تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

ممنونم از همه محبتهاتون و ....

از همه دوستای مهربونم و مامانای گل وبلاگی ممنون که با من ابراز همدردی کردید و دلداریم دادید برای همه تون روزهای شاد و خوشی را آرزو دارم و از خدای مهر و لبخند میخوام که یار و یاور همه ما در زندگی باشه.

اما از پرهام جونم بگم که خیلی فهمیده و دانا شده و در کنار شیطنتهای خطرناکی که انجام میده کارهایی میکنه که خیلی بزرگتر از سنشه و حرفهایی می زنه که نمی دونم از کجا کشف میکنه با اینکه زیاد اهل تلویزیون نیست اما اخبار رو خیلی دوست داره و از اول تا آخر را نگاه میکنه وقتی هم تمام میشه کلی داستان داریم.

آموزش زبان انگلیسی خیلی خوب پیش میره و پرهام به کلمات مسلط شده و وقتی هم به صورت رندم اازش سوال میکنم جواب میده

روز جمعه برای بابا سالگرد گرفتیم و صبح رفتیم بهشت زهرا، پرهام وقتی وارد بهشت زهرا می شیم میگه بریم خانه بابایی برام لپ لپ بخره و من هم براش همیشه یک لپ لپ بزرگ میخرم و اونجا بهش میدم که این را بابایی برات گرفته، بابای گلم قطعه ۸۹ دفن شده که یک قطعه خلوته و یک آرامش خاصی داره خلاصه دو سه ساعتی اونجا بودیم و بعد هم با اکراه برگشتم.

روز جمعه عصر هم رفتیم خانه عمو آرش و خاله نسترن دیدن آنوش کوچولو که پرهام اولین نی نی کوچولویی بود که از نزدیک می دید و خیلی ذوق کرده بود و با کنجکاوی بهش نگاه میکرد تا رسیدیم اونجا و نی نی را دید بهش گفت :Happy birthday baby anoosh که من خوشحال شدم که زحمتهایی که هر شب میکشم داره نتیجه میگیره و بعد هم دیگه ول کن نبود و همش میخواست وسایل آنوش را برداره و درنهایت رضایت داد تو کریر بشینه و مرتب میگفت آنوش baby پرهام بزرگ، خاله نسترن و عمو آرش قدم نورسیدتان هزاران بار مبارک.

روز شنبه ۲۵ آبان اولین روز اشنایی من و همسر گلم بود که سمیرا جون مامان کفشدوزک ناز یادش مونده بود و به ما تبریک گفته بود ازت ممنونم عزیزم، مثل هر سال فرید جون برام یک هدیه و دو تا شاخه گل خرید و من هم براش یک دست لباس گرم کن خریدم و پرهام هم مثل همیشه بی نصیب نموند و هم مامان و هم بابا براش هدیه گرفتند و شام هم جای همه تون خالی رفتیم آفتابگردون و پیتزا خوردیم و پرهام هم برای اولین بار پیتزا خورد که خوشش اومد ولی من با ترس و لرز بهش دادم.

شبکه LAN محل کارم بر اثر ندونم کاری یک جوجه همکار بهم ریخته بود وخود فرد هم نمی دونست چی کار کرده مجبور شدم خودم بیفتم دنبال کار و دو سه روز درگیر اون کاربودم و در نهایت منجر به سوختن یک سویچ شد تا رئیس اداره سخت افزار به حرف من برسه و با کمال خونسردی بگه عیب نداره یک کم همکارها استراحت می کنند و کمتر چت می کنند .

روز یکشنبه با پرهام بازی می کردند که یک دفعه بی دقتی کردم و پرهام آویزان گردنم شد و چشمتان روز بد نبینه که گردنم مثل گردن زرافه کش اومد و دیگه درد امان بر و دو روزی موندم خانه و دکتر و آمپول و خلاصه زیاد نمونده بود که ناقص بشم و پرهام هم میگه کبود نشده گریه نکنه مامان اصلا کبود نیست الهی قربونت برم که فقط کبود شدن را اوخ شدن می دونی .

