تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

اولین روز مهد کودک

سلام به همه دوستان بسیار مهربون و دوست داشتنی وبلاگستان

امروز پرهام راهی مهدکودک شد ذوق و شوقی همراه با استرس و اصطراب یک هفته ای بالاخره به پایان رسید. ساعت ۹:۳۰ صبح دست در دست هم راهی مهد کودک قاصدک شدیم.بدون هیچ مشکلی وارد شد و با سلام و صبح خیر قرایی که به خانم محمدی معاون مهد کودک کرد بدون هیچ حرفی وارد کلاس پیش دبستانی ها شد و رو به مربی کلاس که من کیف خریدم و اومدم که ناگهان صدای خنده بچه ها بلند شد و پرهام هم همپای اونها خندید.

خانم محمدی با آیفون اعظم جون را خواست و من و پرهام همپای اعظم جون راهی کلاس ۳-۲ ساله ها شدیم و پرهام با یک مکث کوتاه وارد کلاس شد، اول به من گفت مامان تو هم بیا وقتی دید هیچ نی نی با مامانش نیست رو به من کرد و گفت: نی نی ها اینجا مامان ندارند تو هم برو اداره من هم اومدم پایین و از طریق دوربین مدار بسته و صفحه مانیتور پرهام را نگاه کردم رابطه اش با بچه ها خیلی خوب بود و راحت ارتباط برقرار کرد.

مشاور مهد آقای دکتر منصوری که مرکز مشاوره آوین را داره و در حقیقت همسر مدیر مهد سرکار خانم پرنیان احسانی است نزدیک یک ساعت با من صحبت کرد و بعد پرهام اومد توی اتاق و وقتی پرهام من را دید پرسید از اداره برگشتی؟ پرهام مثل همیشه با همه دوست میشه با دکتر هم دوست شد و راحت باهاش شروع به بازی کرد و در نهایت بنده محکوم به این شدم که خیلی والدم و دارم زیاد به پرهام سخت میگیرم و پیام های آموزشیم بهش زیاده و باید پرهام را رها کنم تا خودش همه چیز را تجربه کنه در نهایت هم به من گفتند تو کلاسهای آموزشی شرکت کنم تا متعادل بشم.

تا ساعت ۱۱ هم مهد بودیم و بعد هم برگشتیم خانه تا دوباره فردا بریم.

اما خرید وسایل پرهام جون قند عسل مامان که قربون اون دل مهربون و با صفاش شم خودش برای من یک پروسه عظیم بود، من و همسر جان پیش خودمون گفتیم سال اول ابتدایی بخواد بره باید یک هفته ای مرخصی بگیریم تا وسایل گل پسری را آماده کنیم. اول از خرید کیفش می گم که از پاساژ ونک گرفته تا شریعتی، سپهسالار و در نهایت تو خیابان منوچهری گیرمون اومد که یک کوله خوشگل به شکل هاپو براش بخریم. داشتم از خودم ناامید می شدم و دیگه گریه ام گرفته بود. یک کفش راحت، ظرف غذا و قمقمه آب همراه با یک لیست بالا بلند لوازم التحریر (مداد رنگی،ماژیک،پاستیل،فتر نقاشی، قیچی، مدادپاک کن و تراش، پوشه پلاستیکی و...)و یک سری لوازم شخصی مثل(برس مو،صابون مایع، حوله، دستمال کاغذی، دمپایی و...)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 13:59 توسط مامان پرهام |

سلام! چه هوای قشنگی شده این روزها تهران، نم نم باران و نسیم خنک که قلقلکت میده و دلت می خوای به جای اداره بری تو پارک و قدم بزنی و بیخیال کارتابل رو میزت بشی ولی ...

با اینکه فکر می کردم تعطیلات عید میتونه فرصت خیلی خوبی باشه تا به پرهام بیشتر برسم و تا به قولی جان بگیره اما برعکس شد و این سرماخوردگی از اونجایی که بودیم ما را یک پله هم عقب تر برد و هنوز هم داریم تاوانش را پس می دیم،تصمیم برای بردن پرهام به مهد کودک جدی شد و بین گزینه هایی که داشتم مهد کودک قاصدک را انتخاب کردم و زمانی که برای پیش ثبت نام رفتم مدیر مهد گفتند: که باید  آزمایش انگل براش انجام بدم و گواهی سلامت از پزشکش بگیرم، روز چهارشنبه راهی مطب دکتر ناصری شدیم که دکتر بعد از وزن کردن پرهام گفتند شازده کوچولو دو کیلو لاغر شده و سریع دست به قلم و یکسری آزمایش نوشت و معاینات بالینی را شروع کردندکه کاشف بعمل آمد که ترشحات پشت حلقی زیاده و باید دارو بخوره. دکتر ناصری یکی از بهترین فوق تخصص های اطفال و من خیلی قبولش دارم ولی یکی از بدیهاش اینه که هیچوقت داروی ایرانی نمی نویسه وباید برای پیداکردن دارو یک تهران گردی اساسی انجام بدی و n تا داروخانه زنگ بزنی تا داروها را پیداکنی و این ماجرا در این نوبت بیشتر طول کشید و سه قلم دارو را از سه تا داروخانه مختلف پیدا کردیم و خدا را شکر که با خوردن ۴ روز متوالی از این داروها پرهام تقریبا از نظر  غذا خوردن یک کمی بهتر شد.

