
امان از دست پرهام
سلام به همه دوستای مهربون دنیای وبلاگستان و نی نی های نانازشون که اندازه یک دنیا دوست شون دارم .
نی نی گوبولی جون به دنیا اومد وای که چقدر براش خوشحالم .
گوبولی جونم قدم نو رسیده شازده پسری مبارک زیر سایه پدر و مادر همیشه سالم و سلامت باشه و ۱۲۰ ساله بشه
پرهام پسر شیطون بلای من دیگه خیلی دانا و حاضر جواب شده و می دونه هر حرفی را کجا باید بزنه و هر رفتاری را کجا باید بروز بده اما تو این بین گاهی هم فیلش یاد هندوستان میکنه و نی نی کوچولو میشه دلش بغل و... می خواد.مخصوصا که یک نی نی هم ببینه و دیگه ول کن ماجرا نیست.
نمی دونم چرا پرهام دوست داره آنقدر دور و برش شلوغ باشه وقتی بازی می کنه خانه را عین سمساری درست میکنه از هر چی اسباب بازی که تو اتاقش و کمدش و سبد اسباب بازیش هست را میاره و می ریزه توی هال و دیگه اجازه نمی ده جمع کنی و وقتی می خوای راه بری باید بپری تا چیزی زیر پاهات نره .

روزهای هفته را خوب بلده و میگه شنبه اداره مداره نری ها و از شب که می خواد بخوابه شروع میکنه به روضه خوندن برای من که تو اداره نری ها اگه بری اداره من تنها می مونم، ولی وقتی کار بدی انجام می ده و من دعواش میکنم فورا می گه مامان برو اداره من تنها می مونم.
نمی دونم همه بچه ها تو سن و سال پرهام آنقدر سوال می کنند یا نه؟ ولی پرهام همش در حال سوال کردنه و دوست داره جوابی را که خودش در ذهنش را بهش یگی وگرنه اون سوال را n دفعه تکرار می کنه و د نهایت میگه این را بگو و وقتی من میگم دیگه خیالش راحت میشه.
عاشق شعر عقاب دکتر خانلری و مرتب دوست داره این شعر را براش بخونی و کار من هم شده شعر خونی برای شازده.
عکس ایمان و پرهام

یکی از کارهای پرهام که باعث تعجب همه شده کشف نقطه ضعف افراد مختلفه و می دونه چه جوری صدای هر کسی را در بیاره مثلا با دست زدن به وسایل روی میز اتاق خواب مامانم مثل کتاب و عینک مطالعه صدای مامانم را در میاره و یا به جای گفتن بابا به آقای پدر بهش میگه " فرید جان " و اون را خیلی جدی میگه و وقتی صدای بابا فرید را درآورد خودش با صدای بلند و از ته دل می خنده و بهش میگه :"بابا جون ناناحت شدی".
قصه پرهام و آمیتا همچنان ادامه داره و بیشتر شبها با هم میرن بیرون و یا مرتب می خواد باهاش تلفنی صحبت کنه دیشب با عمو آمیتا رفته بود داروخانه عمو پیمانش و دیگه وقتی برگشت خانه ساعت از ۱۱ شب هم گذشته بود و خسابی با عمو آمیتا و عمو پیمان بازی کرده بود و بهش خوش گذشته بود.
پرهام خودش که دایی نداره ولی عوضش دایی های من تلافی کردند و براش سنگ تمام گذاشتند و حسابی پرهام از وجود دایی مستفیذ شده و با اونها حسابی صفا میکنه .
دنبال یک مهد گودک خوب برای بعد از عید پرهام میگردم که همه چیز تمام باشه و دعا کنید اونی که دلم می خواد پیدا کنم.
همه شما گلهای ناز را به خدا می سپارم دومین ماه زمستان را به گرمی ماه مردادش شروع کنید.
روزهای گذشته


