تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

یاس می گوید حسین

آب شرمنده عباس شد،فرات شرمنده حسين

خاك كربلا ناگزير از ديدن تشنگي بچه هاي حسين

آسمان شرمنده از روي زينب وبارگاه خون علي اصغر

از سنگ هم كمتر شديم كه او در كربلا خون گريه كرد

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 11:55 توسط مامان پرهام |

پرهام قند عسل و ماجراهایش

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم امیدوارم گرمای وجودتان بر سرمای زمستان غالب باشه از همه گلهای نازنین وبلاگستان ممنونم که با ابراز همدردی مرهمی بر دل غمدیده من بودند امیدوارم هیچوقت غم نبینید و همیشه شادی و سرور مهمان دلهای شما عزیزان باشه

هزاران بار شکر که تو هفته گذشته حال پرهام جونم بهتر شده و از اون ضعف و بی قراری و ناتوانی خبری نیست تبش کاملا قطع شد و تا روز چهارشنبه هم آنتی بیوتیکش تمام شد. البته بعد از ۱۰ روز تاخیر ۱۹ دی ماه واکسن ۱۸ ماهگیش را زدم و ۲۴ ساعت تب داشت که با استامینوفن کنترل شد و به خیر گذشت خدای مهربونم را شاکرم که واکسنهای پرهام جون تا قبل از سن پیش دبستانی همه را به موقع براش زدم و از یکتا خالق بی همتا میخوام همیشه پشتیبان و یاور همه نی نی ها باشه

پسرم خیلی عاقل تر از قبل شده و میشه با حرف زدن قانعش کرد و با گفتن دلیل برای انجام ندادن کاری آرام میشه وقتی براش توضیح دادم که باید این آمپول را بزنی تا دیگه اوخ نشی یک کم بغض کرد و بعد هم که تزریق کرد خانم پرستار را اَه کرد که چرا او را اوخ کرده و موقع بیرون اومدن هم به جای بای بای روش را از خانم پرستار برگرداند و به من گفت: " امان من اوخ اوخ اوگو اَه اَه و شروع کرد با ناز به گریه کردن الکی " وقتی سوار ماشین شدیم چون عمو آمیتا ما را برده بود اصلا یادش رفت که چی شده و کجا بوده

پسر گل من عاشق لپ لپ و وقتی از خانه میخوام برم بیرون من را بوس میکنه و با کشیدن لپاش میگه برام لپ لپ بخرید خلاصه هر چی حقوق میگیریم باید بدیم برای لپ لپ.

نمی دانم نی نی های دیگه هم همینطورن یا نه؟ اما چند روزیه که پرهام نسبت به همه چیز حس تملک داره پتوی من، لباس من، بالش من،... قبلا خیلی راحت وسایلش را به همه میداد اما الان هیچکش جرات نمی کنه به وسایلش دست بزنه دیروز مامانم پاش یخ کرده بود منم از تنبلی که برم تو اتاق و براش پتو بیارم پتوی پرهام که نزدیکم بود را دادم به مامان تا روی پاش بندازه که چشمتان روز بد نبینه پرهام جونم با سرعت دوید پیش مامانم و پتوش را از روی پای مامان برداشت و دستش را زد به کمرش و شروع کرد با مامانم جرو بحث که این پتو مال من و چرا ....؟  بعد هم رفت تو اتاق خواب مامانم و پتوی مامانم را از روی تخت کشان کشان آورد که این مال توئه. خلاصه ماجرا ها داریم با پرهام عسل و قند و نبات.

هر اتفاقی که تو خانه بیفته یا هر کاری که یک کسی انجام بده که برای پرهام جالب باشه برای همه تعریف میکنه چند شب پیش داییم داشت پتوش را جمع میکرد که دستش خورد به لوستر بالای سرش و آویزای لوستر بهم خوردند و صداش دراومد پرهام که ایستاده بود و داشت نگاه میکرد این ماجرا را بصورت تلفنی و حضوری برای همه توضیح داده و همه از ماجرا خبر دار شدند.

من و پرهام باز اومدیم قرنطینه البته ۲ هفته بیشتره چون فرید جون دوباره تصمیم گرفته درس بخونه و کنکور شرکت کنه و چون آقا پرهام تو خانه نمی ذاره ما خانه مامانم موندیم و فرید شبها تنها میره خانه که درس بخونه البته تا زمان کنکور وقتی هم نداره ۲۵ و ۲۶ بهمن ماه ، امیدوارم که قبول بشه چون خیلی تلاش میکنه  فقط خدا کنه مثلا دوتا آزمونهای قبلی نشه که کتبی قبول شد و مصاحبه رد شد چون دیگه خیلی ناراحت میشه و غصه میخوره.

پرهام عاشق کتابه و کتاب خواندنِ ، مخصوصا کتابی که توش عکس هواپیما باشه و با دیدن هواپیما برای خودش قصه تعریف میکنه نمی دونم از چی هواپیما خوشش میاد شاید آخر سر خلبان بشه پسرم.

