اشکام را پاک کنه و بغلم کنه. دنبال کلاس زبانی هستم که بشه مادر و بچه با هم تو کلاس بشینند شما دوستای عزیزم جایی را سراغ دارید؟

قربونت برم خدا جون نمی دونم باید چی کار کنم گاهی می برم از دست بد غذایی و غذا نخوردن پرهام، همش بهانه پشت بهانه که سیر شدم نمی خورم . چند روز پیش می گفت مامان: قلب من کجاست منم گفتم روی ران پات، پرسید معده من کجاست منم گفت روی کمرت، حال این را داشته باشید برای اینکه غذا نخوره دستش را میزاره روی کمرش و آه و ناله که معده ام درد میکنه و نمی تونم غذا بخورم.

پرهام مقلد بسیار خوبی است و هر کاری را که ببینه خیلی خوب با جزئیات به ذهنش می سپاره و برای همه توضیح میده نزدیک خانه امان یک فضای سبز هست که پرهام میره دو چرخه سواری و یک آقایی هم مسئول ابیاری و نگهداری از گلهاست و پرهام بهش میگه " بابا آبی" و هر وقت هم که برمیگردیم خانه جاروبرقی به دست بابا آبی میشه و گلهای روی فرش را آب میده و  با قیچی وسایل دکتری شاخ و برگها را حرس میکنه و یک تاپ آبی هم داره می پوشه تا دیگه ظاهرش هم شبیه اون بشه

توی محله امان یک مغازه باز شده که انواع سبزی پاک کرده و شسته و ضد عفونی شده را در سبد های سفید خوشگل گذاشته و هر کس هر مقدار و از هر نوعی که بخواد بهش میده و خیلی ها همان جا میدند خرد کنه، گاهی ازش سبزی خورن اونم برای یکی دو وعده می خرم ، پرهام عاشق اون چرخ سبزی خردکن شده و هر شب میگه بریم سبزی بخریم و دوری بزنیم و برگردیم. این همه اسباب بازی داره پرهام ولی عاشق وسایل خانه است و با اونها حسابی سرگرم میشه

دیگه باید برم تا بعد 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 10:11 توسط مامان پرهام |

از هر دری سخنی

سلام به همه دوستای گلم که یک دنیا دوستشون دارم، طاعات و عبادات تان قبول .

ای کاش ساعت کار ادارات را کم می کردند حجم کار را هم کنارش کم می کردند من که آنقدر حجم کارم زیاد شده که تا سرم را بلند میکنم می بینم داره ۴ میشه و من اصلا نفهمیدم، و یک پسر شیطان بلا چشم انتظام و بدو بدو میرم که بهش برسم.

یکی نیست به من بگه تو این اوضاع و احوال کلاس زبان رفتنم چی بود ولی خب من یکدفعه تصمیم میگیرم حالا فکر کنید تو حجم زیاد کار هد فن هم به گوشم و دارم زبان می خونم ولی خیلی به من انرژی میده.

تو این ۲۰ روزی که نبودم دو سه روزش را مهمان داشتم دخترخاله عزیزم از کویت اومده بود و کلی با هم خوش گذروندیم و بیرون رفتیم و پیتزا خوردیم. کلی سوغاتی های خوشگل از ماندانا جون گرفتیم. خاله ماندانا و نوید جون ازتان ممنونیم.

یکی دو روز قبل از اینکه ماندانا جون و ماریا جون و خاله ام بیان خانمون پرهام گاهی از دل درد شکایت می کرد و من فکر می کردم چون می خواد از غذا خوردن فرار کنه این حرف را می زنه، پنج شنبه با عمو علی و خانواده اشون رفتیم دربند و خلاصه کلی کوهنوردی کردیم و پرهام را پیاده بردیم بالا و برگردوندیم و تو مسیر هم خوراکی های رنگ و وارنگی را که دید و خواست به بهانه های مختلف نخریدیم و در نهایت براش ساقه طلایی خریدیم و آبمیوه که یک کمش را خورد و بقیه اش را بابا فرید خورد. شام هم از غذای خانه خوردیم ولی از جمعه صبح دل درد پرهام تبدیل به تب و بیرون روی شد و مجبور شدیم ببریمش دکتر و مشخص شد عفونت روده داره و برای ۵ روز مترونیندازول تجویز شد. سه چهار روزی هم رژیم غذایی داشت تا لینکه خوب خوب شد.

