تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

پرهام و مهمان داری

از روز جمعه مامان و بابای فرید جون همراه با خواهر و همسر خواهرش اومدند و ۳-۴ روزی مهمان خانه ما بودند که پرهام خیلی خیلی خوشحال بود و حسابی با همه شون گرم گرفته بود و با همه شوخی و بازی می کرد و البته این بین شیطنتهای خطرناکی هم میکرد که باعث دل نگرانی بقیه می شد.

دست آنا جان درد نکنه که برامون کلی سوغاتی های خوشمزه و خوشگل اوردند برای پرهام جون لباس و اسباب بازی که پرهام ماشین امداد را خیلی پسندید و خیلی هم سرگرمش کرده.

این چند روز هم هر روز یکی دو تا لپ لپ سهمیه اش بود که  آتا جان براش می خرید.

من هم از فرصت استفاده کردم و دو سه روزی خانه موندم تا هم مهمانداری کنم هم استراحت و تفریح و گردش که جای همه تون خالی خیلی چسبید و امروز دیگه دلم نمی خواست بیام سرکار و تنبل شدم دیگه!

دوشنبه شب هم مهمانهای عزیزمون بلیط برگشت دادشتند و ساعت ۱۱ شب حرکت کردند و جاشون پیش ما خیلی خالی است خوشبحال اونهایی که خانواده همسر نزدیکشون هستند و مرتب همدیگر را می بینند نه مثل من سالی چند روز.

این چند روز پرهام حسابی دلبری کرد و دل آنا و آتا را حسابی برد و با شیرین زبونی هاش پدر شوهرم را بسی مسرور و خوشحال کرد.

پنج شنبه هم یک عروسی دعوت داریم تو پارک چیتگر و تا دیروز هم قرار نبود بریم ولی به اصرار اطرافیان راضی به رفتن شدیم و دیگه از سه شنبه عصر راه افتادیم تو بهار و برای پرهام لباس و بوت خریدیم و از اونجا راهی خیابان مفتح تا برای مامان پرهام خرید کنیم که تا پاسی از شب طول کشید و من هم موفق به خرید نشدم و از دست خودم حرص می خورم که بعضی ها چه جوری سه سوته لباس می خرند.

حالا دوباره امروز باید برم چند جای دیگه که همکارام آدرس دادند را ببینم آیا موفق بشم آیا نشم؟

پرهام  تلفنچی

پرهام وقتی آنا و آتا رفتند

پرهام قهرقهرو

 

بعداّ نوشت۱: از روز شنبه ۲۳/۹/۸۷ تا ۲۸/۹/۸۷ نمایشگاه رشد علم و فناوری در نمایشگاه بین المللی تهران برگزار می شود و محل کار بنده هم اونجا داره رشد علم و فناوری را نمایش می ده من هم  باید برم .

بعداّ نوشت۲: دیروز جناب آقای زاهدی وزیر محترم علوم و فناوری نمایشگاه را افتتاح کردند و از غرفه ما هم بازدید نمودند.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 6:8 توسط مامان پرهام |

روزمرگیهای من و پسرم

روزهایی که داره میگذره بل باران های قشنگش برای من و پرهام بسیار دل انگیز شده و هر دومون از این هوا لذت می بریم.

روز جمعه بااینکه به پرهام قول داده بودیم ببریمش خانه کودک تا بازی کنه اما انقدر کارهای متفرقه تو خانه داشتم انجام بدم که نشد به قولمون وفا کنیم به جاش پرهام را بردیم بوستان آزالیا و پرهام هم تاب بازی کرد و هم توپ بازی.

چند هفته ای که نظم خواب پرهام بهم خورده شبها تا دیروقت بیدار می مونه و روزها تا ظهر می خوابه و بعدازظهر هم بعد از اذان مغرب می خابه تا ۸ شب، هر کاری هم میکنم که سرش را گرم کنم که بازی کنه و خوابش نبره نمیشه و تو بازی کردن هم میخوابه .

هر شب باید یک کتابخانه ملی کتاب و شعر بخونم تا خوابش ببره اگه یک کتابش را نخوانم فورا میگه مامان کم خوندی بخون.

عاشق بازی با وسایل خانه است  و حالا که بزرگتر شده راحت صندلی آشپزخانه را راحت جابجا میکنه و هر جا دوست داره میزاره و میره بالا و روی کابینت میشینه و بازی میکنه و باید ۱۰۰۰ تا چشم داشته باشی و مراقبش باشی تا بلایی سر خودش نیاره.