چهارشنبه شب هم پرهام را بردیم پیش دکترش که هم چک آپش کنه و هم واکسن آنفولانزا را بزنه، امسال قصد نداشتم بزنم که با صحبتهای دوتا پزشک از تو تلویزیون مصمم شدم که بزنم و خدا را شکر که پرهام ۵ ثانیه ای گریه کرد و تا دکتر ناصری بهش جایزه داد آروم شد و به دکترش گفت یکی دیگه هم بده، تو مطب دکتر با یک دختر ۳ ساله هم دوست شده بود که هر دوشون مطب را رو سرشون گذاشته بودند.

از مطب دکتر که اومدیم بیرون پرهام جون دستور نان و کباب داد و براش گرفتیم و همون توی ماشین اقا شام را خورد و خدا را شکر نسبت به شبهای دیگه بهتر بود و ما بسی خندان.

چند وقتی پرهام همش میگه بریم مکه بریم مکه با اینکه تو یکسال اخیر کسی از نزدیکا نرفته که بخوادحرفی بزنه و پرهام هم تقلید کنه، هر کار خوبی میکنه تا میگم مامانی دستت درد نکنه ممنونم میگه بگو ایشاا.. بری مکه تا من هم بهش میگم انشاا... بری مکه خودش فورا میگه ایشاا.. ایشا...، دنبالش هستیم اگه بهش یک عمره آزاد بخریم و پسرمون را ببریم حج. رئیس جدیدم یکی از مسئولین تراز اول سازمان حج و زیارت خدا کنه بتونه برام کاری کنه.

یکی از عادتهای جدیدی که پرهام پیدا کرده اینه که ساعت ۱۲ شب به بعد تازه میگه برام نان و پنیر و کره بیار تا بخورم و هر شب باهاش درگیرم.

پرهام عاشق کتاب و کتابخونی و دوست داره مرتب کنار بشینی و براش کتاب بخونی هر کتابش را تا حالا براش ۲۰بار خوندم اما بازم دوست داره براش بخونی مخصوصا کتاب عروسی خاله سوسکه و یاسمن عروسک داره میره مهدکودک را خیلی دوست داره.

امروز هم تولد دایی خیلی خوبم که برای پرهام خیلی زحمت میکشه و شاید بگم یکی از کمک کننده های اصلی من در بچه داریه و پرهام هم خیلی دوستش داره و رو حرفش حرف نمی زنه، امشب بدون اینکه خودش بدونه براش تولد گرفتیم و دوستاش را دعوت کردیم تا دور هم باشیم

 

چقدر دلم برای خانه های تک تک شما تنگ شده حتما میام بهتون سر میزنم. 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 8:33 توسط مامان پرهام |

نامه ای برای بابا

دارم هفته سختی را پشت سر میزارم و هر روز که ۲۷ آبان نزدیکتر میشم انگار جانم را دارند ذره ذره از تنم میکشند بیرون، نه توی خانه ارامم نه تو محل کار ، بیقراریم به حدی رسیده که پرهام کوچولو هم فهمیده و زیاد کاری به کارم نداره و سعی میکنه کمتر بیاد پیشم و وقتش را با بابا فرید یا دایی محمد و دایی علی می گذرونه، دوست دارم همش بشینم یک گوشه و پرنده خیالم را ببرم به سه سال پیش تو همچین روزهایی ... کاش می شد با هر وسیله ای که شده زمان را به عقب برد و همونجایی که دوست داری نگهش داری. ۲۷ آبان سال ۸۴ آخرین روزی بود که بابای گلم تو خانه بود و فرداش خیلی راحت رفت و تو خانه ابدیش خوابید هنوزم بعد از گذشت ۳ سال نمی تونم باور کنم که نیست، هنوز هم وقتی میرم خانه منتظرم که مثل تمام سالهایی که رفتم دانشگاه، سرکار و یا با دوستام بیرون رفتم و  برگشتم خانه بهم بگه:" پرنسس کوچولو بابا خوش اومدی" منم بپرم بغلش و بوسش کنم و بشینم روی پاهاش و خودم لوس کنم تا صدای مامانم دربیاد و اونوقت بود که من از گردن بابا جدا شم. نمی دونم بابایی که همیشه می گفت تو عصای پیری من هستی و ثانیه ای از هم جدا نبودیم و همیشه از صبح تا وقتی دوباره با هم باشیم چند بار بهم زنگ میزدیم چه جوری شد که سه سال ندیدمش  و دارم نفس میکشم. شاید تقدیر و سرنوشت و ... این باشه ولی هرچی می گذره دوری طاقت فرساتر میشه و دلتنگی بیشتر