برف قشنگی از دیروز عصر شروع به باریدن کرده و درختای کاج حیاط لباس برفی خوشگلی پوشیدند که زیر نور جلوه خاصی داره دلم میخواست امروز تعطیل بود و حسابی تو این برفا قدم میزدم چقدر دوست داشتم برم پارک جمشیدیه و پیاده روی کنم اما فرید جون عزیزم خیلی سرمایی هستند و تو خانه هم قندیل می بنده و حاضر به همراهی نیست

اینم روزگار ما و پسرمون که خودش ماجراهای شیرینی است برای خودش. 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 5:47 توسط مامان پرهام |

مادر بزرگ مهربونم از کنار ما رفت

تو این دو هفته اخیر آنقدر برام اتفاقات ناگوار و دردناک پیش اومد که هنوز نتونستم باورشون کنم و تمام برنامه هایی که برای ۱۸ ماهگی پرهام داشتم نقش بر آب شد توی ذهنم بود که یراش ماهگرد بگیرم و یک جشن کوچولو با عکسهای آتلیه ای که همه چیز با یک چشم بهم زدنی بهم خورد وای هنوز نمی تونم باور کنم. نمی دونم این شعر را کدام شاعر گفته:" هر چه دلم خواست نشد     هر چه خدا خواست شد"

شوهر عمه خوب و مهربونم  بعد از یک مبارزه طولانی و دست و پنجه نرم کردن با عفریت سرطان دارفانی را وداع گفت خدا رحمتش کنه من دنیایی از خاطرات کودکیم را تو حیاط خانه اش به یادگار دارم بازی با بچه های عمه ام که تقریبا همسن و سالم بودند.

اما فاجعه دردناکی که بعد از گذشت ۶ روز هنوز نتونستن باورش کنم از دست دادن مادربزرگ دوست داشتنی و مهربونم که برام مظهر تمام مظلومیتهای عالم بود و سمبل سادگی و معصومیت. وقتی دایی محمود بهم زنگ زد اصلا نمی خواستم بشنوم که چی میگه مگه میشه نه نه دروغه اما دروغی که واقعیت داشت. به همین سادگی همه چیز تمام شد.یادش به خیر!  یاد روزهایی که با دختر خاله هام تو حیاط خانه شون با ذغال لی لی می کشیدیم و ظهر های تابستان تو حوض بزرگ وسط حیاط آب بازی می کردیم و بین درختهای بلند و شمشادهای سربه فلک کشیده دور تا دور حیاط قایم باشک بازی می کردیم. یادش به خیر یواشکی می رفتیم سر گنجه اش تا ببینیم اونجا چی داره!

ماندانا جون عزیزم الان فرسنگها از این کشور دوری چشمهات را ببند و به گذشته ای نه چندان دور برگرد و یاد خاطرات قدیمی تو اون خانه بزرگ و اون حیاطی که من و تو و ماریا عصرها اون را می شستیم و روی تختهای چوبی قالیچه ها را پهن میکردیم بیفت. یاد شبهایی که تو حیاط کنار هم می نشستیم و ستاره ها را می شمردیم باش!  کودکی های ما شد قصه ای برای پسرامون تا شاید...

در اوج تمام این مشکلات از روز یکشنبه عصر پرهام تب شدیدی کرد طوری شد که شدت تب به ۴۲ درجه رسید و بدن پسر کوچولوی من مثل کوره داغ داغ بود و وقتی بردمش دکتر گفت بیماری ویروسی است و تا یک هفته ادامه داره پرهام تو این ۵-۶ روز ۲ کیلو لاغر شده و حتی دیگه توان راه رفتن هم نداره، روزی که مریض نبود با ساز و دهل غذا میخورد الان که دیگه شب تاره و حال و روزش معلوم.

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 10:32 توسط مامان پرهام |

عکسهای دلبرک مامان

 

شب قشنگ یلدا اومد و رفت پرهام جونم میزبان داییم و دوستاش بود  که درحقیقیت دوستای پرهام هستند و پرهام حسابی بهش خوش گذشت طوری شده بود  که از خستگی نمی تونست راه بره اگه کیلومتر به پاش بسته بودم نشون میداد که چقدر راه رفت ولی خیلی آروم بود و اصلا من را اذیت نکرد. غذاش را خورد و وقتی هم خوابید دیگه بیهوش بود.

چند هفته ای میشه که خیلی مشتاق شده که تو کارهای خانه کمک کنه دستمال دست میگیره کابینت تمییز میکنه و کمک مامانش ظرف میشوره (قابل توجه مامانای دختر دار بشتابید) اینم گزارش تصویری از ظرف شستن عزیز دلم که خیلی مهربون و شیرین زبون شده.

مهندس کوچولوی خانه ما عاشق جدا کردن و وصل کردن کابلهای کامپیوتره وقتی خیلی خسته میشه میره پشت Case میشینه و به کارهای فکری می پردازه.

 

هزار ماشاا... از بس شیطان شده و یک لحظه آرامش نداره روز یکشنبه خانه مامانم اینا از بس عرض و طول خانه را گز کرده سرش گیج رفته و خورده به دسته دوچرخه اش و یشانیش به قول خودش اووووخ شده وقتی دیدم دنیا جلوی چشام سیاه شد و داشتم سکته میکردم. خدا جون حافظ همه نی نی ها باش و  از همه خطرات حفظشون کن.

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 9:41 توسط مامان پرهام |