تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

بعد از تاخیر طولانی آمدم اما...

سلام به همه دوستای مهربون و دوست داشتنی ام از لطف همشون ممنون که برام ایمیل زدند و یاپیامک فرستادند.

از روزگار ما ببدانید که در دو هفته گذشته ما درگیر گوش درد پرهام بودیم بعد از خوردن ۱۰ روز فارمنتین و ۵ روز تب بالاخره جمعه ۲۵/۲/۸۸ تبش قطع شد ولی به خاطر آنتی بیوتیک بیرون روی پیدا کرد و یک مشکل جدید به مشکلات اضافه شد و دوباره رژیم جدیدی را براش شروع کردیم که ۲۴ ساعته جواب داد. چند روز اول هفته خوب بود و یک روزی هم می شد که داشت غذا خوردن بهتر می شد که دوباره تب و گوش درد در گوش راست شروع شد و پرهام بسیار بی قرار شد و دوباره راهی مطب دکتر ناصری شدیم که دکتر با دیدن دوباره پرهام به شدت نگران شد و چک آپ کامل و مشخص شد این بار گوش راست ملتهب شده و دوباره داروهای جدید و راهی خانه شدیم البته پس لرزه هاش کمتر بود و پرهام تبش خفیف تر و آرامتر از قبل بود و دیگه از گوش درد شکایتی نکرده.

خدای مهربونم باز هم شکرت که در همه شرایط و سختی ها دستم را می گیری و تنهایم نمی گذاری می دانم تو خود ناظر و شاهدی و در سخترین لحظات یار و یاور مایی! می دانم بنده لایق و خوبی به درگاهت نیستم ولی لطف و کرمت بی نهایت است از تو می خواهم به همه کودکان این کره خاکی سلامتی جسم و روح عطاکنی و هیچ کودکی رنجور و دردمند و هیچ پدر و مادری دل نگران بیماری فرزندشان نباشند.

روزهای گذشته روزهای سختی بود نبود مدیرمون و حجم بالای کار و پوشش نبود اون، رفتن به جلسات متعدد خارج از سازمان و بیماری پرهام همه اینها باعث شد فشار زیادی روی من باشه والان چند روزه که دیگه صدام در نمیاد و همکارای بغل دستیم هم صدام را نمی شنوند.

دیروز عصر رفتم دکتر که تشخیص داده شد هم آلرژی فصل بهاره و هم عصبی و دارم دارو مصرف می کنم.

هفته گذشته با وجود درگیری بیماری پرهام و اینکه از صبح تا عصر خانه بود و مهدهم نمی رفت عصرها او را می بردیم پارک که خیلی کیف کرد و روحیه اش عوض می شد ولی رفتن با خودمون بود و برگشتن با وروجک محترم که کی رضایت می داد برگردیم خانه.

نمی دانم یادتون هست وقتی بچه بودیم یک جور چرخ فلک بود که با دست می چرخاندند حالا چند هفته ای که تو پارک محل ما میاد و یکی از مشتری هاش هم پرهام جون منه که وقتی سوار میشه رضایت به پیاده شدن نمیده.

۲۶ اردیبهشت سومین سالگرد تولد وبلاگ پرهام بود نتونستم همون روزش بیام و بنویسم ولی الان نوشتم که بگم یادم نرفته و انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتیم شروع به وبلاگ نویسی کنیم و اولین خشت بنا را هم فرید جون گذاشت.

   

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:19 توسط مامان پرهام |

هفته چهارم مهد کودک + مریضی

سلام به همه مامانای مهربون و دوستان بسیار گلم که دنیا را براشون شاد شاد می خوام

همیشه از تمام مامانایی که نی نی هاشون می رفت مهد کودک شنیده بودم که بچه ها تند تند مریض می شن و درگیری ها چند برابر می شه حالا خودم به این جا رسیدم و توی این ۲۳ روزی که رفته هر هفته یکبار به عمو ناصری همون دکتر ناصری خودمون سری زدیم و دارو گرفتیم و این روال همچنان ادامه داره

دیشب ساعت ۱۰:۳۰ پرهام خوابید و ساعت ۱۲:۲۰ با گریه بلند شد وقتی بغلش کردم دیدم وای چه تبی داره و از گوش درد هم داره ناله می کنه تا الان پرهام سابقه گوش درد نداشته و این یکی هم جدید شروع شد شربت ایبوبروفن بهش دادم یواش یواش آروم شد و خوابید ولی خودم تا ساعت ۵ بالای سرش بیدار نشستم و مراقبش بودم

صبح هم بابا فرید زحمت کشید ماند خانه تا ازش مراقبت کنه تا عصر ببریمش دکتر تا دوباره سیکل جدید دارویی را براش شروع کنیم.