دیروز هم بردیمش آزمایشگاه مسعود تا آزمایش خونش را بگیریم تابحال همچین جایی را ندیده بود وقتی صداش زدند با بابا فرید رفت تو اتاق و روی تخت خوابید و با دکتر شروع به سوال و جواب کرد و به دکتر می گفته که گلوم را معاینه کن و دکتر هم بهش می گه اول باید فشارت را بگیرم بعد نوبت به گلو و دلت میرسه که ناگهان ست را دست آقای خون گیر دید و صدای گریه پرهام و مامان کمکم کن تو سالن پیچید ولی کارش نمی تونستم کنم تا با دست چسپ زده اومد بیرون و خلاصه کلی قربون صدقه و وعده و عید اروم شد تا از آزمایشگاه اومدیم بیرون و پدر و پسر راهی خانه شدند و من هم راهی سرکار.

اما از کارهای پسرم بگم که خیلی دیگه هزارماشاا.. بزرگ شده و همه چیز را به خوبی می فهمه و برای هر سوالی که می کنه منظر جواب منطقی و قانع کننده ای است .

نقاشی کردن و کتاب خوندن را خیلی دوست داره و هر جا که بریم باید مداد رنگی، دفتر نقاشی و مداد و پاک کنش را همراه مون ببریم جدیدا از وسایل شخصیش خیلی خوب مراقبت می کنه و نسبت به اونها احساس مالکیت زیاد می کنه.

چشم چشم دو ابروی خوبی می کشه ولی هنوز نمی تونه تجانس را برقرار کنه یک چشم بزرگ و یک چشم کوچولو بهش میگم پسرم چرا انقدر چشماش اینجوریه؟ میگه یک چشمش خوابیده یک چشمش بیداره!

دقت پرهام به اطراف خیلی زیاد شده و کوچکترین تغییر را فورا میگه: خانه کسانی که زیاد می ره مرتب در مورد تغییر اشیا سوال میکنه چرا جای ساعت را عوض کردید؟ چرا روکش مبلمان برداشتید؟ چرا چیدمان خانه عوض شده و هزاران سوال دیگه!

اسامی افراد را خوب به ذهن می سپاره و کافیه یک نفر را یک بار ببینه حتما برای بار دوم می شناسه و اسمش را میگه این درمورد کارگرانی که عید خانه را تمییز کردند و بعد در جای دیگه ای رویت شدند خیلی تعجب برانگیز بود.

قصه پردازی و تخیل بافی خیلی قوی داره و برای خودش خیلی راحت در قالب و نقشهای انسان و حیوانات مختلف در میاد و من هم در تمامی نقشها همیشه مامان پرهام هستم و لاغیر.

دارم یک کارهایی می کنم و یک تصمیم هایی می گیرم شاید لازم بود این ثصمیم را ۵ یا ۶ سال زودتر می گرفتم برام دعا کنید که موفق بشم  اگه به سرانجامی رسید حتما براتون می نویسم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 9:55 توسط مامان پرهام |

گزارش 15 روز گذشته

سلام سلام به همه دوستان خوب دنیای مجازی وبلاگستان که تو این چند روز تعطیلی خیلی به یادشون بودم و گاهی تو قصه هایی که برای پرهام می گفتم از اسامی نی نی های دنیای وبلاگ استفاده می کردم، از پرند و دیبا و کاراشون براش می گفتم و از آرش وروجک و شیطنتهای شیرینش یا از نیما و ارشیا و آرین و دل آرام براش تعریف می کردم و او با دقت به همه اینها گوش می کرد و وقتی هم جایی می رفتیم ازش می پرسیدند اسم دوستات چیه فورا تمام اسمهای نی نی های وبلاگی را که من براش گفته بودم ردیف می کرد و حالا همش به من میگه کی میرم مهد کودک تا با این دوستام بازی کنم.

از قبل از عید بگم که چهارشنبه سوری پرهام با بابا فرید و دایی های من و دوستای داییم جلوی در خانه مامانم حسابی آتیش بازی کردند و پرهام یک جعبه ۱۰۰ تایی سیگارت و یک دو جین آبشار و فشفشه و ... مصرف کرد و ترسش از اینگونه مواد محترقه هم ریخت وقتی برگشتند خانه پرهام بوی باروت و دود می داد و یک حمام حسابی حالش را جا آورد.

۲۹ اسفند هم مراسم عقد دوست جون پرهام خان " عمو آمیتا" بود که ما را بسی خوشحال کرد می دونم خیلی دیر شده ولی دوست دارم اینجا از طرف پرهام به عمو آمیتا و خاله سحر این پیوند را تبریک بگم و براشون یک دنیا خوشبختی و سعادت را آرزو کنم و از خدا بخوام عشقشون تا ابد مستدام باشه.

