تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

دوباره برگشتیم

وای این دنیای مجازی چیه که من را وابسته و معتاد خودش کرده به غیر وبلاگ نویسی که با ذوق و شوق میام ومی نویسم و می خونم همه طرفه وابسته اینترنت شدم هر چی را که بخوام از کد نویسی جاوا گرفته تا #C ، طراحی صفحات وب و HTML تا مسائل اجتماعی و پزشکی و ... زودی میرم سرچ می کنم و دیگه یواش یواش دارم از اون آدم کتاب خون حرفه ای که همیشه تو خیابان انقلاب پشت کتابفروشیها پرسه می زد و کتابهای جورواجور میخرید دور میشم نمی دونم خوب یا بد ولی معتاد شدم!

دو هفته ای که نبودم سرم خیلی شلوغ بود و درگیر کلاس و کار و تحویل دوتا کار Force  بودم وتو این هاگیر و اگیر سرما هم خوردم که دیگه نوبر بود خلاصه به خیر و خوشی تمام شد و نمره کلاس پاکی هم شدم ۱۹ولی اینجور کلاسها با اینکه اطلاعات عمومی خوبی به ادم میده ولی دغدغه آدم رو هم نسبت به محیط و خطرات دور و ور زیاد میکنه.

اما برم سراغ پرهام جونم که خیلی بامزه و شیرین زبون شده و حسابی تو خانه باهام کل کل میکنه و سعی میکنه با تمام وجود خواسته هاش را به من تحمیل کنه وای که چقدر خواستنی میشه وقتی دستش را میزنه به کمرش و با قلدری حرفش را پیش میبره و من را وادار به پذیرش خواستش میکنه و یا وقتی خودش را برام لوس میکنه و مثل پیشی ملوسها تو دست و پات میاد و هی ناز میکنه

نمی دونم براتون پیش اومده یا نه که بچه تون فقط بخواد در همه شرایط یک لباس را بپوشه ، پرهام یک بلوز و شورت آبی داره که روش عکس اسپایدرمن چاپ شده  و همش دوست داره اون لباس را بپوشه نمی دونم باید باهاش چیکار کنم تا میگم پرهام  بیا لباست را عوض کنم میگه "آبی من بیپوشم" وای به روزی که اون لباس تنش باشه باید تمام خانه را دنبالش بدو بدو کنی تا رضایت بده.

عاشق آب بازیه و همش دوست داره مثل مرغابی تو آب باشه امان از روزی که بخوام پرهام را ببرم تو حیاط تا باغچه را آب بدیم دیگه به هیچوجه حاضر نیست برگرده تو ساختمان و دوست داره شلنگ را بدی دستش و ولش کنی با امان خدا که ما هم معمولا دور از چشم رهام این کار را می کنیم .

با دکترش میانه خیلی خوبی داره و هر دفعه که می بریمش دکتر یکی از جک و جانوراش را میاره تا دکتر اونها را هم معاینه کنه تا خدای نکرده دچار بیماری نشن . این دفعه که آرمایشش را بردم تا دکتر ببینه هاپوش را آورده بود و به دکترش میگفت پاش درد میکنه وبهش دارو بده خودش هم به دکتر میگفت:"عمو پماد بماله خوب میشه "، و از وقتی هم که میریم تو مطب از دکترش کاکامو(کاکائو) میخواد تا بیایم بیرون. خدا را شکر مشکل خاصی نبود و فقط یک کم آهن خونش کم بود که برای ۶ هفته باید شربت آهن را روزی ۷ سی سی بخوره

روابط عمومی خیلی قوی داره و با همه زودی پسرخاله میشه روز شنبه خانه یکی از همکارام مولودی دعوت داشتیم که خیلی بهمون خوش گذشت و پرهام هم حسابی اونجا شیطنت کرد و بادکنک از درو دیوار کند و شکلات و کاکائو خورد و حسابی دست زد و بعد هم همش میگفت اومدیم تولد چرا نانای نمی کنیم خاله ریحانه از پذیرایی خیلی خوبت ممنون و ببخشید که پرهام زندگیت را پشت و رو کرد.

عمو گرجی و خاله شریفه و محمد مهدی (همسایه های مهربون و دوست داشتنیمون)یکشنبه ظهر رفتند کربلا بردیم اونها را رساندیم تا حسینیه محل حرکت و برگشتیم حالا پرهام چند روزه که به شدت بهانه محمد بدی(محمد مهدی)میگیره و میگم کجا رفته میگه: ککبلا (کربلا) براشون آرزوی سفری بی خطر را دارم.

