تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

وای خدا جون کی این پروژه تمام میشه تا من چند ثانیه فرصت کنم و یک کمی وبلاگ خونی کنم و وبلاگ نویسی ...

اما از پرهام گلم بگم که خیلی بامزه شده و با نوع حرف زدنش دل آدم را میبره و کلمات را با یک لهجه خاصی میگه که دلم میخوائ درسته قورتش بدم همیشه به من میگفت امانی یا همان زمانه و به باباش هم میگفت فرید و به مامان من هم می گفت مامان چند روزی هست که به باباش میگه اباب و به مامان من میگه مامی جی و آنقدر خوشگل میگه مامی جی که همش دوست دارم مامانم را صدا کنه و من گوش کنم و لذت ببرم.

با دایی مجردم میانه خیلی خوبی داره و اگه داییم خانه مامانم اینا باشه رابطه مراد و مریدی شدیدی بینشون حاکمه البته این را هم بگم که میانه پرهام با آقایان خیلی حسنه است و معمولا با خانمها مگه ازشون خیلی خوشش بیاد گرم بگیره و بهشون بگه خاله ولی معمولا اقایونی که نشناسه همه عمو هستند مگه اسماشون را بلد باشه که خیلی قشنگ صداشون میزنه

خرابکاریهای بانمکی میکنه که آدم وقتی میبینه دلش نمیاد دعواش کنه و فقط با یک جمله دفعه آخرت باشه از کنارش میگذره یکی از اونها دیشب بود که خانه مامانم رفته بود سراغ کابینت و لوبیا چیتی و نخود و لوبیا چشم بلبلی را با هم قاطی کرده بود و به قول خودش داشت پوف درست میکرد که رسیدم و دیدم بله شاهکار انداخته

برای از پوشک گرفتن پرهام و اینکه میگه مکرر من را ببرید دستشویی بردمش دکتر و بعد از معاینه داخلی گفت اصلا نذارید یبوست بگیره وغذا های ملین بدید تا کمتر اون حس را داشته باشه که شکر خدا الان خیلی بهتر شده و فقط شبها پنبه ریز میشه

هفته های اول تیر ماه همسر گلم باید بیمارستان بستری بشه تا معده اش را عمل کنه دیگه رفلاکس خیلی اذیتش میکرد و البته به صورت مادرزادی دریچه مری به معده نداره و دکتر رامین قدیمی هم بعد از خوردن دارو را بیش از این صلاح ندونست برامون دعا کنید

روز یکشنبه تولد شادونه جونه این روز را به خود موش موشیش و مامان شاپرکش تبریک میگم امیدوارم ۱۲۰ ساله بشی عروسک خوشگل و ملوس.

از اینکه نمی تونم زود زود بیام به خانه های شاد و قشنگتون و همراه تون بشم پوزش میخوام همیشه لبهاتون با شکوفه های خنده مزین باشه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 7:55 توسط مامان پرهام |

سلام سلام هزار تا سلام به همه دوست های گلم که تو این چند روزی که نبودم تا به خانه هاشون سر بزنم حسابی دلم برای خودشون و نی نی های قشنگشون تنگ شده، وای که چقدر این تعطیلات خوب بود و بعد از گذشت دو ماه از شروع روزهای کاری در سال جدید ۵ روز متوالی "البته برای من که از یکشنبه نیامدم سرکار شد ۷ روز" با هم بودن یک صفای دیگه ای داشت. امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و حسابی از بودن کنار دلبنداتون لذت برده باشید

یکشنبه ۱۲ خرداد که عروسی مهسا جون دختر دایی عزیزم بود که خب منم دختر عمه و موندم خانه تا سر فرصت برم آرایشگاه و بتونم به موقع خودم و پرهام را آماده کنم جای همه شما خالی  عروسی خیلی خوبی بود پرهام  نهایت همکاری را با من کرد و از روی صندلی کنار من بلند نشد و خیلی پسر آرومی بود، دوشنبه هم که پاتختی بود که باز هم پرهام اونجا هم پسر بدی نبود و به خاطر طولانی شدن مدت زمان بودن اونجا آخر شب دیگه بهانه جویی می کرد ولی روی هم رفته پسر خوبی بود.

از این تعطیلات هم استفاده کردیم و رفتیم آذربایجان غربی- ارومیه  پیش پدر و مادر دوست داشتنی همسر بسیار عزیزم که خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی این چند روز را با خواهرها و برادر فرید و خانواده هاشون بودیم و پرهام تا تونست اونجا آتیش سوزوند و حسابی اذیت کرد و همه جا را بهم ریخت حتما آنا جان امروز سخت مشغول تمییز کردن خانه است که پرهام با بقیه بچه ها اون را زیر رو کردند .

نمی دونم چرا پرهام برعکس سفر اصفهان که خیلی همکاری کرد و پسر خوبی بود تو این سفر یک لحظه ازمن جدا نشد و همش دوست داشت هر جا که میره یا هر کاری که میکنه من کنارش باشم شاید دلیل عمده اش گویش اونها بود یا لهجه شون که برای پرهام غریب بود و همین عامل باعث ناسازگاری بابچه های همسن و سال خودش شده بود. پرهام معمولا با بچه ها خیلی خوب کنار میاد و خیلی عاطفی و با احساس با اونها برخورد میکنه ولی اونجا بیشتر برای گرفتن اسباب بازی یا هر چیز دیگه ای از در خشونت وارد میشد و بچه ها را میزد و قلدر بازی در میاورد و کتک می زد تا به حال از پرهام من رفتار اینطوری ندیده بودم.

