تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

عید آمد عید آمد

چه سلامی!

        چه درودی! 

                 خوش تر از پیک بهاران

                               که پرستوهای مهاجر آریایی بر پهنه گیتی بال بگشایند و

پیام نوروزی مارا همراه با هفت سین سلامتی، سعادت، سُرور، سرافرازی،

سربلندی، سرخوشی و سَروری است به شما عزیزان برسانند.

آرزو میکنم سال ۸۷ برایتان سالی سرشار از نیکی ها و موفقیتهای روز افزون باشد

                                          نوروزتان مبارک         هر روزتان نوروز  

 

پرهام ،زمانه و فرید

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 8:32 توسط مامان پرهام |

روزهایی پایانی سال حال و هوای مخصوص به خودش را داره ماهایی که تو تهران زندگی می کنیم آنچه که بیش از هر چیزی که به چشم میاد ترافیک این شهره و مردمی که دارند خودشون را برای سال نو آماده می کنند، منم تو هفته گذشته ۲ روز کارگاه آموزشی داشتم که از ساعت ۸ صبح تا ۶ عصر بود و هیچ وقت این همه مدت از قند عسلم دور نبودم همیشه ساعت ۳ کنارش می رسیدم و اگه خواب بود نوازش و بوس و اگه هم بیدار بود که دیگه بپر بپر زمانه و پسرش شروع می شد اما این دو روز دایی جان پرهام را عصرها برده پارک تا اونم احساس دلتنگی نکنه .

جای همه دوستای وبلاگی خالی که دو روز کارگاه کنار یک باغ گل بود و هر روزش را رفتیم اونجا و حسابی از گلهای زیبا لذت بردیم و روحیه مون عوض شد.

لباسهای عید پرهام جونم را نصفه و نیمه خریدم و هنوز یک سری لباسهای زیر و تو خانه ای و کفش گل پسرم مونده که باید امروز و فردادوباره برم خیابان بهار.

روز جمعه پرهام و بابا فرید رفته بودند بیرون که دیدم پرهام یک عروسک خوشگل خریده و میگه این نی نی منه و من مامانشم که از اون روز ماجراهایی داریم با این نی نی تازه وارد.

از نظر هوشی و فکری پرهام تو این یک دوماهه خیلی رشد کرده وحس میکنم خیلی بهتر میتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه و کاراش عاقلانه  تر شده البته گاهی یک کارهایی میکنه که مقتضای سنشه

از امروز جابجایی مکانی تو محل کارم دارم که ۵ طبقه میریم بالاتر همه آخر سال ارتقاء شغلی میگیرن من ارتقاء فیزیکی و میرم کنار اتاق ریئس بزرگ، اگه نتونستم بهتون سری بزنم شرمنده تا جابجا بشم

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 8:43 توسط مامان پرهام |

سلام به همه دوستای گل وبلاگستان وای که چقدر دوستتون دارم و با خوندن وبلاگتون انرژی می گیرم و شاد می شم و اگه خدای ناکرده مشکلی باشه دلم میگیره و دوست دارم که هر چه زودتر گل لبخند روی لباتون ببینم.

اما برم سراغ گل پسرم و کاراش که روز به روز داره شیرین تر از عسل و خوردنی تر میشه، میتونه در ورودی هال را باز کنه و بره تو راهرو و یک راست بره سراغ مرغهای عشق که تو قفس هستند و کنارشون وایسته و بگه جیک جیک، تا می بینه من مشغول یک کاری هستم و حواسم بهش نیست می ره تو بالکن و برای خودش رژه میره و من باید به اندازه یک نخود ازش غافل نشم.

عاشق کارهای خطرناک و مهیجه نمی دونم از کی یاد میگیره ولی همش دوست داره با گاز و برق بازی کنه من از عصر تا شب که خانه هستم نقش آقای ایمنی و بابا برقی را بازی می کنم و همش باید براش بخونه" نکن دلبند مامان خطر داره این کارها "

سه شنبه مهمان بودیم برای اولین بار تو مهمانی رو سفیدم کرد و خیلی آقا بود و خلاصه امیدوار شدیم که ایام عید ما هم میتونیم بریم مهمانی .

همچنان گربه بازی زمانه و پسرش ادامه داره هر جا که گربه ای ببینه میگه مومو و بعد هم پیشی بدو پرهام بدو.

روز چهارشنبه یک کم تهوع و بیرون روی داشت بردمش دکتر وقتی رفتیم تو مطب به دکترش دست داد و دستش را گذاشت رو سینه اش و به زبون خودش گفت مخلصیم و تا دکتر پرسید پرهام چی شدی ؟ شروع کرد با گریه الکی اول سر و بعد گوش و بعد گلو و آخر سر هم دلش را نشان داد و گفت اوخ اوخ که دیگه دکتر ناصری از خنده نمی تونست معاینه اش کنه که خدا را شکر چیز خاصی نبود و با داروهایی که داد شکر خدا الان خوب خوب شده، وقتی هم رسیدیم خانه برای همه تعریف کرد که دکتر کجاهاش را معاینه کرد و بعد هم روی کاغذ خط خطی کرد که یعنی بعد هم اینطوری نوشت .