بازی قایم باشک را خیلی دوست داره و مرتب قایم میشه تا من پیداش کنم و گاهی یک جاهایی قایم میشه که من عقلم هم بهش نمیرسه باید با کلی دلشوره بگردم دنبالش تا پیداش کنم پریشب تو کمد رختخوابی قایم شده بود و کلی اینور و اونور را گشتم تا پیداش کردم بعد هم بهم میگه مامان: پیشی من را برده بود چون مامان دوست دارم و اذیت نمی کنم من را پس داد.

جمعه  هم پدر و مادر فرید جون میان و چند روزی مهمان دارم از الان خیلی خوشحالم و دلم براشون یک ریزه شده.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 6:27 توسط مامان پرهام |

كوهنورد كوچك

سلام به همه دوستاي گلم كه دلي به وسعت دريا و احساسي به پاكي آب چشمه كوهساران دارند.

 روز پنجشنبه به پسر كوچولوي ما كه خيلي خوش گذشت و تا تونست تازوند و بازي و شيطنت كرد و آخر شب از خستگي بيهوش شد.

روز چهارشنبه که پرهام را بردیم تا واکسن آنفولانزا را بزنیم با دو تا دختر نانازی تو مطب دوست شده بود و حسابی بازی کرد

روز جمعه طبق قولي كه از قبل به پرهام كوچولو داده بوديم او را برديم دربند و پرهام مثل يك مرد كوچك ما را در بالا و پايين رفتن از كوه همراهي كرد و به گفته گروههاي كوهنوردي پرهام روز جمعه كو چكترين كوهنورد بود بي نهايت خوشش اومده بود و دوست داشت كه خودش راه بره ولي حسابي خسته شد طوري كه موقع برگشت وقتي سوار تله سيژ شديم كه بيايم پايين چشمهاش را به زور باز نگهداشته بود و توي ماشين سريع بيهوش شد و اصل نفهميد كه كي رسيديم. به خاطر هواي تمييز و پاك اونجا پرهام هم اشتهاش باز شده بود درخواست آش رشته كرد كه با اكراه من و استفبال بابا فريد روبرو شد و پدر و پسر آش رشته خوردند. بعد هم كه چاي و خرما و نبات آوردند پرهام هم از نبات و هم از خرماش خورد كه من را بسيار شادان كرد.

جمعه شب هم با همكاراي بابا فريد رفتيم تئاتر "گنج قارون" كه خوب يك تئاتر موزيكال و پر سرو صدا بود و پرهام هم اولين باري بود كه تو چنين محيطي ميرفت براش جالب و مهيج بود و تا پرده آخر همراهي كرد ولي به دليل خستگي خوابش برد و تا فردا ساعت 10 صبح خواب بود.

 از روزي كه رفتيم خانه عمو آرش و ني ني آنوش را ديديم پرهام گاهي وقتها خودش را جاي اون ميزاره و ميگه من ني ني آنوشم ، من كوچولو هستم و بايد كلي بغلش كني و نازش و بكشي و متقاعدش كني كه تو هم يكروزي هم اندازه آنوش بودي حالا بزرگ شدي در نهايت هم ميگه: براي پرهام آنوش بخر. منم ميگم: قيمتش خيلي گرون من بايد برم اداره تا پول بگيرم بريم آنوش بخريم اينم داستان هر شب ماست.

 گاهي وقتها تو وبلاگها ميخوندم كه ماماناي مهربون و دوست داشتني براي ني ني هاشون بايد چندتا كتاب بخونند تا ني ني ها بخوابند و حالا خودم درگير اين ماجرا شدم بايد هر چي كتاب پرهام داره براش بخونم تا بخوابه جالب اينجاست كه قبول نداره از حفظ براش بخوني بايد حتما كتاب را نگاه كني همه كتابهاش را مي شناسه اگه يكي هم كم باشه فورا ميگه مامان فلان كتاب را نخوندي.

 چند روزيه كه پرهام مرتب دستش را ميكنه توي دهانش با اينكه بچه تر بود و داشت دندان در مي آورد اين كار را نمي كرد ولي الان برعكس شده و اين كار را مرتب تكرار ميكنه تا بهش ميگم نكن: ميگه دندونم درد ميكنه، امروز براش وقت گرفتم ببرم پيش يك دندانپزشك اطفال تا چكاپش كنه خدا كنه مشكلي نداشته باشه.

 وابستگي پرهام به من روز به روز بيشتر ميشه دلش ميخواد هر كاري ميكنه تاييد من را همراه داشته باشه اگه با بابا فريد بخواد جايي بره حتما منم بايد برم وگزنه دودل كنار در ورودي مي مونه كه بره يا نه در نهايت هم زورش به من مي چربه ميگه مامان بيا بريم، اگه با بچه اي بازي كنه و دست و پا و سرش به جايي بخوره تا من بوس نكنم و نازش نكنم خوب نميشه.

مراقب خودتان و ني ني هاي گلتان باشيد.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 6:31 توسط مامان پرهام |