تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

جمعه راهی کیش هستیم

 

خیلی خیلی خوشحالم اصلا میخوام داد بزنم به همه بگم که چی شده چه اتفاقی افتاده

دوست خوبم سمیرای عزیزم صاحب وبلاگ یک کفشدوزک ناز، به آرزوش رسید و کفشدوزک اومد توی دلش منزل کرد

سمیرای عزیزم بهت از صمیم قلب تبریک میگم

تصمیم گرفتیم که چند روزی را دل به دریا بزنیم و با پرهام بریم سفر، البته این اولین سفر پرهام نیست ولی میشه گفت این دومین سفر پرهام با هواپیماست البته وقتی ۱۰ ماهه بود با هواپیما رفتیم سفر ولی خب پرهام چیزی یادش نیست خدا کنه ما را تو هواپیما اذیت نکنه، جمعه ساعت ۶:۲۰ پرواز داریم و دوشنبه ۲۲:۳۰ هم برمی گردیم.

از روزی که بلیط گرفتیم بهش گفتم میخوایم سوار هواپیما بشیم و بریم دریا برای آب بازی، حالا خودش به من میگه مامان پوف بخور ببریم آب بازی ببرم هوی پیما ببرم ددد

روزهای دوشنبه و چهارشنبه میرم کلاس ترتیل قرآن، استاد خوبی داریم آقای احمد شفازاده مجری برنامه تصویر زندگی که خیلی پرحوصله است و داره سعی میکنه از ما یک محمود خلیل الحصوری بسازه

اینها که گفتم همش از خودم بود و حالا برم سراغ پرهام

از شیطنتش بگم که دیگه قابل کنترل نیست و به همه چیز کار داره، براش ست کامل وسایل نجاری را خریدم که دیگه کارم در اومده همش اره و چکش و انبر میخ کش دستشه و داره گوشه و کنار خرابکاری میکنه

لباسشویی مامانم خراب شده بود و آقای تعمیرکار اومده تعمیر کنه که پرهام ایستاده و نگاه کرده و الگو برداری هم که آخرشه، دلم برای لباسشویی خونمون میسوزه که اگه زبون داشت دادگاه لاحه حتما شکایت میکرد از بس لین دو سه روز چکش خورد و اره شد و پرهام میگه لباس نریز خراب شده باید درست کنم

تو وبلاگ نازنین فاطمه همیشه از وابستگی نازنین جون به عمو حمید دوست پدرش می خوندم ولی الان این مشکل را خودم هم با پرهام پیدا کردم که به یکی از دوستای داییم خیلی وابسته است و تمام کارهاش به اون ختم میشه ، وقتی داره با خودش بازی میکنه با آمیتا میره بیرون با آمیتا حرف میزنه و این علاقه آنقدر شده که یکی ازش میپرسه اسمت چیه میگه آمیتا و باید هر شب هم همدیگر را ببینند وگرنه تمام مدت بهانه اش را میگیره

نقاشی را خیلی دوست داره و همش چشم چشم دو ابرو می کشه و  روزنامه و کتاب و دفتر از دستش سالم نمی مونه

وقتی وبلاگهای دوستای گلم را میخونم حسابی شارژ میشم و انرژی مثبت میگیرم  و کلی با کارهای نی نی های وبلاگی ذوق میکنم

روز سه شنبه با سفرنامه و کلی عکس حتما میام سراغتون

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 8:37 توسط مامان پرهام |

پرهام دوسال و دوماه و دو روز

امروز که داشتم بالای وبلاگ را نگاه میکردم دیدم روز شمار ویلاگ نشان میده که پرهام من ۲ سال و ۲ماه و ۲ روز شده و دیگه واسه خودش یک مرد کوچولوه

اصلا باورم نمیشه که من ۷۹۴ روزه که یک پسر مامانی دارم و حسابی باهاش سرگرم نی نی داریم

نمی دونم این حس را من دارم یا همه مادرها همینطورند روز به روز عاشقتر می شم و دلم بیشتر براش ضعف میره و وقتی سرکار هستم همش دلم میخواد یک گنجشک کوچک بشم برم بهش سر یزنم و بوش کنم و ببوسمش و برگردم

قربون اون دستهای کوچولو برم که من را بغل میکنه و به پشتم میزنه تا آرامش بگیرم

قربون اون سر کوچولو بشم که مثل کامپیوتر کار میکنه و خیلی خوب همه چیز تجزیه و تحلیل میکنه

قربون اون دل کوچولو بشم که سرشار از احساس ناب و بی غل و غش

قربون او حس همکاری بشم که برای مامانش جارو میزنه و گردگیری میکنه و کمک حال من تو خانه است

دوستت دارم پسرم از روزی که تو را برای اولین بار در آغوش گرفتم حس شیرین و مطبوعی تمام وجودم را دربرگرفت که وصف ناپذیر است

دوسال و دوماه و دو روزگیت مبارک 

بعدا نوشت:دیشب هم بعد از افطار رفتیم سپهسالار و به مناسبت دوسال و دو ماه و دو روزگی پرهام براش یک کفش خیلی خوشگل خریدیم که چراغ داره و ارجینال تایوان و کلی پرهام یاهاش ذوق کرد و همش میگه کفشم برق داره نگاه کن برق داره

پرهام و بدن سازی 

پرهام در حال خرید از فروشگاه رفاه

کفشهای نانازی پسرم

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 15:22 توسط مامان پرهام |

اتل متل توتولی

اتل متل توتولی  گاو حسن چجولی    نه شیر داره نه می می    ...