هنوزم وقتی خیلی دلم برای بابا تنگ میشه ژاکت طوسی که بوی ادکلن همیشگی  را میده می پوشم و میرم کنار پنجره ای که رو به حیاط باز میشه می شینم و به دنیای خاطراتم با بابا برمی گردم و انگار می بینم که داره باغچه را اب میده تا برگهای اضافه درخت مو و انجیر حرس میکنه و هرچی هم که میخواد من را صدا میزنه ...

بابا می دونم جات خیلی خوبه و آرامش داری، این را من نمی گم همه کسانی که این سالها باهات زندگی کردند و می شناختند همیشه به زبان میارند

بابای خوبم همینطور که همه شب قبل از خواب بهت از کارهای روزانه و مشکلات خانه و بیرون می گم و از خوابهایی که می بینم خیلی وقتها جواب سوالام را می دی و مثل همیشه راهنمایی می کنی می دونم هنوز تنهام نذاشتی ولی من دلم برای اون دستهای مهربون و اون کلام شیرین و شیوا تنگ شده برای اون شعرهایی که در مقابل خیلی از اشتباهاتم می خوندی و به جای اینکه نصیحت و پند و اندرز بدی غیر مستقیم خطام را بهم گوشزد میکردی دلتنگم

فقط برام دعا کن تا بتونم مثل تو باشم یک انسان که همه در نبودش هم ازش به نیکی یاد میکنند و دوست و آشنا تو هر مهمانی و مراسمی یادش را گرامی می دارند و جاش را خیلی خالی می بینند.

دوست دارم بابای خوبم خیلی دوست دارم مهربون بابای دنیا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 6:29 توسط مامان پرهام |

شروع کوچ زمستانی

دو سه روزی که باران قشنگ پاییزی به شهرمون طراوت خاصی داده و هوای دل انگیز صبح با آن سوز سرد صبحگاهیش خواب را از چشمها می دزده و پیاده روی تند کنار پارک مسیر راه برام دلچسب میشه به خاطر سرمای هوا  از اول هفته اومدیم و خانه مامانم مستقر شدیم  تا مجبور نباشم هر روز صبح پرهام را تو هوای سرد شال و کلاه کنم و از خواب ناز صبح بیدارش کنم تا بیارمش خانه مامانم و برم سرکار،هم خودم از اینکه پرهام اذیت شده ناراحت بودم  و تا وقتی برگردم وجدان درد داشتم.

هفته ای که گذشت هفته سختی برام بود پرهام بعلت سرماخوردگی ویروسی دچار تب و اسهال و استفراغ شدید شده بود و طوری که مجبور شدیم بهش آمپول ضد تهوع بزنیم و من و بابا فرید دو روز نرفتیم سرکار و موندیم خانه تا یک کم بهتر بشه اما هر دومون هم به این مریضی مبتلا شدیم و روز جمعه فرید جون رفت دکتر و فرداش هم من رفتم خدا را شکر پرهام بهتر شده ولی هنوز بی اشتهایی و بدخلقی را داره و به شدت بهانه گیر و نق نقو شده و همش میگه بغلم کن راه ببر.

چند تا از مامانای خوب از من خواسته بودند تا اسم دقیق و ناشر کناب انگلیسی که برای پرهام خریدم را بنویسم که من به خاطر تاخیر چند روزه ازشون عذر خواهی می کنم اسم کتاب الفیای انگلیسی و ناشر اون هم انتشارات فرهنگ و هنر است و اینم عکس کتاب که توش کاربرگهاست.

