تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

برای همسفر زندگیم ...

برای تو می نویسم ای بهترین بهترینم، تویی که در کنارت عشق و دوست داشتن را شناختم و در لحظه لحظه های با تو بودن زمزمه های عاشقانه شنیدم در روزهای سخت و طاقت فرسای این زندگی که بار مصیبت کمرم را خم کرده بود تو بودی که بعد از خدا در کنارم بودی و تمام تلاشت را میکردی تا سنگینی غم دلم را بر دل بگیری تا من آسوده تر باشم، تمام کج خلقیها و بداخلاقیهایم را به جان خریدی تا در کنار تو به آرامش برسم. همسر عزیزم همسفر زندگیم، دوست و همراه خوبم، تو در این چند سال که در کنار هم هستیم سنگ صبورم بودی و بارها بارها سر بر سینه فراخت نهادم و به جای یک دوست نشستی و من برایت درد دل کردم و تو چه با متانت موهایم را پدرگونه نوازش کردی و با محبتی خالص و ناب همراهیم نمودی. چشمهایت همیشه گواهی بر صداقت گفتارت میدهد و خدا را هزاران بار سپاس که تو را در مسیر زندگیم قرار داد تا دست در دست هم ترانه عاشقانه زندگی را بخوانیم و در باران عشق الهی قدم برداریم.همیشه تا ابد برایم بمان که نیازمند عشق پاک توام.

فرید عزیزم ۱۴ فوریه روز عشق را به تو یگانه عشق زندگی ام تبریک می گویم

دوستت دارم همسر گلم

پ.ن.۱: امروز و فردا فرید جونم آمون دکترا داره از همه دوستای گلم میخوام براش دعا کنند تا حتما قبول بشه و مثل دفعه های قبل سر چیزای الکی تو مصاحبه رد نشه.

پ.ن.۲: فرید عزیزم اتفاقی که دیروز برات افتاد و وقتی تو اون لحظه دیدمت فقط میتونم بگم که دلم لرزید و بیشتر از قبل عاشقت شدم خدا را شکر که سالم و سلامتی و هیچ اتفاقی برات نیفتاده بقیه چیز ها هم اصلا مهم نیست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 8:29 توسط مامان پرهام |

گذر ایام ...

روزهای سرد زمستان داره به سرعت برق و باد میره و ننه سرما هم بقچه اش را زده زیر بغلش و داره کشان کشان میره تا عمو نوروز بیاد و بوی سوسن و سنبل بیاره. گاه شمار داره سیر نوزولیش را طی میکنه فقط ۴۰ روز مانده تا بهار زیبا که قصل عاشق کشیهاست.

پرهام جون تو این ۱۰ روزه آنقدر شیطون و بازیگوش شده که من اگه به جای ۲ تا چشم ۸ تا هم داشتم بازم کم می آوردم. روز دوشنبه ای که  گذشت داشتم آشپزخانه را جمع و جور میکردم که دیدم از پرهام خبری نیست تو اتاقهام نیست صداشم که میزنم جوابی نمی ده پس این قند عسل کجاست که دیدم رفته توی حمام و شامپوی جانسون را ریخته روی موهای خشک و داره سرش را میشوره تمام شامپو از دو طرف صورتش اومده بود پایین و تمام تنش شده بود شامپویی، قیافه ام دیدنی بود خواستم دعواش کنم که دیدم کار از کار گذشته خلاصه یک دریاچه خزر آب مصرف کردیم تا این شامپوها از سر آقا پاک بشه. 

چهارشنبه شب داشتم درس مي خوندم كه دیدم از آشپزخانه يك سرو صداي عجيبي مياد رفتم ديدم آقا پرهام در يخچال را باز كرده و هر چي ميوه و كاهو و سبزي تو طبقات پايين بوده پخش و پلا شده وسط زمين فقط خدا را شكر كه خودش از قيافه ام همه چيز را فهميد زود از جلوي چشمم دور شد وگرنه خدا مي دانست چي مي شد.

كنجكاوي بي اندازه پرهام براي من و مامانم داره درد سر ساز ميشه پنجشنبه ديدم داره خانه يخ ميكنه رفاتم سراغ فن كه ديدم گرمه يك لحظه چشمم افتاد به كولر كه آقا پرهام از روي مبل راحتي تو هال رفته بود روي ميز كنار مبل و تو تا دكمه هاي كولر را زده بود. جالب اينجاست كه بعد از هر كاري هم كه انجام ميده تا ميگم كي بود ؟ ميگه ممممننننننن و فورا با دست راست پشت دست چپش ميزنه و ميگه اَه اَه و فورا نچ نچ مبكنه و ميگه بد بد

روز پنجشنبه بعد از كلي كلنجار با خودم پرهام را بردم آرايشگاه و موهاش را مدل خروسي كوتاه كردم البته اسمش را خودم گذاشتم خروسي چون وقتي بعد از تمام شدن كار عمو آرايشگر براش ژل زد مثل اين خروسها شده بود كه تازه سر از تخم در ميارن ولي اين پروسه هم تمام شد تا ۲ ماه ديگه چون انقدر اشك ريخت و گريه كرد كه همه سكنه و كسبه محل پشت درب آرايشگاه جمع شده بودند.