پرهام کوچولوی مامان آنقدر شیرین زبون و حاضر جواب شده و آنقدر کلمات و واژه ها را به جا استفاده می کنه که گاهی متعجب می شی از این همه دقت و نکته سنجی
نمونه ای از مکالمات پرهام با بابا فرید:
پرهام: بابا من تکش (چکش) می خوام
بابا: برای چی ؟
پرهام: در درست کنم نکنه پیشی بیاد مامانم را ببره
بابا:![]()
---------------
بابا: چرا دنبال من مثل مورچه راه میری؟
پرهام: هر جا بابا بره من هم میرم من پسر بابا، عسل بابا، جیگر بابا .....
---------------
روز جمعه فرید داشت کاراش را جمع جور میکرد و با کامپیوتر کار داشت
بابا: پرهام جان دست نزن تا من کارم تمام شه
پرهام: میخوام فیلم نی نی پرهام بیبینم.
بابا: صبر کن تا من کارام را انجام بدم.
پرهام: گرفتاری شدیما از دست این فرید و بعد هم کامپیوتر ریست کرد و در رفت
چند روز یش داشتم جمع و جور میکردم دیدم کت فرید داره راه میره ولی کسی توش نیست اولش جا خوردم ولی بعد این را دیدم.


کلی با همین کت بغلش کردم و بوسش کردم و قربون صدقش رفتم و گفتم میشه اون روزی را ببینم که این کت برات کوتاه و تنگ باشه ![]()
جمعه عصر رفتیم خانه یکی دوستامون که تازگیها نی نی دار شدند ایمان کوچولوی نانازی ، پرهام هم یک کم نی نی را نگاه کرد و بعد هم دیگه شروع کرد به بهانه گیری منم نی نی را بغل کنم، من یش نی نی بخوابم و ... در نهایت هم همه اسباب بازی های سیسمونی نی نی را آورد و کلی باهاشون بازی کرد که همه مال منه و ببریم خانه .
پرهام کارهای دخترونه را خیلی دئست داره و همش دلش میخواد تو هر کار خانه ای دخالت کنه از ظرف شستن گرفته تا گردگیری و آشپزی ... دارم یک کدبانوی خوب برای همسر آینده اش تربیت می کنم

یا ابا عبدالله یا ابا عبدالله
آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر وسجاده و محراب می گوید حسین
خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین
دار می گوید حسین دلدار می گوید حسین
یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین
زاده ام البنین عباس می گوید حسین
نار می گوید حسین ذنار می گوید حسین
شمس و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین
خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین
لاله می گوید حسین آلاله می گوید حسین
در خرابه دختری با ناله می گوید حسین
آیه آیه از لب الله می گوید حسین
دانه می گوید حسین دردانه می گوید حسین
تا به محشر این دل دیوانه می گوید حسین
عود می گوید حسین معبود می گوید حسین
تا ظهورش مهدی معود می گوید حسین
زنده باشد هرکسی با شوق می گوید حسین
این دل سرگشته در هر حال می گوید حسین
مقتل در خاک و خون غلطیده می گوید حسین
دوستان خیلی خوبم عزاداری هایتان قبول و التماس دعا، تو این روزها و شبها ما را هم از دعای خیرتان محروم نکنید .
دلبندم، آرامم ... 30 ماهگیت مبارک