مشکل دیگه ای که این چند روز با پرهام داشتم و البته تا الان ادامه داره اینه که به شدت با پنبه ریز شدن مقابله میکنه و همش میخواد بره دستشویی و هیچ کاری داخل پنبه ریزش انجام نمی ده و پنبه ریزش خشک خشک تا وقتی نره دستشویی هیچ کاری انجام نمی ده جالب اینجاست که هر چند دقیقه یکبار هم میگه ج*ی*ش و وقتی هم میبرمش دستشویی کاری انجام نمیکنه و شاید از هر ۱۰ دفعه ای که میریم و میایم یک بار ج*ی*ش کنه، مامانایی که نی نی دارید میشه من را راهنمایی کنید که  چی کار باید کنم؟ آیا نیاز هست که با پزشکش مشورت کنم یا ازماش آدارا ببرمش یا نه ؟

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 8:25 توسط مامان پرهام |

گزارش تصویری از اصفهان

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:28 توسط مامان پرهام |

سفر نامه اصفهان

طبق قرار قبلی آخر هفته تا دیروز را اصفهان بودیم و شهر تاریخی اصفهان را گشتیم البته برای فرید جونم که ۴ سال دانشجوی صنعتی اصفهان بود خیلی تجدید خاطره بود و خلاصه یاد روزهایی بود که از دروازه تهران تا سی و سه پل با دوستاش پیاده روی میکرد

سفر کوتاه ما با یک روز تاخیر از روز ۵شنبه شروع شد و دیشب هم رسیدیم تهران پرهام موقع رفتن پسر خیلی خوبی بود و بیشتر راه را توی ماشین خوابید و نزدیکای نطنز بیدار شد و هنوز تو در عالم نیمه بیداری بود که رسیدیم هتل و براش دیدن همچین اتاقی که تخت و یخچال و تلویزیون و سرویس بهداشتی کنار هم باشه تعجب آور بود و خلاصه ماجرایی داشتیم

پیاده روی شبانه کنار سی و سه پل و زاینده رود خودش صفایی داشت و دیدن توریستهای مختلف از کشورهای اروپایی و عربی و آفریقایی یک شکل و شمایل دیگه ای به زاینده رود داده بود.

برعکس انتظاری که داشتیم و خودمون را آماده کرده بودیم که نوبتی پرهام را بغل کنیم پرهام همکاری لازم را در پیاده رویها انجام داد و بیشتر جاها مثل نقش جهان، چهل ستون و باغ پرندگان را بیشترش را خودش راه اومد و جاهایی هم که خسته می شد ما بغلش می کردیم.از دیدن این همه پرنده یک جا خیلی تعجب کرده بود و حسابی ذوق می کرد .

جالبترین اتفاق هم که برای پرهام افتاد تو نقش جهان بود که سایه خودش را می دید و فکر می کرد یک نی نی دیگه اس که داره با هاش راه میاد و حسابی سرگرمش کرده بود  و مرتب با تغییر حالت به سایه نگاه میکرد که ببینه اون داره چیکار میکنه.

روی همه رفته سفر کوتاه ولی خوبی بود یک آب و هوایی عوض کردیم و برگشتیم البته بگم که خیلی هوا گرم اما حسابی خلوت بود.

آنجا یاد چند تا دوستای گلم افتادم نیلوفر مامان تارا، الهه (عسل بانو)، زهرا مامان یاسین و دانیال، پرنیان بلاچه و... حسلبی یادشون کردم.

نمی دونم این مطلبی که می خوام بنویسم درستِ یا نه ولی شهروندای اصفهانی تو آدرس دادن هم خست به خرج می دند و باید بهشون پول بدی تا درست راهنمایی کنند سر یک پمپ بنزین که بنزین س*و*پ*ر  داشته باشه ما را از چهار را تختی به فلکه احمد آباد و از اونجا به خیابان ولی عصر و بعد هم پل خواجو کشاند جالب اینجا بود که اصلا فلکه احمد آباد هیچ پمپ بنزینی نداشت وقتی با مسافرهای دیگه همصحبت می شدی همه سر این قضیه نالان بودند و می گفتند این خصلت اصفهانی هاست. نمی دونم پس جرا بهشون میگن مهمان نواز ؟

نکته جالب دیگه هم این بود که راننده هاشون هم  اصلا به چراغ قرمز کاری ندارند و پلیس های اون دیار هم فقط سر چهارراه ایستاد تا بیکار نباشند و ما می موندیم که الان چراغ قرمز حرکت کنیم یا توقف، به قول همسری تو خرج زمان هم صرفه جویی می کنند.

گزارش تصویری را فردا می ذارم دیشب دیر وقت رسیدیم صبح هم حسابی دیرم شده بود یادم رفت کابل دوربین را بیارم.

جای همه دوستای وبلاگیم خیلی خیلی خالی بود  به امید یک سفر دستجمعی

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 11:45 توسط مامان پرهام |