اینم شعر جدید اتل متل به روایت پرهام

این روزها که میاد و شب میشه و دوباره فردا یک روز دیگه شروع میشه همش با خودم میگم خدای مهربون پسرم داره بزرگ میشه و یواش یواش از اون نی نی بودن در میاد و من اصلا فرصت کافی ندارم تا از این روزها استفاده کنم دیروز داشتم به مامانم میگفتم که تو بیشتر از من از نوزادی و نوپایی و شیرخوارگی پرهام لذت بردی تا من، چقدر دلم برای ۴-۵ ماهگی پرهام تنگ شده برای اولین آغون واغون کردناش برای اولین صداهایی که درآورده و برای خیلی چیزهایی که مختص همون زمانه و دیگه تکرار نمیشه مخصوصا برای منی که همین یکدونه را بیشتر نمی خوام امروز که می اومدم سرکار یک نی نی ۸-۹ ماهه را تو ماشین از مامانش گرفتم و بغل کردم و حسابی تا برسم به خیابان کریم خان چلوندمش و الحق که خیلی گل بود چون هر چی فشارش دادم جیکش در نیامد.

اما از پرهام بگم که خیلی دانا شده و همه چیز را به خوبی تجزیه و تحلیل میکنه و روابط را خیلی خوب تشخیص میده، دیشب دایی و زنداییم اومده بودند خانه مون و مهسا جون را که دیگه متاهل شده و رفته خانه خودش همراهشون نبود، رفت و اومد پرسید :دایی مهسا جون کو؟ 

دو هفته گذشته به غیر یکی دوشب که مهمان بودیم بقیه شبها پرهام را بردیم پارک جنگلی شیان و حسابی پیاده روی و بعد هم با من و بابا حسابی فوتبال بازی کرد و تخلیه انرژی شد حالا دو شبی که فرید جونم رفته پیش آنا جان و آتا جان و تهران نیست پرهام هم خیلی بی قراری می کنه  که بریم پارک و توپ بازی کنیم که دیشب داییم و دوستاش او را بردند بیرون و حسابی ماشین سواری و موتور سواری کرده بود و راضی برگشت.

عاشق پنهان کردن وسایل تو کمد لباسه و در کمد مامانم را باز می کنه و ماشینهاش را اونجا پارک میکنه و دوبار در می بنده و این کار را روزی چند بار انجام میده.

تمرین زبان انگلیسی هم بد پیش نمیره و گنجینه لغاتش به ۱۱ تا رسیده:

baby, happy, car, door, cat, dog, star, food, milk, doll, Tv

ولی گاهی وقتها این کلمات را با کلمات ترکی قاطی میکنه و اون موقع دیگه حرف زدنش خوردنی میشه و حسابی من و بابا فرید به جونش می افتیم و می چلونیمش

معمولا موقع خواب تمرین می کنیم و بهش میگم پرهام شیر به انگلیسی چی میشه: "میلک" بعد چند تا کلمه دیگه میرسم دوباره میگم پرهام شیر : ایندفعه میگه " سوت" وای دیگه من و فرید ریسه میریم از خنده

عاشق اب و آب بازیه و دوست داره مثل مرغابی همش تو آب باشه دیروز که با هم حیاط و بالکن را شستیم یک کیفی میکرد و یک جوری چشماش برق میزد که دیدنی بود.

عاشق داستان شنگول و منگول و خانم بزی شده و موقع خواب همش میگه:" مامی انگول و منگول بیگو"

چند روز پیش با هم میرفتیم خانه و تو خیابان یک خانم بارداری را دیدیم که دیگه نزدیکای زایمانش بود و شکمش هم خیلی بزرگ و از من رسید:" زمانه گاله اوخ شده" منم گفتم نه یک نی نی تو شکمش و فردا عمو دکتر نی نی را میاره بیرون . حالا از اون روز میاد به شکم من دست میکشه و بوس میکنه و میگه: نی نی کو ؟ نی نی بیاد اینجا، نی نی پیش پرهام لالا کنه و شده یک دردسر بزرگ برای من. دیروز ظهر هم من را خوابونده بود روی تخت و با گوشی عمو دکتریش شکم من را معاینه میکرد و میگفت نی نی ناز ولی بعد از چند دقیقه پشیمان میشد و میگفت: نی نی بد، نی نی اه،پرهام ناز ناز

خلاصه اینم از داستان بافی و خیالپردازی پرهام جون من که به اندازه تمام ستاره های آسمان و تمام گلهای روی زمین دوستش دارم.

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 7:52 توسط مامان پرهام |