تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

گزارش تصویری از همدان(21/5/88)

سلام دوستای گلم برای اینکه حجم پستها از نظر تعداد عکس زیاد نشه در دو پست گذاشتم ببخشید!

روز چهارشنبه فضای بازی کودکان در هتل بوعلی ۸ صبح

برج قربان

گنبد علویان

زیارتگاه استر و مردخای

 

پرهام در وان حمام هتل

غار علیصدر

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:21 توسط مامان پرهام |

گزارش تصویری از همدان (20/5/88)- قسمت اول

 

سلام به همه دوستای خوبم، بد قولیم را ببخشید عکسهای سفر به همدان را با توضیح میزارم.

سه شنبه ساعت ۹ صبح قزوین

راهروی هتل بوعلی

سنگ قبر قدیم بوعلی سینا

سنگ قبر جدید بوعلی سینا

نمای بیرونی آرامگاه بوعلی سینا

شیر سنگی

آرامگاه باباطاهر عارف بزرگ ایرانی

کنار میدان باباطاهر پرهام سوار بر چرخ و فلک

پرهام در مسیر گنجنامه

کتیبه های گنج نامه

استخر عباس آباد و پرهام خواب

پرهام خواب آلود و گرسنه- رستوران شیشه ای جزیره

مرغابی های استخر عباس آباد

 

 قسمت دوم را در پست بعدی براتون میزارم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 10:51 توسط مامان پرهام |

سفر نامه همدان

سلام به همه گلهای مهربون و دوست داشتنی

از روز یکشنبه فرید زمزمه سفر را شروع کرد که تابستان تمام شد جایی نرفتیم منم که از نظر مرخصی در مضیقه هستم یکجوری می پیچوندم که دیگه دوشنبه که سرکار بودم زنگ زد که سه روز آخر هفته را می ریم یکطرفی! برگه مرخصیت را رد کن. مدیر محترم نبود و خلاصه چند بار زنگ زدم تا تو گروه آموزشی پیداش کردم و گفت نمیام و بعد از کلی فلسفه بافی اجازه صادر شد.

رسیدم خانه و ساکمون را بستیم و یک کم خرت و پرت خریدم و صبح زود راهی همدان شدیم. اولین سفر بدون برنامه ریزی قبلی

سه شنبه ساعت ۱۳ رسیدیم همدان و چشمتون روز بد نبینه که در و دیوار شهرمسافر میبارید مستقیم رفتیم هتل بابا طاهر که گفت تا ۲۴ ام مرداد جای خالی نداریم و از ۱۱۸ شهر همدان شماره چند تا هتل را گرفتیم و زنگ زدیم تا هتل بوعلی گفت برای ۲۴ ساعت بهتون جا می دم گفتیم حالا امشب را بمونیم تا فردا خدا بزرگه

پرهام که صبحانه نخورده بود حسابی گرسنه شده بود سر راه رفتیم رستوران قصر خورشید و جاتون خالی ناهار خوردیم و رفتیم هتل و یک کم استراحت کردیم و از ساعت ۱۷ رفتیم بیرون از آرامگاه بوعلی شروع کردیم بعد آرامگاه بابا طاهر و شیر سنگی را دیدیم و رفتیم به سمت گنجنامه، از هوای شهر همدان بگم که خیلی عالی بود و بسیار لذت بخش و شبش دیگه یخ می کردیم از گنج نامه رفتیم به سمت استخر عباس آباد و رستوران شیشه ای جزیره شام خوردیم و ساعت نزدیکی های ۲ شب بود که اومدیم هتل.

فردا صبح یک صبحانه مفصل تو هتل خوردیم و رفتیم زیارتگاه " استر و مردخای" و گنبد علویان و تپه های هگمتانه و بعد برج قربان را دیدیم. موقع برگشت به هتل بابا فرید و پرهام جون رفتند پارک بادی همدان و قطار شواری و ماشین سواری و منم رفتم سراغ خرید سوغاتی، برای مامانم و همکارام و خودم یک سری سفال خریدم و برای پرهام هم یک سوپ خوری و دو تا نمک دان شکل گاو خریدم که خیلی خوشگله.

برگشتیم هتل و از رزرویشن پرسیدیم که امشب را می تونیم بمانیم یا باید تخلیه کنیم که گفت می تونید بمونید کلی خوشحال و خندان رفتیم تو اتاق وپرهام را بردم حمام و وان حمام را پرکردم و پرهام بیش از یکساعت آب بازی کرد و بعد هم رفتیم ناهار خوردیم و یک ساعتی خوابیدیم و دوبار عصر رفتیم عباس آباد و تله کابین گنجنامه و دوباره کلی بخور بخور.

