تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

یک بازی

از طرف دوست بسیار عزیزم گوبولی جون به یک بازی دعوت شدم منم اینطوری می نویسم.

ای

زیباترین

واژه

صداقت

دوستت

دارم

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

 

منم دوستای خوبم شاپرک جون، سحر مامان کیارش، نیلوفر مامان تارا گل، زهرا مامان ریحانه و آرزو مامان ارشیا را به این بازی دعوت میکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 9:45 توسط مامان پرهام |

گزارش تصویری از پرهام در 13 روز نوروز

 

پ

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 8:23 توسط مامان پرهام |

آغاز روزهای جدید کاری

دیروز اولین روز کاری رسمی تو اداره بود البته ایام نوروز هم بعضی از همکارها بسته به مقتضای کارشون در قسمتهای مالی و حسابداری، شبکه و پشتیبانی می اومدند ولی خب خیلی سکوت دلگیرانه ای داشت و آدم دلش می خواست زود فرار کنه، من که فقط اومدم کارت زدم و یکساعتی موندم و رفتم یعنی بگم که من هم اومدم دیگه. 

دیروز پسر کوچولوی من مامانش را همراهی کرد و خلاصه با هم اومدیم و باهم برگشتیم و پرهام خان از دیدن این همه کامپیوتر، سویچ که چراغهای سبز و نارنجی اون که چشمک می زد وراهروهای باریکی که با رکها درست شده بود حسابی به وجد اومد تا جایی که تونست مهندسی کرد و کابلهای شبکه را جابجا کرد و سیستم ریست کرد و خلاصه آتیش سوزوند ساعت ۱۲:۳۰ وقتی بر می گشتیم خانه، تو ماشین بیهوش بود .

دیروز پرهام را قبل از اینکه ببرم تو اداره بردم پارک خیلی بزرگ نزدیک محل کارم تا از اون هوای خوشگل و تمیز صبح لذت ببره و بازی کنه تا انرژیش تخلیه بشه ولی فکر کنم برعکس شد خلاصه با یک پیشی دوست شده بود و تمام پارک با پیشی قدم زدیم و سرسره بازی کردیم. 

روز دهم فروردین به مناسبت ۲۱ امین ماهگرد پرهام جون را بردیم آتلیه و ازش ۱۲ تا عکس گرفتیم نمی دونم چرا ولی خیلی راحت نبود و همش بدخلقی می کرد خدا کنه عکساش خوب افتاده باشه، البته ۹ اردیبهشت تاریخ تحویل اونهاست..

سیزده بدر هم خوب بود هم هوای خوب و هم اینکه پرهام حسابی بازی کرد و خیلی بهش خوش گذشت که تو اولین فرصت عکسهای پرهام را می ذارم ولی سیزده بدر هم اگه بود سیزده بدر سالهای بچگیهای من تو باغ شمرون، کاهو سکنجبین و آش رشته و باقلا پخته و بپر بپر و سبزه گره زدن، یادش به خیر 

تعطیلات خیلی خوبی بود فرصتی که دلم می خواست بیشتر با پسرم باشم و باهم بچگی کنیم با هم بازی کنیم هر روز عصر رفتیم پارک و پرهام تا جایی که دوست داشت بازی کرد و لذت برد ولی این ۱۵ روز کنار هم بودن پرهام را خیلی به من وابسته کرده طوری که حاضر نیست به اندازه ۳۰ ثانیه از من دور بشه و همه کاراش را من باید انجام بدم : زمانه من را بخوابونه" " زمانه لباسام را تنم کنه" زمانه به من غذا بده " و ... خدا به فریادم برسه از روز شنبه که با این پسر چی کار کنم.

دلم برای همه شما دوستای گلم تنگ شده امیدوارم خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 9:2 توسط مامان پرهام |

اولین یادداشت سال 1387

سلام به همه دوستای گلم امیدوارم سال ۸۷ را با شادی و خوشی آغاز کرده باشید و به همه تون تا الان خیلی خوش گذشته باشه و حسابی در کنار دلبنداتون از تعطیلات لذت برده باشید. من که هنوز خستگی جابجایی و نقل و انتقال از تنم بیرون نرفته که باید از فردا هم برم سرکار، البته این چند روز هم آنکال بودم که خدا را شکر مشکل خاصی نبود و اگه هم بوده remote قابل حل بود و به خير گذشت.

 این گلها تقدیم به همه شما عزیزان به مناسبت سال نو عکاسی هم از خودمه

اما از هر چيزي بگذريم نقل حكايت پرهام يك چيز ديگه است

امسال دومین بهاریه که پرهام جونم در کنار من و بابا فرید پای سفره هفت سین می شینه و به سفره هفت سین ما صفا و عطر خاصی را می بخشه، پارسال هنوز نی نی بود و خیلی چیزها را نمی فهمید ولی امسال خیلی خوشگل به همه چیز اشاره میکرد و ارادت خاصی هم به ماهی های قرمز تنگ بلور داشت.

عسلكم آنقدر آقا شده كه حد نداره هر جا رفتيم خدا را شكر خيلي خوب با همه دست داد و بدون اينكه غريبي كنه يا اذيت كنه نشست  و اگه جايي هم به قول خودش ني ني داشتند باهاشون بازي كرد. ولي شيطنتهاي خاص خودش هم دو چندان شده طوري كه نميشه ازش يك ثانيه هم غافل شد.

مسئله اي كه دوباره من را نگران كرده بد غذايي و بي اشتهايي شديد پرهام جونم كه به هيچ صراطي نميشه بهش غذا داد خيلي هم تو اين چند روز لاغر شده، با وجود اينكه شربت اشتها آور هم مرتب بهش ميدم ولي اصلا تاثيري نداره با اينكه فكر ميكردم چون خوم خانه هستم خيلي خوب بهش ميرسم و روبه راه ميشه ولي حيف كه ...

اين چند روز از جهاتي هم براي پرهام خيلي خوب بود كه حسابي با بابا فريد كشتي گرفتند و بازي كردند و پرهام از اينكه فكر ميكرد زورش به باباش ميرسه و ميتونه اون را زمين بزنه خيلي خوشحاله.

پرهام جونم عاشق نقاشی کردن روی تخته های مغناطیسی است و حسابی با اون کیف میکنه .

مامان عزيزم چند روزي رفته بود سفر كه امروز عصر برگشت واي كه چقدر به من سخت گذشت و دلم براش يك ذره شده بود خدا جون قربون معرفتت همه مامانا را سلامت نگهدار و بهشون تندرستي بده به مامان من هم همينطور كه تمام وجودم بهش وابسته است. " قربونت برم مامي جي خودم"

اینم عکس پرهام جون با نی نی گلش که خیلی دوستش داره

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 23:41 توسط مامان پرهام |