طبق سنت هفت سین را چیدیم و پرهام خیلی همکاری کرد و اصلا تا پایان روز ۱۳ فروردین به مخلفات سفره دست نزد و فقط سراغ ماهی قرمزاش را می گرفت و گاهی بهشون سر میزد.

شب قبل از سال نو برای پرهام قصه عمو نوروز و حاجی فیروز را گفتم و بهش گفتم که عمو  نوروز یک کیسه بزرگ روی کولش گذاشته و برای بچه ها عیدی میاره و وقتی سال تحویل شد اگه در را باز کنی میتونی هدیه ات را از پشت در برداری! حالا تو دوست داری چی عیدی بگیری ؟ فورا گفت جاروبرقی، یک کم فکر گفت : وسایل دکتری هم می خوام من همه کادو های تو کیسه را می خوام و شروع کرد به سوال کردن که تو کیسه عمو نوروز چیه ؟ تا خلاصه خوابش برد و من هم فکر کردم یادش رفته ولی صبح که بیدار شد مرتب پرسید عمو نوروز کی میاد، بهش بگو زود بیاد تا اینکه دیدیم قصه مون دردسر ساز شد و قبل از ظهر رفتیم براش جاروبرقی و لوازم دکتری خریدیم و کادو کردیم و یکی را گذاشتیم در پشت در ورودی خانه مامانم و یکی هم خانه خودمون.

بعد از سال تحویل و خوردن آش رشته و سبزی پلو با ماهی و کوکوی سبزی  و گفتن تبریک تلفنی به مادر و پدر فرید جون، به پرهام جون گفتیم در را باز کن ببین عمو نوروز اومده یا نه که با دیدن جعبه کادو شده کلی سورپرایز شد و به قول خودش "شاد و خندان شدم" الهی مامان به قربونت بره و همیشه شاد و خندان باشی. یک ساعت بعد از سال تحویل رفتیم خانه مامانم و پرهام هم هدیه عمو نوروزش را اونجا هم برداشت که وسایل دکتری بود و خلاصه خوشحالیش مضاغف شد. دست مامانم درد نکنه به هر سه تامون نقدا عیدی داد و پرهام بر عکس سال قبل که عیدی هاش را نمی گرفت امسال فورا می گرفت و خیلی ممنون قرایی هم می گفت و فورا به من می داد و می گفت مامان بریم اسباب بازی بخریم.

روز اول فروردین به عید دیدنی رفتن خانه عموهام گذشت و تلفنی به برادر و خواهران همسری عید را تبریک گفتیم. روز دوم هم حامد جون سر عمه پرهام و دو تا سر عموهاش از ارومیه اومدند و حسابی خوشحالمون کردند.

سوم فروردین عروسی دوست خوبم صدف جون بود که تو باغ سیب تو جاده لشگرگ برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت ولی خب آخر شب خیلی سرد شد و همون هم باعث شد تا پرهام سرما بخوره و از ۵ فروردین تب شدید و کار به دکتر رسید و سه شبانه روز تب داشت و همون باعث شد که هم بد اخلاق و هم بی اشتها بشه و تو این ایام اذیت بشه.

هفته دوم را دو روز از صبح تا غروب سرکار بودم و پرهام و بابا فرید با هم حسابی تو خانه صفا کردند و با هم پارک رفتند و خوش گذروندند.

بقیه تعطیلات هم به تهران گردی با پرهام گذشت و یا مهمانی بودیم یا مهمان داشتیم تا روز سیزده بدر هم مهمان داشتم دایی محمودم با خانمش از صبح سیزده اومدند خانمون تا آخر شب دور هم بودیم  که خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی از وجودشون لذت بردیم و آخر شب هم یک بزم عاشقانه درست کردیم و دایی جون برامون حسابی شعر خوند و من و فرید را به دنیای نه چندان دورمون برد.

جمعه شب هم آقا پرهام همراه عمو آمیتا و خاله سحر و عمو امید و دایی جان شام رفتند بیرون و حسابی بهش خوش گذشته بود.

شنبه هم مثل همه بچه های خوب اومدم سرکار و به قول قدیمی ها: روز از نو و روزی از نو

برای همه تون سال خیلی خوبی را آرزو دارم سالی سرشاز از تمام خوبیها و نعمات مادی و معنوی و از همه مهمتر سلامتی      

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 10:26 توسط مامان پرهام |

اولین پست سال 88

سلام به همه دوستان بسیار گلم امیدوارم سال بسیار خوبی را شروع کرده باشید سالی همراه با سلامتی ، شادکامی و موفقیتهای بی شمار .

 چند تا عکس نووزی از پرهام جونم میزارم تو وبلاگش تا سر فرصت بنویسم .

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 9:59 توسط مامان پرهام |