۰

دوباره چند وقتیه که نظم خواب پرهام بهم ریخته و شبها تا ساعت ۱۲:۳۰ شاید هم بیشتر بیداره و صبح هم تا ساعت ۱۰:۳۰-۱۱ می خوابه نمی دانم باید چه جوری روال خوابش رابه قبل برگردونم وقتی با دکترش صحبت کردم میگه مقتضای سنشه وقتی هم میخواد بخوابه باید براش کلی کتاب بخوانم و قصه تعریف کنم و به سوالایی که میکنه جواب بدم که دیگه بیهوش میشم و خودم قبل از پرهام خوابم میبره، وای همه کتاباش هم حفظه اگه یک خط را جا بندازم باید برگردم و بخوانم وگرنه دیگه وا مصیبتا.

شبها عادت داره یکی از اسباب بازی هاش را کنارش بخوابونه اوایل عروسکهای پلیشی را می اورد حالا با آدم آهنی و اسایدر من باید بخوابیم

با اینکه نزدیک یکسال از محرم گذشته اما هنوز هم سراغ دسته های عذاداری را می گیره و گاهی درهای قابلمه را بهم میزنه و میگه حسین حسین ... امسال محرم باهاش داستانها خواهیم داشت.

در اوج مستقل بودن برای هرکاری روز به روز به من وابسته تر میشه و از وقتی میرسم خانه باید تو دیدرس نگاهش باشم وگرنه مرتب صدا میزنه مامان مامان و گاهی دیگه کلافه میشم و سرش داد میزنم بعد هم از دست خودم دلخور میشم که چرا عصبانی شدم.

هر چی را که می بینه میگه مال من و به شدت مراقب وسایلش و به کسی نمی ده و میگه مال من

کتاب آشنایی با مشاغل را با هم ورق میزدیم از دندانزشک خوشش اومده و همش میگه من دکتر دندانپزشکم دهنت باز کن دندانات را معاینه کنم و بعد هم که می بینه میگه دوتاش شکسته دارو بخور خوب بشه

دو شب پیش باهم بازی می کردیم انگشتم ضرب دید و یک کم ورم کرد و کبود شد پرهام نیم ساعتی گریه کرد که چرا انگشتت اینجوری شده و ناراحت بود، دیروز چند بار زنگ زده محل کارم مامان انگشتت چطوره ؟ دیگه خوب شد. قربونت برم عزیزم که دنیای مهربونی و لطف و صفایی و دلت مالامال از عشقه و صفاست

دیروز وقتی می رفتم خانه به پرهام قول داده بودم براش لپ لپ بزرگ قرمز بگیرم وقتی وارد سوپر مارکت محل شدم پدر و دختری را دیدم که در حال خرید بودند بی توجه بهشون وسایل مورد نیازم را برداشتم و وقتی اشتم حساب می کردم دیدم دختر کوچولوی ناز با چشماش داره با من حرف میزنه وقتی دقت کردم دیدم پدرش دنبال بیسکویت یا شکلات ۵۰ تومانی میگرده که و روی هر چی دست میزاره جواب منفی میگیره نمی دانستم باید چی کار میکردم از وسایلی که خریده بودم به دختر کوچولو دادم و از سوپر با بعضی که منتظر یک تلنگر بود اومدم بیرون ولی تو یک لحظه که به چشمهای معصوم دختر کوچولو نگاه کردم تمام دنیا را دیدم و از دیروز عصر تا از قلب درد دارم خفه میشم .

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 9:27 توسط مامان پرهام |

سلام به همه دوستای گلم که بی نهایت دوستتان دارم چند روزیه که فصل پاییز خودش را داره نشان میده و حال و هوای پاییزی شهر منظره تازه ای به تهران داده یاد شهرهای شمالی و باران لاینقطع آن می افتم وقتی که آدم را خانه نشین می کنه و باید ساعتها کنار شومینه بشینی و از پشت شیشه بیرون را نگاه کنی تا اشک آسمان بند بیاد و دلش وا بشه

پرهام من هم مثل مامانش عاشق باران و حال و هواشه پریروز که سرکار بودم و پرهام هم خانه پیش مامانم، وقتی باران شروع شد زنگ زدم خانه به مامانم که داره باران میاد و پرهام را ببر تو ایوان تا باران را ببینه و کیف کنه و دیگه تا ظهر تو ایوان ایستاده بود و مامانم هم شعر باران میاد جرجر پشت در هاجر را از روی کتاب شاملو براش خونده بود و پرهام هم چند تا بیتش را حفظ کرده و راه میره و می خونه وقتی به این مصرع میرسه که میگه هاجر ورپریده تو خورشید ندیدی هرجا باشم و هر کاری داشته باشم میزارم زمین و میام بغلش میکنم و تو خانه باهاش چرخ میزنم و اونم که حسابی ذوق میکنه دوباره و دوباره این شعر را می خونه و من غرق در لذت می شم.