يكي از دوستاي خوبمون براي پرهام از آلمان سوغاتي آورده ولي نمي دانم چرا فكر كرده پرهام همون بچه ۴-۵ ماهه پارساله و هر چي آورده براي پرهام خيلي كوچيكه ولي لباساش خيلي خوشگل و نانازه كه آدم دوست داره همش نگاشون كنه جالب ترين نكته اشم اينه كه فكر ميكرده پرهام دختره و لباساي دخترونه آورده.

پرهام جديد هر چي را كه تو كتاباش مي بينه ميخواد از سوهان و بيسكويت و شيريني گفته تا شير و اسب و خرس. فكر كنم بشه از اون بچه هايي كه تا بگي قربون چشمهاي باداميت بگه بادام ميخوام از همه اينها بگذريم كه ميترسم فردا ازم زن بخواد

از همه دوستاي گلم كه مرتب به وبلاگ من و دلبندم ر ميزنند و به ما لطف دارند از اينجا تشكر ميكنم و اين همه بوس هم از طرف پرهام براي شما  

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 9:35 توسط مامان پرهام |

19 ماه گذشت

انگار همین دیروز که به دنیا اومدی و با اون دستای کوچولو که ناخنهای بلند داشت صورت خودت را خط خطی میکردی. همیشه برایم جالب بود که بدانم یک بچه چطوری بزرگ میشه و چه جوری رشد میکنه! اولین باری که صورتت را دیدم و با سر انگشت اون را لمس کردم و انرژی و عشقی که به من منتقل شد هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره، ۱۹ ماه گذشت و من تو این مدت شاهد بزرگ شدنهات بودم اولین باری که خندیدی اولین باری که با دستت جغجغه ات را برداشتی اولین باری که راه رفتی و اولین بارهای دیگه ..... عزیز و دلبندم که هر شب وقتی تو میخوابی هزاران بار چهره معصوم و کوچولوت را نگاه میکنم و دستای ظریفت را می بوسم و برات آرزوهای بزرگ نه خیلی بزرگی دارم و از خدای مهربونم میخوام که به من یارا و توانی بده تا شاهد به ثمر نشستن نهال زندگیم باشم.

اما این روزها پرهام خیلی لجباز شده و فقط و فقط میخواد با گریه هر کاری که دوست داره انجام بده نمی دانم این کار مقتضای سنش میتونه باشه یا اینکه توجه و محبت بیش از حد اطرافیان.

هنوز عزاداریهای محرم را فراموش نکرده و هر شب من را می کشونه جلوی پنجره تا حسین حسین ببینه و نمی تونم قانعش کنم که دیگه عزاداری و سینه زنی تا سال دیگه نیست.

پسر کوچولوی نانازی من تنقلات را خیلی دوست داره ولی وقتی از چند تا دانه بیشتر میخوره فورا روی پاهاش جوش میزنه وباعث ناراحتیش میشه.

همچنان سرگرمی محبوبش لباسشویی یه و روزی چند بار لباسهاش را داخلش میریزه و بعد از نیم ساعت بر میداره و روی دسته مبل و روی فن و ... برای خشک کردن پهن میکنه این کار تا آخر شب چندین مرتبه تکرار میشه

پسر نانازی من عاشق شیر خوردن اونم با شیشه است و حتما روزی ۳ بار را میخوره ولی از غذا خوردن خبری نیست شام که اصلا نمی خوره آخه رژیم داره

روز جمعه پسر گلم بر اثر کنجکاوی دست چپش را به قابلمه چسپاند و سه تا از انگشتهای کوچولوش سوخت که شکر خدا سطحی بود و زیاد اذیتش نکرد همون دو سه ساعت اول خیلی بی تابی کرد وقتی خوابید و بیدار شد دیگه اثری از سوزش نبود ولی هر کسی را که می بینه براش تعریف میکنه و به همه نشان میده که دستش چی شده. الهی مامان فدات بشه که خیلی  مهربون و دوست داشتنی هستی و من عاشق ادا اصول و کاراتم.

وقتی داداشی من تقاضای لپ لپ داره به صورت زیر خواسته اش را نشان میده

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:15 توسط مامان پرهام |

گزارش تصویری پرهام در دی ماه 1386

 

پرهام در روز عاشورا

عزاداری کودکان برای حضرت علی اصغر

پرهام در حال رفت و روب خانه

 

پرهام اردک

پرهام بوکسر

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 13:49 توسط مامان پرهام |