۳۷ماه از روزی که فهمیدم کودکی را در بطن خود دارم می گذرد، چقدر خوشحال بودم وقتی فهمیدم دارم مادر می شوم و عهد کردم تمام توانم را برایت بگذارم تا ثمره وجودم درخت تنومندی شود با شاخ و برگهای پربار. می دانم آنقدر دوران بارداریم سخت گذشت که تو حتی آرامش اولیه را هم نداشتی و همیشه خود را به خاطر آن دوران سرزنش می کنم ولی روزگار برایمان اینگونه خواست تلاشهای اطرافیان بخصوص فرید عزیزم برای آرامش دادنم نیز بی نتیجه بود و فشارهای زیاد باعث شد تا به مرز از دست دادن تو برسم و مجبور به استراحت مطلق شدم. خدا را شکر می کنم که مرا یاری کرد تا تو میوه دلم صحیح و سلامت چشم به این جهان بگشایی و چلچراغ و امید زندگیمان شوی.
امروز کودکم ۳۰ ماه است ، دوسال نیم است که با خنده هایت خندیده ام و با گریه هایت گریستم! ۳۰ ماه است که آنقدر وابسته ات شده ام که دیگر زندگی بدون وجودت برایم هرگز مقدور نیست تمام امیدم نگاههای معصوم توست عاشق آن چشمان شوخ توی آن صورت اندازه پرتقالت هستم که گاه تمام دنیا را به سخره میگرد، می دانم مادر کاملی برایت نبودم و نتوانستم همپایت شوم تا آنگونه که میل و اراده ات است بزرگ شوی و گاه بر اسب سرکش وجودت لگامی ناخواسته زدم تا خود رام شوی ولی مطمئن باش پسرم که هر چه میکنم فقط برای خیر و صلاح توست نه برای چیز دیگر! اگر روزها به قول خودت تنها هستی و من در بهترین ساعتهای روز که می توانم با تو بازی کنم در کنارت نیستم فقط برای این است که آینده ای تضمین شده داشته باشی و با پشتوانه ای محکم گام بسوی آینده برداری.
کودک دو سال و نیمه ام آنقدر کارهایت و گفتمانی که می کنی برایم شیرین است که هرگز خستگی از این راه ۳۰ ماهه را حس نکرده ام و همه روزهایی که گذشت با وجودت مثل برف سفید و مثل عسل شیرین بود هرگز فراموش نمی کنم برای دیدن تمام اولین های تو چقدر ذوق کردم و چقدر خندیدم و چقدر اشک شوق ریختم و به آنهایی که باید می گفتم تلفن زدم.
امروز دیگر تو برای خودت کوچک مردی شده ای که می نوانم بر رویت حساب باز کنم و دستان کوچکت تکیه گاهی مردانه برایم روزگاران نه چندان دورم باشد.
پسر دو ساله و نیم ام دیگر می تواند
- به راحتی صحبت کند، شعر بخواند و قصه های خوانده شده را با تخیل خودش تعریف کند.
- تمام اجزای بدنش را کامل و با جزئیات می شناسد و توی مطب با پزشک خود از بیماریش
حرف میزند.
- دیگر میتواند پازل ۱۰ تا ۱۵ تکه ای را بچیند و اسم بیشتر حیوانات را می داند
- عاشق لگو بازی و ماشینهای سنگین و سبک کوچکی است که دارد و اسم همه آنها را
می د اند.
- به راحتی از روی نوشته دفتر تلفن شماره گیری می کند و صدای همه را می شناسد و آنقدر
روابط را راحت تشخیص می دهد که می داند از چه کسی باید سراغ بگیرد.
- گاه آنقدر عاطفی و مهربان و نرم می شود که باور نمی کنی همان پسر بچه ای است که تا
دقایقی پیش لجبازی و قلدری میکرد.
- هنوز هم مثل روزهای اول بد غذایی و با هزار ناز و ادا شاید قاشقی غذا بخوری ولی عاشق
شیر هستی و دوست داری.
- آب بازی را از بچگی دوست داشتی و هنوز هم از آن لذت می بری
و هزاران کار دیگر که در ذهنم نیست
پسرم، دلبندم ، پرهامم ۳۰ ماهگیت با هزاران شاد باش مبارک
تولد عیسی مسیح مبارک