پرهام تو تقلید کردن و الگو گرفتن نمره اش میشه ۲۱ و تمام حرکات و رفتارها را عینا پیاده سازی میکنه مثلا وقتی مامانم نماز می خونه حتما بعد هر نماز ذکر میگه پرهام هم میگه من مامانی ام اینطوری نماز می خونم وقتی هم نماز می خونه این شکلی میشه

علاقه اش به ماشینهای سنگین روز به روز بیشتر میشه و هر روز یک باج جدید از ما میخواد دیروز اتوبوس بزرگ می خواست و مامانم براش خریده بود و کلی هم خوشحال بود منم بهش قول داده بودم که برات تراکتور میخرم که اون هم اتفاقی به دیروز افتاد و براش یک تراکتور که یک تانکر آب را حمل میکنه از ست های farmer براش خریدم که تصمیم گرفتم به مرور زمان کاملش کنم چیز قشنگی میشه و پرهام هم خیلی خوشش اومد

روز جمعه ناهار خانه دایی حبیب دایی بابا فرید تو عظیمیه کرج دعوت داشتیم که به پرهام خیلی خوش گذشت و حسابی با پریا دختر دایی بابا فرید که 20 سالش بود جور شده بود با هم بازی میکردند

پرهام: پریا شیرموز میخوام

پریا: الان درست می کنم ( داشت با بابا فرید حرف میزد و یادش رفت)

پرهام: پریا شیرموز من چی شد

دیگه پریا بلند و براش درست کرد و پرهامی که معمولا بد خوراک اونجا یک استکان بزرگ برای اولین بار شیر موز خورد و من و بابا فرید  اینجوری شدیم

پسر کوچولوی ما عاشق رانندگی و همیشه تا فرصتی بهش دست بده و بابا یا من از ماشین پیاده بشیم میشنه جای راننده و شروع میکنه به قول خودش به راردگی

 

روز شنبه هم رفتیم رستوران دیدنیها روبری پارک ساعی که پرهام از شیطنتهای روز قبلش تو کرج و بدو بدو های صبح تا عصر حسابی خسته شده بود و برای اولین بار جایی نشست و من بدون اینکه همش دنبالش راه برم غذا خوردم و  وقتی هم داشتیم می اومدیم بیرون یک بادکنک که روش تبلیغ دیدنیها بود به پرهام هدیه دادند

 

حرف زدنش خیلی خوب شده و خیلی راحت جواب میده و جملات خیلی بلند را به راحتی میگه و دیگه مشکلی نداره عاشق کتاب و شعر و مدرسه و دفتر و مداد و جامدادیه و وقتی ازش می پرسم پرهام بره مدرسه چی کار کنه میگه درس بخونم نگاشی کنم با نی نی ها بازی کنم مامانم بیاد مدرسه دنبالم

حافظه قوی پرهام جاهایی برامون دردسر سازه و خیلی حرف ها و کارها را فراموش نمی کنه و مرتب تکرار میکنه و نمیشه سرش را گول مالید

سری جدید کتاب آموزشی زبان انگلیسی به کودکان 9-1 سال را براش خریدم و از دیشب شروع کردم به آموزش و اولین کار برگ چتر بود که یاد گرفته و میگه umberella  و حالا 100 تا کاربرگ داره که باید شبی یک کاربرگ را یاد بگیره

دوستای گلم مراقب خودتان و نی نی هاتون باشید

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 6:50 توسط مامان پرهام |

برنده خواب آسمانی

امروز متوجه شدم بازی خواب آسمانی برگزار شده و ایلیا جون رتبه اول را آورده به مامان سمیه و ایلیا تبریک می گم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 8:51 توسط مامان پرهام |