تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

اندر احوالات هفته ای که گذشت

خدا را شکر در دوهفته ای که گذشت پرهام ما را در چند تا مهمانی روسفید کرد و خلاصه کلی پیش دیگران که گله مند بودند از رفت و آمدهای ما ضایع شدیم و حساب را به بی معرفتی ما گذاشتند.

اولین مهمانی تولد خاله نسترن و همینطور سالگرد ازدواج خاله نسترن و عمو آرش بود که پرهام از اول تا آخر با رایان کوچولو نی نی دوست دیگه مون هورناز بازی کرد و  اصلا کاری به من نداشت بعد هم که بساط نای نای راه افتاد از اول تا آخر نانای کرد و ساعت نزدیک ۲ بود و همه مهمونها رفته بودند که میگفت ما بمونیم و ادامه بدیم تا صبح دولت بدمد که با گریه خداحافظی کردیم وقتی هم رسید خانه جو گیری ادامه داشت و تا یکساعت بعد هم نهضت را ادامه داد تا از خستگی افتاد.

پسر دَدَری ما عادت کرده هر روز بره پارک و یکی دوساعتی برای خودش بچرخه و برگرده خدا را شکر یک دایی مجرد داریم که نصف بیشتر این کار را برام انجام میده و پرهام را میبره پارک و با هم حسابی بازی می کنند و با تمام دوستای داییم دوست شده و حسابی با اونها صفا میکنه.

از شیطنتهای پرهام و خرابکاریهاشم بگم که در ادامه روند علاقه فراوان به لباسشویی و دستکاری دکمه هاش  لباسشویی مامانم را خراب کرد و باید برای مامانم یک لباسشویی بخرم وای نمی دونم چه جوری از سرش بندازم که دیگه طرف لباسشویی نره هر کسی میدونه کمکم کنه به خدا خسته شدم خانه هر کی میریم که لباسشویی قابل دید باشه پرهام از جلوی اون تکان نمی خوره حالا چه غریبه باشه چه خودی.

شاهکار جدید پرهام این بود که روز جمعه با عمو محمد مهدی تو ماشین نشسته بودند که یک دفعه ماشین را روشن میکنه و ماشین هم تو دنده بوده و خلاصه خیلی شانش میاره که اتفاقی نمی افته این بلا را دیروز هم سر من آورد ولی شانسی که آوردم ترمز دستی کشیده بود.

آنقدر هر کاری را هزار ماشاا... سریع و تند انجام میده که غافلگیر میشی و نمی تونی خیلی سریع عکس العمل نشون بدی.

یکی از عادتهای بدی که پرهام داره اینه که وقتی میریم بیرون، دست هر کس هر چی ببینه میخواد از نان و میوه و گل گرفته تا هر خوراکی که ببینه و جالب ماجرا اینجاست که وقتی هم براش بگیری اصلا نمی خوره و فقط حرصش را میزنه .

جمعه ناهار هم یک مهمانی تو تالار تشریفات دعوت داشتیم که پرهام الحق گل کاشت و از روی صندلی کنار من تکان نخورد و خیلی آقا بود که عمه هام همش ازش تعریف میکردند و باز هم من بده شدم.

اگه خدا بخواد و کاری پیش نیاد چهارشنبه عازم اصفهان هستیم برامون دعا کنید که پرهام پسر خوش سفری باشه و با ما راه بیاد و مثل مسافرتهای دیگه زهرمون نکنه.

از همه دوستای گلم هم عذر خواهی میکنم که دیر به دیر بهتون سر میزنم چون در ادامه تغییر مکان فیزیکی ریئس مون هم عوض شد و خلاصه درگیر یک سری مسائل حاشیه ای شدیم و مثل گوشت قربونی هی من را این میکشه اون میکشه و یکی بهم میگه ستون پنجم و...

اینم چند تا عکس از پرهام گل گلدون مامان

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 9:7 توسط مامان پرهام |

وبلاگ پرهام دوساله شد

پرهام دلبندم!  دو سال پیش من و بابا فرید تصمیم گرفتیم تا با ایجاد یک دفتر خاطرات الکترونیکی برای تو خاطرات و کارات ثبت کنیم تا وقتی بزرگ شدی یادمون باشه گل پسرمون کی و کجا چه کارهایی را انجام داده و با شیطنتهاش شادی زندگی مون را هزار چندان کرده و بنویسیم پسرمون اولین کلمه ای را که گفت چی بود و اولین باری که خندید چقدر من و بابا خندیدیم، اولین قدمی را که برداشت چقدر ذوق کردیم، اولین مسافرتی که رفتیم کجا بود و.... اما از همه مهمتر چیزی را که تو این دو سال به دست آوردم دوستهای بسیار خوبی بودند که پیدا کردم و از تجربیاتشون استفاده ها بردم توی لحظه لحظه های   شادی کودکانه گلهای باغ زندگیشون شریک شدم و باهاشون خندیدم و گاهی هم پیش اومد که باهاشون غصه خوردم و با خوندن خاطرات تلخ اشک ریختم ولی مسرورم که پیداشون کردم و خیلی هم دوستشون دارم