شب هم رفتیم هواخوری و پیاده روی اطراف استخر عباس آباد و شام هم فست فودی خوردیم و ۱۲ شب گذشته بود که برگشتیم هتل و خوابیدیم .

پنج شنبه هم صبح زود بلند شدیم و بعد از خوردن صبحانه به سمت غار علیصدر حرکت کردیم با اینکه ساعت ۹:۳۰ اونجا بودیم برای ساعت ۱۳تا ۱۴ نوبتون شد و بعد از ظهر هم ناهار خوردیم و برگشتیم هتل و دیگه اچازه موندن بهمون ندادند ساعت نزدیکای غروب بود که جمع و جور کردیم و بار و بنه را گذاشتیم تو ماشین و به سمت تهران حرکت کردیم. سفر کوتاه ولی خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت و خستگی ها از تنمون رفت بیرون.

خیلی مشتاق دیدار دوست بسیار خوبم شاپرک و شادونه جون بودم ولی خوب قسمت نبود و نشد همدیگر را ببینیم. ولی دیروز موفق شدم صدای خوشگل و بسیار گرم و دوست داشتنی شاپرک را بشنوم و خیلی احساس شادی کردم.

فردا عکس می زارم ببخشید کابل دوربین را نیاوردم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 10:12 توسط مامان پرهام |

بوستان آب و آتش

سلام به همه دوستای بسیار خوب و عزیزم! امیدوارم تو این ایام بهترین روزها را داشته باشید و از این تابستان گرم نهایت لذت را ببرید.

روز پنج شنبه که مصاف بود با شب تولد صاحب الزمان و هم روز تولد خودم و هم سالگرد عروسی دوممون که تو ارومیه برگزار شد از سرکار مستقیم رفتم آرایشگاه و یک تغییر و تحول اساسی دادم  البته با ۶ ساعت معطلی و خلاصه شدم یک خانم آمریکایی، موهایی به رنگ روشن روشن ولی جیگرم دراومد آخراش از سوزش مواد دکوپاژ اشک میریختم مگه موهای مشکی من رنگ باز میکرد ولی در نهایت همونی شد که خودم میخواستم.

پرهام با موی رنگ کرده مخالفه و میگه باید موهای مامانم مشکی باشه خلاصه یک هفته ای تو گوشش خوندم تا بگ گراند ذهنیش را عوض کنم تا وقتی از آرایشگاه میام زیاد اذیت نشه وقتی من را دید یک دفعه داد زد مامانم خیلی قشنگ شده خیلی خوشگل شده قربون احساسات پاکت برم پسرم که آخر محبت و دوست داشتنی.

وقتی رسیدم خانه پدر و پسر هم من را حسابی سورپرایز کردند یک نیم ست خوشگل جواهر با نگین یاقوت دونه اناری کادوی تولد به من دادند که حسابی ذوق زده شدم . دست فرید جونم درد نکنه که خیلی من را شرمنده کرد امیدوارم همیشه سالم باشی و سایه ات همیشه بالای سر من و پسرمون باشه.

روز جمعه هم با همراهی دوستای بابا فرید (عمو مجتبی ، خاله نادیا و خاله ندا - عمو اصغر و خاله زهره و ایمان کوچولو) پرهام را بردیم پارک آب و آتش و دیگه بچه مون جو گیر شد و به مدت ۵/۱ ساعت آب بازی کرد و به زور و زحمت راضیش کردیم که دیگه بسه و سرما می خوری موقع برگشت هم میگفت می خوام قرقره سواری کنم که اون خودش داستانی بود تا تونستیم قانعش کنیم که کار تو نیست.

ایمان کوچولو و عمو اصغر

پرهام بعد از آب بازی اساسی

پرهام و شیر سواری

نیم ساعتی توی پارک گشتیم و ساعت ۷:۴۵ به سمت دربند حرکت کردیم  اواسط خیابان دربند به ترافیک بدی برخوردیم و خلاصه تا ساعت۲۱ اونجا موندیم و برگشتیم به طرف نیاوران و چون پرهام گرسنه بود رفتیم بوف صاحبقرانیه که پایین پارک نیاوران شام خوردیم و ار اونطرف هم رفتیم پارک لویزان، ساعت هم از یک و نیم هم گذشته بود که رسیدیم اونجا و تا جایی که می شد رفتیم بالا .