نمی دونم چرا پرهام دوست داره با بچه های خیلی بزرگتر از خودش دوست بشه و بازی کنه و یا حتی با مردها و پسرهای جوان و برام تعجب اوره که با دیدن بچه های هم قد خودش ذوق می کنه و میخنده ولی با بزرگترها دوست میشه اگه کسی میدونه به من بگه

فرید جون هم از این تعطیلات استفاده کرد و رفت ارومیه تا به خانواده اش سری بزنه و معلوم بود که خیلی دلش تنگ شده بود، امروز صبح هم برگشت و برامون کلی سوغاتی آورد که دست بابا فرید درد نکنه.

راننده ای که با ماشینش تصادف کرده بودیم بیمه شخص ثالث نداشت و چون مقصر بود کارمون کشید به شورای حل اختلاف و امروز برو فردا بیا و همچنان بی نتیجه و شب عید و این همه کار و بدون ماشین تا بره صافکاری و درست بشه خدا می دونه کی دست ما برسه

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 8:21 توسط مامان پرهام |

چند روز باقی مانده سال ...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت  

از هر کوچه و خیابانی که رد میشی جنب و جوش و شور و هیجان را می توانی ببینی که مردم زنده دل  یا در حال خرید وسایل خانه هستند یا دارند لباس و کفش برای خودشان و نی نی هاشون می خرند و من از این همه شوق همیشه لذت می برم.

امسال من هم زودتر دست به کار شدم و دو سه روز گذشته ۲ تا کارگر خیلی ماهر گرفتم و یک خانه تکانی اساسی انجام دادیم که خیلی به دلم چسبید پرهام پیش مامانم بود و آقای همسر و دایی جان هم  دو تا نیروی کمکی تا کارها زود تمام بشه که شکر خدا دیگه دیروز همه کارامون انجام شد.

اما از گل پسر مامانم بگم که خیلی دانا است و همه کارها را سریع و با یک بار انجام دادن یا توضیح دادن زود یاد میگیره هفته ای که گذشت رفته بودم انتشارات گویا تا ببینم کتاب جدید برای پرهام آورده یا نه ؟ که خانم فروشنده یک نوع خمیر گیاهی به من معرفی کرد که برای بچه ها حتی اگه به دهان هم بذارند بی خطره و من هم برای پرهامی خریدم و از روزی که طرز کارش را یاد گرفته از وقتی میرسم خانه باید کنار هم بشینیم و انواع جک و جانور را درست کنیم از پیشی و جوجه گرفته تا چشم چشم دو ابرو ...

گزارش تصویری هنرنمایی زمانه و پسرش

 پسر ددری ما دیگه حسابی چشم و گوش باز شده و دیگه تو خانه بند نمیشه چند شب پیش رفته بودیم هفت حوض تا من شلوار جین بخرم که پسری ما تو همه مغازه ها سرک می کشید و اجازه هم نمی داد که دستش را بگیریم که دیدیم اینطور نمیشه خرید کرد داره زیر دست و پا گم میشه که خرید را ول کردیم و برگشتیم خانه.

پرهام گل من عاشق کتاب و کتابخوانی و همش دوست داره  براش کتاب را ورق بزنی و توضیح بدی که این چیه و اون چیه، کافیه یکبار اشتباه کنی و یادت بره داستان را کم و زیاد تعریف کنی که فورا میفهمه و روز از نو روزی از نو.

تو محله ما یک قصابی است که ما سالهاست از اون خرید می کنیم چند شب قبل با پرهام و بابا با هم رفته بودند که گوشت بخرند که می بینند یک آقا پیشی هم جلوی درب قصابی نشسته و داره شام میخوره که خب فرید تعریف میکرد که پرهام فقط دنبال پیشی بود و بابا فرید هم دنبال پرهام. اومد خانه تا یکی دو روز هم برای همه تعریف میکرد که چی دیده! تا اینکه روز شنبه با خودم بردمش بیرون تا خواستیم از جلوی قصابی رد بشیم رفته تو مغازه قصابی و میگه عمو مَو مَو نیس؟ بعد هم دستاش را به یک حالتی می چرخونه که پیشی نیست، که دل مامانش براش اونجا غش رفت و میخواست بچلونه که نشد.

نمی دونم چقدر به این معتقدید که گاهی بعضی اتفاقات به دل آدم می افته و انگار هر لحظه پیش بینی میکنی که الان اینطوری میشه و من روز چهارشنبه انگار از صبح یکی به من میگفت امروز تصادف می کنی و آخرش هم اینطوری شد.

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 7:4 توسط مامان پرهام |