اما برم سراغ حاضر جوابی پرهام جونم و شاهکارهایی که می اندازه . پسر کوچولوی ما یک پا کارآگاه تشریف دارند و همه سوراخ سمبه های خانه را در سیم ثانیه میگردند تا ببینند اوضاع و احوال در چه حال است و هر چیزی را هم که قایم کرده باشیم میارن بیرون و خانه را تبدیل می کنند به یک سمساری که باد دید صد رحمت به بازار سید اسماعیل.

روز جمعه چند باری گوشی موبایلم را دست پرهام دیدم ولی متوجه نشدم داره چی کار میکنه اخر شب دنبالش می گشتم که آلارم را برای صبح تنظیم کنم کخ پیداش نمی کردم و هر چی هم زنگ میزدم خاموش بود که چشمتان روز بد نبینه تو پارچ تصفیه آب پیدا شد و دیگه خودتان تا آخرش را حدس بزنید.

پرهام تو هر شرایطی که باشه و عصبانی بشه به طرف مقابلش میگه شما، چند روز پیش تو آشپز خانه داشتم بساط افطار را اماده میکردم که پدر و پسر دعواشان شده بود و پرهام به باباش میگفت من شما را میزنم، شما را می کشم می اندازم تو سطل آشغال آقا شهردار ببره و فرید هم فقط نگاش میکرد، پرهام هم که دید بابا عکس العملی انجام نمی ده یک دفعه گفت من شما را خیلی دوست دارم ولی می خوام شما را بکشم.

بعضی شبها پرهام با داییم و دوستاش میره پارک  و تو این پارک گردی یکسری دوست ۹۰ ساله پیدا کرده که یکیشون حاج ممد آقا ست که پرهام ارادت خاصی بهش داره و خیلی وقتها میخواد پارک که حاج ممدآقا را ببینه، حاج ممد آقا هم از سفر حج عمره برای پرهام یک دست کاپشن شلوار سه تیکه خیلی خوشگل سوغاتی آورده و ما را حسابی شرمنده کرده.

این ایام که بابا زودتر میاد خانه پرهام بی نصیب نمانده و تقریبا هر شب میره پارک و حسابی انرژیش تخلیه میشه. پرهام عاشق اب بازیه و دوست داره ره تو حمام و کسی هم کاری به کارش نداشته باشه و دو سه ساعتی برای خودش مرغابی بازی دربیاره به خاطر همین آبیاری باغچه خانه را بهش سپردیم و شبها یکساعتی تو حیاط آب بازی می کنیم.

همچنان شبها دوچرخه سواری میریم و پرهام حسابی ورزشکار بازی در میاره و دوچرخه به دست برمی گردیم خانه.

روز پنجشنبه یک عروسی دعوت داریم تو ماه رمضان به صرف افطار و شام، اولین بار که تو ماه رمضان میرم عروسی هیچ زمینه ای از عروسی این ماه ندارم اول عبادت و بعد هم .... براتون گزارش عروسی در ماه رمضان را می نویسم.

دایی علی معرروف پرهام رشته مهندسی مکانیک-سیالات قبول شدند از همین جا برای مهندس علی محمدیان آرزوی قبولی در مقطع دکترا را دارم چون لیاقت و شایستگی ان را داره.

دوست و همکار خوبم همان خاله هاجر پرهام رشته پژوهشگری اجتماعی قبول شدند که همه ما را بسی خوشحال کردند براش آرزوی موفقیت در تمام سالهای تحصیلش را دارم و تبریکات وافر بهش میگم، ممنونم خاله هاجر که دوباره شروع به درس خوندن کردی.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 12:8 توسط مامان پرهام |