دیروز تو وبلاگ مریم جون مامان آرین میخوندم که از بد خوابی آرین جون گله داشت که انگار این مشکل همه نی نی هاست که هر چی بزرگتر میشن نظم خوابشون بدتر میشه پرهام ساعت ۱۲ شب به بعد تازه میاد رو تخت ما وشروع میکنه به بپر بپر و آفتاب بالانس زدن تا یکی دوساعت بعد که دیگه از خستگی همون جا بیهوش به خواب میره.

از بزرگ شدنش بگم که دیگه تو ماشین راحت میشینه و مثل قبل اذیت نمی کنه و مرتب نق نمی زنه که میخوام بلند شم و وایستم و راحت تر میشه باهاش رفت بیرون.

براش اسباب بازی فکری ببین و بچین را که مخصوص رده سنی ۲ تا ۵ ساله را خریدم از بین صفحات ۹ خانه ای تو بخش حیوانات ۵ تا و تو بخش میوه ها ۷ تا را راحت سرجاش میذاره و خیلی از این بازی خوشش اومده.

آموزش زبان انگلیسی را هم براش شروع کردم هفته ای ۵ تا لغت که تو این هفته پیشرفتش بد نبوده و همه کلماتی که بهش آموزش دادیم را راحت تکرار میکنه تا آینده که به کجا برسیم.

دلم برای همتون حسابی تنگ شده من با پرشین بلاگها مشکل دارم و نمی تونم براشون کامنت بذارم صفحه کامنت Error on page میده کسی میتونه راهنمایی کنه

آخر هفته خوبی در کنار نی نی هاتون داشته باشید چند تا عکس از پرهام عروسک مامان

پرهام و لباس اسپایدرمن

هدیه تولدم که فرید جون برام خریده بود

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 9:30 توسط مامان پرهام |

آنقدر سرم شلوغه و کار و کلاس و workshop همه چیز تو یک هفته چنان به هم پیچیده که زمان و تاریخ از دستم در رفته از طرف محل کار ما را فرستادند کلاس بهداشت عمومی تا یک کم بهداشتی بشیم و تمییز و مرتب بیایم سرکار جای همه شما دوستای گلم خالی که کلاسش خیلی عالی و مفیده و اطلاعات خوبی در خصوص انواع بیماریها و نوع انتقال، پیشگیری و راههای آن و تصفیه آب و مقاوم سازی و در نهایت ضد عفونی و گند زدایی میوه و سبزیجات و راههای نگهداری آن و در نهایت هم HSE برامون گفتند و ۳ روز از ساعت ۸ تا ۱۸ سر کلاس نشستیم دیگه خیلی خانمی پاکی شدم

امروز هم یک workshop یک روزه برامون گذاشتند از 8تا 15 الان که باید برم ولی تا فرصت هست مینویسم.

ازپرهام بگم که تو این یک هفته مرتبا بیرون روی شدید داشت و مجدد بردم دکتر و آزمایش براش نوشت که انجام دادیم و 26 ام جوابش میاد خدا کنه مشکل خاصی نباشه نذاشتمش مهد که کمتر مریض بشه اما انگار فرقی نمی کنه مهد و خانه نداره بچه ای که ضعیف باشه پشه هم که از کنارش رد بشه میافته

اما از شیطنتش بگم که دست همه را از پشت بسته و حسابی شلوغ شده جمعه مامانم یکی از دوستاش را بعد از 30 سال پیدا کرده بود و مهمان داشت پرهام آنقدر اتش سوزوند که من نتونستم به مامانم یک کم کمک کنم. از روز یکشنبه هم 3 تا بچه های داییم که تو رنج سنی 5-12 سال هستند خانه مامانم هستن و پرهام حسابی سرش شلوغه و با بچه ها بازی میکنه

دیشب هم کلی مهمان داشتیم و باز هم 4 تا بچه با پرهام همبازی بودند ولی پرهام با هیچکدام نمی ساخت و همش می خواست با همون اسباب بازی، بازی کنه که بقیه بازی می کنند  و این باعث دعوا بین پرهام و آرش و مهتا و محمد بود و همش باید من و بهاره دختر داییم میانجیگری می کردیم .