شب یلدا ...
سلام به همه دوستای گلم که تو این ۱۰ روز نتونستم بهشون سر بزنم حسابی مشغول نمایشگاه و کارهای مربوط به اون بودم و تو این سرما از صبح باید میرفتم نمایشگاه تا عصر و روز سه شنبه هم که برف حسابی بهم انرژی داد و شارژم کرد.
از امروز هم نمایشگاه بعدی شروع میشه تا پایان هفته، نمی دونم چرا پژوهشکده ها تو سرما یادشون می افته پژوهش هاشون را به رخ هم بکشند.
دوستای مهربونم اعیاد گذشته هم مبارک، با اینکه تو نمایشگاه اینترنت مثلا پرسرعت داشتم ولی شرایط مناسبی نداشتم تا به خانه های قشنگتون بیام.
دیشب شب یلدا بود برای من دیگه حال و هوای سالهای قبل را نداره دلم یلدای سالهای ۸۲،۸۳ را می خواد با همون افرادی که دور هم جمع می شدیم و همون قهقه های خنده شاد بابا.

دیشب هم مثل پارسال مجردا دور ما جمع شدند و کلی یاد سالهای قبل افتادیم و خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به پرهام که عمو آمیتا اومده بود و وقتی ساعت ۱۰ شب از خواب بیدار شد خیلی خوشحال بود که آمیتا اومده و تا ساعت ۱:۳۰ بامداد هم با انرژی پرهامیش یک لحظه نشست و همش در حال جنب و جوش بود، خلاصه من و فرید باید آستین بزنیم بالا و اینها را زن بدیم تا سال دیگه محفل را شلوغ تر کنیم و پرهام هم همبازی پیدا کنه.
هفته گذشته چند تا تولد وبلاگی بود که من نتونستم شرکت کنم اما الان با تاخیر و پوزش تولد دل آرام جون و پرند کوچولو را بهشون تبریک میگم امیدوارم ۱۲۰ سال بشند و همیشه گل لبخند روی لبهاشون شکوفه کنه.

از پرهام بگم که این یک هفته به خاطر حضور کم رنگ من خیلی بد لج و بد قلق شده و مرتب بهانه میگیره، و همش دوست داره از وقتی میرم خانه بغلش کنم و یا بهش حرف بزنم یا باهاش بازی کنم و حتی حاضر نیست برای ثانیه ای ازم جدا بشه. تا میرسم خانه میگه:" مامان تو نبودی من تنها بودم " بهش میگم مامانی کجا بود میگه :" خانه بود، اینجا بود ولی من مامان میخوام " قربونت برم که دوست داری مامان کنارت باشه . دوست دارم پسرم و خودت هم میدونی که عاشقتم و این را خوب می دونم که درکم میکنی عزیزم و وقتی عصرها برمی گردم خانه دستت را حلقه می کنی دور گردنم و میگی : " اداره بودی، خسته نباشی مامان "
وقتی پرهام را صدا میزنم و داره بازی میکنه بهم میگه :" اجازه بده ... اجازه بده " یعنی فعلا نمی تونم بیام.
گاهی وقتا وقتی صدام میکنه و من دستم بنده و فقط بهش میگم بله فورا میگه مامان بیا کار دارم زود باش دیگه.
عاشق چتر و دوست داره دست بگیره و تو خانه راه بره بهش میگم چرا چتر دست گرفتی میگه آخه داره بارون میاد.
دوست داره بره زیر پتو و قایم بشه و تو بری پیداش کنی و اون هم بگه من را داشت پیشی و هاپو می بردند خوب شد اومدی پیدام کردی.
بپر بپر رو تخت ما را خیلی دوست داره و میگه تو وسط تخت بخواب من از روت مثل قورباغه بپرم بخاطر همین می خوام کلاس ژیمناستیک بفرستمش.
براش یک ست کامل راه ساز خریدم که حدود ۵۰ تا ماشین و کلی لوازم جانبی از جمله پمپ بنزین و چراغ راهنما و علائم راهنمایی و رانندگی و درخت و یک سری آدمک که هرکدام مشغول یک کاری هستند را داره و پرهام را حسابی سرگرم کرده .