از وقتی رفت مهد غذا خوردنش به مراتب بدتر شده و دیگه ترفندهای من برای به زور غذا دادن کارساز نیست و به شدت با من مقاومت می کنه

شعر جدید دنیا را یاد گرفته و دو تا کلمه انگلیسی "ball و Cow " هم به مجموعه لغاتش اضافه شده سه تا کاردستی خوشگل هم درست کردند که عکساش را می زارم

از شیطنت این گل سر همین بس که تعمیرکار خانه ما شده و با آچار تمام پیچ ها را باز می کنه چند شب پیش دیدم سرش حسابی مشغوله و صدایی ازش نیست رفتم سراغش دیدم داره پیچ های Keyboard را  باز می کنه

اسباب بازی هاش هم دیگه از دست کنجکاوی های پرهام در امان نیستند و دل و روده همه ماشین کنترلی هاش را ریخته بیرون

روال باج گیری و خرید اسباب بازی همچنان ادامه داره و متاسفانه من هم مامان مقاومی نیستم و در برابر خواسته هاش کوتاه میام، معمولا عصرها که با هم میریم پیاده روی دست خالی بر نمی گردیم.

 بعدا نوشت:روز یکشنبه بعد ازظهر پرهام را بردیم دکتر ناصری و مشخص شد که گوش سمت چپ  متورم شده و گلوش هم قرمزی داره برای ۸ روز فارمنتین باید بخوره.

مطب دکتر پرهام توی محدوده طرح زوج و فرد قرار داره دیروز وقتی می بردیمش مطب کلی جیمز باند بازی انجام دادیم تا یک جا گیر افتادیم من داشتم برای آقای پلیس توضیح می دادم و جریان را می گفتم و پرهام شجاع هم مثل موش نشسته بود و داشت هاج و واج نگاه می کرد وقتی مجوز داد و رد شدیم پرهام گفت چی گفت :عمو پلیس، فرید هم از موقعیت سو استفاده کرد و گفت نی نی شما خیلی لاغر و کوچیکه چرا؟ پرهام هم فورا گفت عمو پلیس من غذا میخورم قول می دم قول می دم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 15:6 توسط مامان پرهام |

هفته سوم مهد کودک + 34 ماهگی پرهام

 
 سلام به شما دوستان بسیار عزیزم در دنیای مجازی، امیدوارم روزگارانتان مثل فصلی که در آن هستیم سبز و بهاری باشه
این پست را گذاشتم  مختص پرهام جون گلم و شیرین کاریهاش
 
پرهام جونم ۳۴ ماهگیت مبارک می خوام بهت بگم که ۳۴ میلیون بار عاشقتم و ۳۴ میلیون دفعه در شبانه روز قربونت میرم و فدایی توام ،تو تمام وجود منی.
 
دیروز به مناسبت روز استاد و همینطور ۳۴ ماهگی پرهام موقع برگشتن به خانه
تصمیم گرفتم که شب یک جشن کوچولو بگیرم رفتم کیک و گل و کارت تبریک خریدم و رفتم خانه (کادوی پدر و پسر را هم گذاشتم برای وقتی که با هم رفتیم بیرون براشون بخرم)
پرهام که طبق معمول با دیدن کیک ذوق کرد و گفت تولد من و دست بزنید و نانای کنید و نتیجه این شد که شام نخورد و فقط کیک خورد.

 
 
 
هفته گذشته هم پرهام توی مهد رفتن ما را اذیت نکرد و خیلی راحت و بدون دردسر از خواب بلند میشه ولی موقع آماده کردنش و پوشاندن لباس اشک من را در میاره و دوست داره یک جوری وقت را تلف کنه و بیش از نیم ساعت طول میکشه که آماده بشه دلم برای همسر گلم می سوزه که قبول کرده به غیر از روزهای شنبه و ۵ شنبه که دانشگاه کلاس داره بقیه روزها پرهام را ببره تا من تاخیر نخورم چون هر روز ساعت ۹ میرسه سر کار . البته وقتی سوار ماشین میشه دیگه شارژ شده است و راحت میره مهد کودک.
 
روز شنبه هم چون روز معلم بود رفتم مهد کودک پرهام و برای مربی،کمک مربی(۱) ، کمک مربی(۲) و مدیر مهد هدیه بردم البته اعظم جون مربی پرهام چون درش فوت شده بودند نبودند تا ازشون تشکر کنم به خاطر همین هدیه اش را دادم به مدیر مهد تا بهش بده امیدوارم مورد پسندش واقع بشه من اولین تجربه ام بود و زیاد وارد نبودم.
 
 
پرهام عاشق رانندگی کردن و فرمان چرخاندن و دنده عوض کردنه، بماند که آنقدر دنده ماشین من و باباش را از حالت خلاص به یک و دو و سه عوض کرده برنجی های دنده ساییده شده .رفتم براش یک فرمان خریدم و شمشیرش هم شده دنده ماشینش و ببنید دیگه اینم حکایت ما.
 
 
تعداد اسباب بازی های پرهام آنقدر زیاد شده که گاهی وقتها جایی برای نشستن پیدا نمیشه این هم عکس یک تعداد از اسباب بازیهای آقا که تو ۱۵ روز اول فروردین خریدند.
 