من دیگه باید برم  workshop  تا بعد خداحافظ

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387 ساعت 11:8 توسط مامان پرهام |

باید باور کنم که وارد 4 امین دهه زندگی شدم

کوچکتر از سنم به نظر میام تا چند سال پیش وقتی تو اتوبوس سوار می شدم خیلیها فکر می کردند دبیرستانی هستم و از اینکه چهره ام سنم را رو نمی کرد خوشحال بودم ولی بعد ار به دنیا اومدن پرهام خیلی فرق کردم انگار یکدفعه بزرگ شدم به قول دوستی تازه جا افتادی و استخوان ترکوندی. روز شمار زندگی ورق خورد و ۱۵ مرداد رسید و من یکسال دیگه بزرگ تر شدم. وقتی بچه بودم دهه سو و چهارم زندگیم را خیلی دورتر از اینی که الان هست می دیدم انگار وقتی ۳۰ سالگی را تمام میکنم باید خیلی بزرگ شده باشم ولی هنوز هم من خودم را یک teen ager می دونم با همون انرژی و همون حس و همون حال و هوا، از وقتی هم که پرهام به دنیا اومده این حس رو بیشتر دارم که باید خیلی پرانرژی تر از این باشم تا با پسر گلم همپا بشم.

همسر مهربونم اونی که بیشتر از جان دوستش دارم بازم مثل همیشه من را حسابی سورپرایز کرد و با این حال بیماریش باز رفت و برام هدیه خرید که خیلی خوشگله و عکسش را می ذارم.

پرهام هم مثل همیشه که توی همه مناسبتها سودی می بره بی نصیب نماند و یک خانه چادری خوشگل آبی هدیه گرفت و کلی ذوق کرد و شامش را هم توی خانه اش خورد و حسابی توش بازی کرد.

خدا را شکر که حال فرید جون هم بهتر شده ولی باید تا چند ماهی غذای ژریمی بخوره و با خودش ببره .

پرهام جونم چند روزی اسهال و استفراغ داشت که خدا را شکر از دیروز یک کم بهتر شده ولی حسابی وزن کم کرده و شده 100/12 که دکتر برای بی اشتهایش و غذا نخوردنش آزمایش نوشته و باید هفته دیگه ببرمش چکاپ کامل دعا کنید مشکل خاصی نداشته باشه.

 

  

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:30 توسط مامان پرهام |

روال عادی زندگی

بالاخره شدم همونی که بودم بهتر که اینطوری بگم که روحیه شکسته ام را بند زدم و حالا دارم روش کار میکنم که دوباره بشه یک مامان شاد و یک همسر شیطون، خیلی بهترم فرید جون را هم پنجشنبه دکترش مرخص کرد و آوردیم خانه و دیگه تصور کنید یک آدم مریض و خانه پر رفت و آمد و یک پسر شیطان و شلوغ که ۶ روز باباش را ندیده و همش سراغش را گرفته و می خواد از سر کولش بالا بره و باهاش مثل هفته های قبل بازی کنه!

خدا را شکر که مادر شوهر مهربونم اومد و پیشم بود و خیلی کمکم کرد و ممنون از مامان گلم و دایی بسیار خوبم که بیشتر زحمت پرهام را کشید و مرتب او را برد پارک و بیرون ویک جوری سرش را گرم کرد که زیاد تو دست و پای من نباشه.

شنبه هم فرید را بردیم مطب دکتر و گفت عملش خیلی سخت بوده ولی خدا را شکر موفقیت آمیزه و فقط باید خیلی مراقب باشی تا دوران نقاهت هم به خوبی پشت سر گذاشته بشه

از همه دوستای خوبم که با گذاشتن پیام ، SMS و Email به من دلداری دادند و جویای حال همسری شدند بی نهایت ممنون و سپاسگزارم و از خالق خوبیها می خوام که همیشه و همیشه براشون خوبی و شادی، سلامتی آرزو دارم.

اما خیلی وقته که ار پرهام جونم ننوشتم ولی حس می کنم که بعد از دوسالگی خیلی تغییر کرده و هزار ماشاا... از نظر عقلی یک جهش خیلی بزرگ داشته و دیگه خیلی خوب با من به بحث میشنیه و انقدر خوشگل جمله هاش را میگه که آدم دلش میخواد بخوردش

وقتی از سرکار باهاش تلفنی حرف میزنم دلم میخواد بپرم و از پشت تلفن گازش بگیرم

مامان: سلام پسرم! خوبی مامان جونم؟

پرهام: اَمان کویی؟

مامان: من رفتم اداره.