پرهام جون عزیز دلم این وبلاگ را تا روزی که خودت بتونی برات می نویسم و تمام سعیم را می کنم که امانتدار بسیار خوبی باشم

پسرم دو سالگی وبلاگت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 9:21 توسط مامان پرهام |

پرهام قند و نبات مامان

سلام به همه دوستای بسیار مهربونم که از طریق email  وچه در قسمت نظرات دوستان جویای حال پرهام جونم شدند ممنون و بی نهایت سپاسگزارم.

هفته ای که گذشت  پرهام را بردم دکتر ناصری که گفت هنوز ترشحات پشت حلقی داره و باید ۱۰ روز فارکسیم بخوره تا خوب بشه، البته دوران نقاهت را هم پشت سر گذاشت خدا را شکر روبراه تر شده.

کارهای خیلی بامزه میکنه و روز به روز عسل تر میشه گاهی آنقدر سرکار دلم براش تنگ میشه که n دفعه زنگ میزنم خانه و باهاش حرف میزنم ، اونم تمام کارهایی را که کرده برام توضیح میده. از شعر خوندنش بگم که تا میگم پرهام جونم شعر بخون میگه " حبیبی حبیبی ایا ایا " یا " بابا بابا بابا بابا ... بابا دوو دوو دوو ... دوو "  نمی دونم از کی یاد گرفته اختراعی خودشه یا نه.

عاشق ر*ق*ص و آواز و موسیقیه و هر جا که باشیم تا کوچکترین صدای آواز را بشنوه آماده نانای کردن میشه و بقیه را هم دعوت میکنه که دست جمعی پایکوبی کنه، جمعه ناهار مهمان داشتیم و عمو آرش و خاله نسترن اومده بودن خانه ما و عصر رفتیم جنگلهای سرخه حصار که یک گروه ۲۰ نفری هم دور هم نشسته بودند و حسابی مشغول ر*ق*ص بودند و پرهام هم دلش می خواست بره پیش شون که خب نمیشد و حسابی گریه کرد که چرا من نمی تونم برم نانای کنم و طوری شد که مجبور شدیم از اونجا بلند شیم و بریم جای دیگه. جالب ماجرا اینجا بود که پرهام هیچوقت تو محیط های خاکی راه نرفته بود وقتی اون همه خاک را کنار هم دید میترسید پاش را زمین بذاره و تا مدتی از کنار ما تکان نمی خورد تا بالاخره عمو آرش موفق شد پرهام را ببره کوهنوردی تا ترسش بریزه.

پرهام خیلی تمایل داره تو کارهای خونه مثل گردگیری و ظرف شستن به من کمک کنه منم برای اینکه اعتماد به نفس بگیره میذارم انجام بده اینم نمونه اش.

پرهام بعد از شستن ظرف های شام آنقدر خسته شده که دیگه نمی تونه راه بره  الهی مامان به فدات بشه

گاهی وقتا ژستایی برام میگیره هر کی ندونه فکر میکنه مربی مخصوص داشته  و بهش یاد دادند.

تا صدای اذان را می شنوه هر جا باشه لباش را تکان میده و بعد دستای کوچولوش را می بره بالا و دعا میکنه اگه هم خانه باشیم میره سراغ جای نماز و چادر و شروع میکنه به نماز خوندن .

هوای این چند شب تهران خیلی عالی بود معمولا هر شب میرفتیم شب گردی و به پرهام خیلی خوش میگذشت و حسابی بدو بدو شیطنت میکرد و بعد هم خسته تو ماشین میخوابید تا فردا ۸ صبح.