عمو مجتبی گفت بعد از شام قلیان می چسبه که پرهام ولش نکرد و تا رسیدیم پارک لویزان به عمو مجتبی گفت: عمو قلیانت چاق کن که ما از به کاربردن این اصطلاح توسط پرهام شاخ در اوردیم و خلاصه پسر ما بلد که نبود بکشه ولی خوب فوت میکرد

بساط چایی را راه انداختیم و جای همه خالی هوای خنک و سکوت اونجا خیلی چسبید، پرهام با یک هاپو کوچولو به نام کاسبی هم دوست شد و حسابی باهاش بازی کرد  دیگه داشت صبح می شد که رسیدیم خانه و روز شنبه هم با چشمانی که از خواب باز نمی شد اومدیم سرکار.

جمعه شب عروسی دعوت داشتیم که نشد بریم ولی دیروز رفتیم پاتختی و به پرهام خیلی خوش گذشت و حسابی با بچه ها بازی کرد و به قول خودش یک کم هم نانای کرد.

باید ببخشید عکاس این دفعه بابا فرید بوده و زیاد عکس نگرفته و با کمبود عکس در خیلی مکانها مواجه هستیم.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 11:35 توسط مامان پرهام |

بهترینم،نازنینم تولدت مبارک

این مطلب توسط بابای پرهام (فرید) نوشته شده است اگر شیوه نگارش تفاوت دارد پوزش می خواهم.

امروز روزی است که خدای مهربون یکی از بهترین فرشتگان آسمانی خود را از میان تمامی فرشتگانش انتخاب کرد و به زمین فرستاد تا مایه آسایش جمعی گردد. امروز روز تولد بهترین دختر، بهترین همسر و بهترین مادر و بهترین دوست دنیاست

همسرم، زمانه عزیزم، مادر فرزندمان تولدت را که با میلاد گل نرگس قرین شده است از صمیم قلب تبریک می گویم امیدوارم تا ابد سالم و شادمان زندگی کنی و از وجودت سیراب گردیم.

از طرف پرهام کوچولو که می خواد کادوی تولدت را یک هواپیمای بزرگ بزرگ بخره تا باهاش بری بالا بالا، هم تبریک می گم بهترینها نصیبت باد.

بعدا نوشت:

ممنونم از همسر گلم و پسر مهربونم که با هدیه بسیار قشنگشون من را  هیجان زده و خوشحال کردند. اینم عکس از کادوی تولد اهدایی پرهام و فرید عزیزم

فرید و پرهام

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 2:5 توسط مامان پرهام |

شیطنتهای کودکانه

سلام به  گلهای زیبای گلستان وبلاگ و به دوستان نازنین و مهربانی که براشون دنیا را شاد شاد و شادی را دنیا دنیا آرزومندم.

خدا را هزاران بار سپاس و شکر که بالاخره بیماری رفلاکس معده پرهام به تشخیص نهایی رسید و باید به مدت ۵ ماه از داروهای مخصوص رفلاکس استفاده کنه ۳/۲ قرص امپرازول در ۲۴ ساعت و ۱۱ قطره متوکلو پرامید نیم ساعت قبل از هر وعده غذایی باید مصرف شود. از وقتی داریم این داروها را مصرف می کنیم از دل درد و گلو درد خیلی کمتر شکایتی داریم. ولی همچنان با بی اشتهایی روبرو هستیم.

تیرماه و هفته اول مرداد را که نصف و نیمه اومدم سرکار و این باعث شده بود که پرهام باور کنه هر روزی که دلش بخواد من می تونم بمونم خانه و یا خیلی زودتر از همیشه بیام پیشش. از روز پنج شنبه هم بهم میگه تو نرو اداره بمون خانه مامانی جای تو بره اداره، بهش میگم نمی شه پسرم مامانی که کار من را بلد نیست انجام بده بعدش هم محل کارم مامانی را نمی شناسند اجازه نمی دهند بره اونجا می دونید چی میگه: " من خودم با عمو درویشی( مدیر محترم ) صحبت می کنم میگم مامانی میاد اداره مامانم می مونه خانه. روز شنبه به حضرت مدیر گفتم از فردا یک کارمند جدید میاد جای من گفتند: کی ؟ گفتم مامانم، گفتند چرا؟ گفتم دستور پرهام، مدیر محترم فرمودند : هنوز مهندس پرهام با من در این زمینه صحبتی نکردند بعدا تصمیم می گیریم.