 
پرهام عاشق شغل شریف پزشکی است و دوست داره با من یا با بقیه همبازی هاش دکتر بازی کنه گاهی وقتها پرهام دکتر میشه من بیمارش و گاهی هم برعکس عکس زیر نمونه روزهایی که من پزشک بودم و او بیمار .
 
همش میگه :" می خوام برم مهد کودک ،درس بخونم، بیست بگیرم، پزشک بشم." منم براش از ته دل دعا میکنم که به آرزوش برسه و روزی در لباس مقدس پزشکی به جامعه اش خدمت کنه.
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:20 توسط مامان پرهام |

اولین معلم زندگیم روزت مبارک

این پست مخاطب خاص دارد

دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت

برایت می نویسم سنگ صبور زندگیم، برای تو مادرم مظهر استقامت و ایثار و اولین معلم زندگیم، تویی که به من اولین ها را آموختی و تا الان هنوز شاگرد مکتب توام، در هر مقطع از زندگیم  درسها از تو گرفتم و تو بی دریغ آنچه را که در چنته داشتی در طبق اخلاص در کلاس درس ناملموس  به من آموزش دادی

امروز که خود یک مادرم درک می کنم تمام هیجانات و اضطراب های تورا، وقتی به آن دختر بچه شیطان و پر انرژی در قالب قصه کودکانه عصر و شبها شیوه زندگی را می آموختی. هرگز خطایم را مستقیم به من نگفتی حتی وقتی از تو یک سر و گردن بلند تر شدم و باز نوشته ای بر روی میز تحریرم و جمله ای کوتاه برروی کاغذ یادداشت پاتختی کنار تختم.

آری اولین معلم زندگیم تو بودی که هم خواندن و نوشتن را قبل از سن مدرسه به من یاد دادی تا به جای شاگردی معلم کلاس اولم کمک معلمی کنم و هم شیوه زندگی کردن و مادر بودن را و چندین سال است که هم برایم مادری و هم پدر. 

هنوز هم به تو و آموزه هایت محتاجم و تویی که در تمام هیجانات زندگی، در غم و شادی، ازدواج و خانه داری، بارداری و بچه داری معلمم بودی

تو! ای مادرم که به جای القای اندیشه هایت، اندیشیدن را به من آموختی از صمیم قلب بر دستانت بوسه میزنم و می گویم روزت مبارک مادرم، معلمم

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:23 توسط مامان پرهام |

هفته اول مهد کودک + یک خبر خیلی خوب

سلام به همه شما دوستای مهربون و با احساسم که یک خبر خیلی خوب براشون دارم.

نی نی سمیرا جون همون کفشدوزکی که منتظرش بودیم "سلوای خوشگل و ناز" دیروز ساعت ۹:۵۰ دقیقه به دنیا اومد و انتظار به پایان رسید. من هم دیروز با خاله سلوا کوچولو و امروز هم با مامان سمیرا صحبت کردم خدا را شکر حال هر دو تا خوبه خوبه . از همین جا قدم نورسیده را به مامان سمیرا و بابا امید تبریک میگم امیدوارم سایه شون بالای سر نی نی تا ابد مستدام باشه و سلوای خوشگل هم با تنی سالم و شاد شاد در کنار بابا و مامان مهربونش بزرگ  و بزرگتر بشه.

هفته ای که گذشت پسرمون به سلامتی راهی مهد کودک شد و خدا را شکر اونجا را خیلی خوب پذیرفت و راحت با شرایط کنار اومد ولی از روز سه شنبه با سرفه های شدید که کمی از اون هم به زمینه آلرژی پرهام بر می گرده راهی خانه شد و چهارشنبه را استراحت کرد و پنج شنبه هم که مهد تعطیل بود و امروز دوباره راهی مهد کودک شد بر خلاف هفته قبل امروز جدا شدنش از من خیلی سخت بود و به من می گفت تو هم بیا پیش من بمون، گریه نکرد ولی راضی به رفتن من هم نمی شد و این تا زمانی ادامه داشت که اعظم جون اومد و رضایت به رفتن من داد.

فعالیتهای آموزشی مهد خیلی خوب بوده و تو هفته قبل شعر "جوجه پر طلایی" را حفظ کردند و چهار تا لغت انگلیسی"Dog,Lamp,shoes,train" را بهش یاد دادند و کتابهای آموزشی را که شناخت میوه ها و رنگ آمیزی است را دارند کار می کنند،تا الانش خوب بوده و تا بعد خدا چی بخواد و پرهام چقدر همکاری کنه.

کیف،ظرف غذا و قمقه آب که همه به سلیقه خودش خرید شده

 

شنبه ۵/۲/۸۸ ساعت ۷:۱۰ صبح کنار در ورودی کلاس پرهام جون

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 9:26 توسط مامان پرهام |