بعد از ۳۵ روز عکسهای آتلیه ای پرهام جون آماده شد که تحویل گرفتم و اینم عکسای گل گلکم.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:51 توسط مامان پرهام |

روزت سبز سبز معلمم

دلم میخواست این پست را معلم کلاس اول ابتداییم میخوند ولی الان بیش از ۱۵ ساله که ازش خبر ندارم نمی دانم کجاست! هنوز تو این شهر بزرگ ساکنه یا مهاجرت کرده به شهر دیگه ای! خانم لزگی هر جا که هستی برات آرزوی سلامتی و بهروزی دارم. چقدر تلاش کردی تا تک تک ما خواندن و نوشتن را یاد گرفتیم، مربی اخلاق بودی و اسطوره ناب آموزگاری، هنوز هم خاطرات شاد شاد آن روزها قصه خلوت میان من و پسر کوچکم می باشد ، الف قامتت خم شد تا یاد بگیریم "آب " "بابا" و تو چه زیبا واژه ها را تفهیم کردی و از الفبای وجودت مایه گذاشتی تا دانش آموزانت الفبای زندگی بیاموزند.

طلوع روز فرزانگی، تابان شدن خورشید آگاهی و ذوب شدن انجماد جهل را از تو می دانم. معلمم روزت مبارک

این روز را به همه کسانیکه در راه اعتلا و سربلندی نونهالان ، دانش آموزان و دانشجویان این مرز و بوم قدمی بر می دارند چه در لباس معلمی و چه در جامه استادی تبریک و تهنیت میگم امیدوارم شمع وجودتان همیشه  پرفروغ باد.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:53 توسط مامان پرهام |

هفته ای که نبودم ... یعنی بودم ولی مریض بودم

مدتها بود اینطوری نیفتاده بودم بهتر بگم نیفتاده بودیم یک سرماخوردگی خانوادگی، به قول پزشکی آنفلونزای برون مرزی از بس دوست و رفیق میاد تو کشور ما و میره نمیشه گفت سوغات کدامشونه

از پرهام کوچولو شروع شد آبریزش بینی و کم کم تب و سرفه های شدید طوری که دیگه هیچ چیزی تو معده اش نمی موند بعد از اون مامانم که دست راست و نیروی کمکی من تو زندگیه و بعد هم خودم و آخر تر از همه هم همسر گرامی که الهی،  مامانش نبود تا نازش را بکشه و غریبانه مریض شد. خب من ناز پسرم را می کشیدم و با هزار تا ادا و اصول و بازی بهش سوپ می دادم و مامانم هی قربون و صدقه من می رفت و مواظبم بود تا زود خوب بشم و شوهر گلم برام آبمیوه می گرفت، شیر و نشاسته آماده میکرد تا خلاصه از جا برخاستیم ولی نصیب کسی نکنه بد جوری می اندازه ولی خب وقتی فرید خان خوابید من دیگه نتونستم زیاد بهش برسم.

پرهام گل من تو این مدت سه بار دکتر رفت و دوتا شیشه آموکسی کلاو فارمنتین ۲۲۸ با شربت برم هگزین خورد تا روبراه شد ولی حالا شده یک نی نی لاغر و ضعیف و بسیار عصبی هر چی رشته بودم دوباره پنبه شد و نمی دونم کی برمیگرده به پرهام ۲۰ روز پیش که تازه داشت یک کم تپل میشد و گوشت میگرفت وقتی نگاش میکنم دلم براش ضعف میره آنقدر ضعیف شده که وقتی بازی میکنه زود خسته میشه و میگه پاهام را ماساژ بده  تنها غذایی را هم که می خوره شیره ، تو این مدت وقتی چشمهای بی حالش را نگاه میکردم دیوونه اون نگاه های معصوم میشدم که شیطنت ازش می باره ولی در توانش نیست که بلند شه بازی کنه امیدوارم هیچ وقت هیچ نی نی مریض نشه خدا جون تو که من را فرشته نگهبان پرهام قرار دادی ازت عاجزانه تقاضا میکنم همه درد و بلاهاش را به این فرشته نگهبان بدی تا به تنهایی نگه داره

هفته ای که گذشت به غیر یک روز هر روزش را خانه بودم و حسابی به خودم دوباره مرخصی ابتدای ماه دادم ولی حیف که نشد ازش استفاده کنم.

۲۶ فروردین نی نی دختردایم سمیرا جون به دنیا اومد کیانای عزیزم قدمت مبارک امیدوارم در کنار بابا مهران و مامان سمیرا همیشه سالم و سرحال و  شاد باشی.

دوستای گلم امیدوارم دومین ماه بهار براتون پیام آور شادترین لحظه ها باشه

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:2 توسط مامان پرهام |