روز پنج شنبه از گرمسار دختر داییم بهاره جون همراه با همسر و آرش دوست داشتنی مهمان خانه مان بودند متاسفانه پرهام با آرش اصلا کنار نمی اومد و هر اسباب بازی را که آرش بر می داشت پرهام فورا از دستش می گرفت و می گفت مال منه به تو نمی دم و این باعث درگیری فزیکی بین پرهام و آرش جون می شد، آرش از پرهام ۱۷ -۱۸ ماهی بزرگتره و منطقی با قضیه برخورد می کرد که پرهام هنوز کوچولوه ولی این برخورد پرهام من را خیلی ناراحت می کنه که خیلی دوست داره با بچه ها بازی کنه ولی حاضر نیست اسباب باریش را به کسی بده.

مانیتور خانه از دست پرهام به صفحه شطرنج تبدیل شده بود و قابل استفاده نبود تصمیم گرفتیم یک مانیتور جدید بخریم و رفتیم مرکز تجاری بهار که چشمتان روز بد نبینه طبقه زیر زمین مرکز فروش ماشین و موتورهای شارژی بود که پرهام از بدو ورود می گفت ماشینم را عوض کنید برام یک ماشین دیگه بخرید ماشینم قدیمی شده این را نمی خوام من پرادو می خوام خلاصه به فروشنده بهش گفت باید بری پول زیاد بیاری تا این ماشین جیپ بزرگا را ببری و از اون روز قرار شده من و بابا فرید زیاد زیاد بریم سرکار تا بتونیم از اون ماشینا بخریم.

از وقتی سه سالگیش پرهام تمام شده به نظرم نحوه برخورد و کاراشم خیلی فرق کرده دیگه به راحتی خودش تو خانه با اسباب بازی هاش بازی می کنه و دیگه به من کاری نداره و دنبالم نمی افته که بیا با هم بازی کنیم من تنهام نمی تونم بازی کنم از این بابت خیلی خوشحالم.

روز جمعه بعد از دو هفته رفتیم دیدن عمو علی پرهام که از حج برگشته بودند و کلی خوشحال شدیم از دیدنش و چقدر غبطه خوردم به حال و هوای روحانیش، امسال به خاطر شرایط جسمی پرهام و هم به خاطر شرایط بهداشتی نتونستیم بریم تا سالهای بعد چه شود. مهندس امیری زیارتتون قبول و از سوغاتی هاتون هم ممنون، از پرهام بگم که از لحظه ای که رسیدیم تا وقتی اومدیم آتیش سوزوند و زندگی این بنده خدا را از این رو به رو کرد و در نهایت فرار کردیم فکر کنم تا امروز عمو علی داره خانه اش را جمع می کنه .

این بچه ذلیلی هم کار دست ما داده و هر جایی که می ریم اسباب بازی می خریم رفتم کفش بخرم که بغل کفش فروشی یک اسباب بازی فروشی خیلی بزرگ بود و پرهام هم رفته اونجا و یک تریلی بزرگ که روش انواع ماشین پارک شده برداشت و من هم دلم نیامد بهش چیزی بگم براش خریدم. آخر کار ما روی اسباب بازی زندگی می کنیم.

روبروی خانه امان را دارند خراب می کنند که بسازند و بسی خوش به حالمان است کامیون و لدر هر روز می بینیم و نظر می دهیم.

امروز پرهام را می خوام ببرم دندانپزشکی برای چکاپ دوم امیدوارم مشکلی نداشته باشه.

خودم هم رفتم سونوگرافی از امعا و احشاء داخلی خدا را شکر موردی نبود و در نهایت گفتند سرما خوردگی است البته دکتر مامان جان عزیزم که الهی قربونش برم.

تا بعد به درود

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 10:0 توسط مامان پرهام |

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم که یک دنیا دوستشون دارم و براشون توی این ماه عزیز هزاران آرزوی خوب از درگاه خدای متعال دارم، از تک تک تون به خاطر لطف و مهربونی هاتون ممنون امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید

اما بگم از ۱۰-۱۱ روز گذشته که حسابی درگیر پرهام بودم تا دارو و غذاش را به موقع بخوره و سعی کردم با متانت و صبر و حوصله بیشتری بهش غذا بدم تا شاید بهتر بخوره. شکر خدای مهربون که خیلی بهتر شده تا شنبه که دوباره باید ببرمش دکتر تا ببینم چی میشه.