پرهام: اَمان پرهام شیر بده.

مامان: به مامی جی بگو بهت شیر بده.

پرهام: نه من اَمان موخام( می خوام)

مامان: چشم عسلم زود میام

پرهام: ساعت 5 میای اونه (خانه)

مامان: بله عزیزم قبل از 5 میرسم

پرهام: بای بای اَمان

مامان: بای بای پسرم

از وقتی فرید را از بیمارستان اوردیم پرهام همش شکم باباش را نگاه میکنه و میگه:" اباب اوخ شده" و بعد هم خودش شروع میکنه به الکی گریه کردند و بابا را بوس میکنه که یعنی الان خوب میشی

از کارهای دیگه پرهام اینه که دیگه راحت کفشش را درست پاش میکنه و خودش درمیاره و راحت از پله ها پایین میره دو میاد بالا، عاشق آب بازیه و به همش میگه:اَمان بریم آب بازی بریم حمام سرم بشواَم.

وای از غذا خوردن پرهام که دیگه خیلی آزار دهنده شده و به هر طریق شده میخواد از غذا خوزدن فرار کنه این دفعه که بردمش دکتر،دکترش هم از این قضیه نگران بود و می گفت: تو سال 87 پرهام اصلا وزن نگرفته و فقط 5 سانت قدش بلند شده و قرار شد که 20 مرداد ببرمش یک سری آزمایش و تا دلیلش را بفهممم

یکی از رفتارهای بد پرهام پرت کردن وسایلی است که داره باهاش بازی میکنه و نمی دونم به چه طریقی بهش یاد بدم که این کار بده ولی هنوز موفق نشدم از شما مامانای خیلی خوب کمک میخوام بهم بگید چه جوری بهش بگم که نباید اسباب بازی یا هر وسیله دیگه را پرت کنه، چند بار هم تنبیهش کردم ولی متاسفانه اثری نداشته.

تا فراموش نکردم مبعث حضرت رسول را هم به همه شما دوستای گلم تبریک میگم.

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 8:59 توسط مامان پرهام |

انتظار کشنده

آنقدر حر ف برای گفتن دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم فقط میتونم بگم که یک معجزه شد یعنی خدای خوب و مهربون باز هم بنده ناسپاس خودش را مورد لطف قرار داد و توی بدترین شرایط و سخترین لحظات به من فهماند که همیشه در کنار بندگانش حاضره، این پست را که می نویسم از گریه هق هق می کنم چون حتی یادآوری خاطرات روز دوشنبه ۳۱/۴/۸۷ هم برام دردناکه.

روز شنبه فرید برای جراحی معده بیمارستان بستری شد و روز دوشنبه ساعت ۷:۳۰ رفت اتاق عمل ساعت ۸:۱۵ بیهوشش کردند و طبق گفته پزشک حدود ۴ ساعت عملش طول می کشید، ساعت ۱۲:۴۵ با موبایل دکتر تماس گرفتم اعلام رضایت از عمل داشت و از اون به بعدچشمم به اتاق عمل بود که یکی خبری بده که بیمار اتاق عمل شماره ۴ را به ریکاوری آوردند ولی انتظار تا ساعت ۶ عصر همچنان ادامه داشت و بعد از پیگیریهای زیاد و داد و فریاد مشخص شد که فرید عزیزم بهوش نمی یاد و بدنش مقاومت نشان میده لحظات کشنده و دردآوری بود که خدا نصیب هیچ کس نکنه ولی هر لحظه اش برام ۱۰۰۰  سال طول کشید آنقدر خدا را قسم دادم و ازش خواستم که به پرهام کوچولوم رحم کنه و به جوانی خودش، که دکتر یکتا من را صدا کرد که لباس مخصوص بپوش و بیا همسرت را ببین هنوز باورش برام مشکله فرید زیر چند تا دستگاه با رنگ و رویی پریده و بدنی یخ و فقط چشمهاش را باز کرد و من را نگاه کرد و دوباره بست چند ساعت بعد تازه انتقالش دادند به ریکاوری ودیروز هم آوردنش بخش.

ساعتهای مرگ آوری را پشت سر گذاشتم و هنوز از نظر روحی داغونم فقط برام دعا کنید.

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 13:2 توسط مامان پرهام |