در نهایت بعد از این همه کاهش وزن پرهام و تبهای مکرر و ترشحات پشت حلقی مشخص شد که گل پسرمون رفلاکس معده داره و برگشت اسید و ورود اون به ریه و مخاط بینی باعث عفونت و تب میشه حالا داریم براش داروهای معده استفاده می کنیم تا ببریمش پیش دکتر فرید ایمان زاده فوق تخصص گوارش اطفال، برامون دعا کنید

اما بگم از شیطنتهای گل پسر که دیگه خیلی اگاهانه و زیرکانه انجام میشه

روز سه شنبه که از بیمارستان مرخص شدیم پرهام از نظر روحی خیلی ضعیف و شکننده شده بود و همش گریه می کرد و فقط و فقط هم من را می خواست که بغلش کنم و راه ببرم و دستش را هم که این چند روز سرم بهش وصل بود تکان نمی داد. با هر مصیبتی بود بردمش حمام و شب تا صبح روی پا تکانش دادم تا خوابید. صبح هم براش تان سنگگ خریدیم و یک کم بهش صبحانه دادم و به دایی جان زنگ زدم که بیا خانه مان که پرهام داره بهانه گیری می کنه.

با مرخصی بدون حقوقم موافقت نشد و مدیر عزیز فرمودند که حداکثر 10 روز مرخصی می تونید برید و شما روی فرزندتون خیلی حساس هستید بمانید خانه خیلی حساسیت میره بالا و دیگه نمیشه کنترل کرد و شما بیا سرکار و زود برو و این شد که این 10 روز را نصفه نیمه اومدم ولی خیلی درگیر کار بودم.

در زمان نبودم مامان مهربونم مراقب پرهام بود و ازش مراقبت می کرد و دیگه مهد نرفت تا همین الان.

پرهام عاشق آچار پیچ گوشتی و دوست داره پیچ ماشین و اسباب بازیهاش را باز و بسته کنه ومنم زیاد تو این زمینه سر به سرش نمی زارم تا روز جمعه که سر گرم کارهای چیدمان کمد لباسی پرهام بود که دیدم ساندویچ میکر را که بعد از استفاده هنوز نذاشته بودم بالای کابینت برداشته و تمام پیچها را باز کرده و تمام اتصالات را قطع کرده وقتی دیدم فقط بهش گفتم ساندویچ میکرت می کنم و اونم گریون که مامان من را دعوا کرد و به حالت طلبکارانه می گه: من دیگه ساندویچ نمی خوام نداشته باشیم هم عیبی نداره، دوباره از عابر بانک پول میگیریم می خریم.

روز جمعه می گفت من را آرایش کن تا عروس بشم منم براش کلی توضیح دادم که تو پسری و وقتی بزرگ شدی داماد میشی براش ریش و سبیل گذاشتم وای که اگه سبیلش در بیاد شکل بابا فرید میشه.

دوست خوبم روجای عزیز و دوست داشتنی برای ادامه تحصیل رفت هلند و روز چهارشنبه آخرین ناهاری را که ایران بود با هم بودیم امیدوارم موفق باشی و در بالاتریت درجات علمی ببینمت.هنوز هیچی نشده کلی دلم برات تنگ شده ، رفتم برای روجا جونم هدیه بخرم که آقا پرهام کلی برای خودش خرید کرد از تانکر و ماشین پلیس که درش باز میشه و آقا پلیسش میاد بیرون تا ست مزرعه دار، با این همه اسباب بازی چه کنم.

پرهام خیلی عاطفی با من برخورد میکنه و اصلا دوست نداره من را ناراحت یا عصبی ببینه به همین دلیل همش بغلم میکنه و بوسم میکنه و میگه خیلی دوست دارم مامانم و این کار تا زمان خوابیدن بارها و بارها تکرار میشه.

دیشب حالام خیلی بد شد آنقدر که کار به سرم و بیمارستان کشید یک درد ناگهانی توی ناحیه معده و روده و کلیه ها طوری که وصیت هم کردم و اشهدم را هم خوندم، وقتی رسیدیم به دکتر گفت از کلیه است و امروز باید برم سونوگرافی.

پرهام عاشق تقلید کردنه و تو اون شرایط وسایل پزشکیش را آورده بود و من را معاینه میکرد و مثل دکترش که بهش میگه به موقع داروهات را بخور به من توصیه میکرد و تند تند هم من را می بوسید.

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 8:34 توسط مامان پرهام |