
امان از دست این گل پسر
شاهکار های خطرناکی هم که یاد گرفته بالا رفتن از صندلی و نشستن روی میز ناهار خوریه و مثل یک آکروبات باز کوچولو از صندلیها آویزان میشه و تاب میخوره خدا را شکر که مهد کودک نمیره وگرنه میگفتم از بچه های اونجا یاد گرفته شب میخوابه صبح یک شیطنت جدید میکنه هزار ماشاا... یک لحظه ارامش نداره و تا آخرین توانش فعالیت میکنه و یا از لباسشویی بالا میره و با مایکرویو بازی میکنه نمیشه یک لحظه تنهاش گذاشت دلم برای مامانم میسوزه باید از صبح تا عصر دنبالش تو خانه بدود
عاشق بچه هاست آنقدر با اونها قشنگ ارتباط برقرار میکنه که گاهی من را به فکر آوردن یک دو جین نی نی میکنه (البته تو خواب) چون همین یکی که الهی قربونش برم به اندازه ۴ تا نی نی دیگه برام بسه . روز پنج شنبه دومین سال بابای خدا بیامرزم بود و کلی مهمان داشتیم پرهام از دیدن ۷-۸ تا بچه یک جا کلی ذوق زده شده بود و نمیدانست با کدام باید بازی کنه از سر و کول همشون بالا میرفت و تمام اسباب بازیهاش را اورده بود وسط و دوست داشت با همه بازی کنه خدا را شکر من را اصلا اذیت نکرد ولی آخر شب از خستگی بدون شام خوابید
مادر شوهر خوب و مهربونم هم از ارومیه اومده و مهمان ما شده دلم خیلی براش تنگ شده بود خدا را شکر که اومد و دیدمش من که با پرهام برام مقدور نیست مثل قبل مرتب رفت و آمد کنم دستش درد نکنه یک عالمه سوغاتی برای پرهام جون آورده از لباس و اسباب بازی البته من و بابا فرید هم بی نصیب نبودیم از خوراکیهای خوشمزه تا لباس برای ما هم زحمت کشیده و آورده.
پرهام جونم خیلی عسل شدی مامانی دلم میخواد همش گازت بگیرم ولی نمیشه دلم نمیاد نانازی من
پ.ن. ۲۵ آبان را هم با تاخیر به همسر گلم تبریک میگم فرید عزیزم این روز هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه اگه امسال برات هدیه ای نگرفتم دلیل بر فراموش کردن این روز نبود واقعا فرصت نکردم تا هدیه مورد نظرم را برات بگیرم دوستت دارم نازنینم
از همه اینها بگذریم به دلبند مامان میرسم که عمر و جون و نفسه و اصلا فلسفه زندگیه با اون شیرین کاریهاش دل همه را برده و با ادا و اصولاش همه را شیفته و فرمانبر خودش کرده.
روز شنبه از وقتی رفتم خانه سردرد بدی داشتم خلاصه هر جوری بود با پرهام بازی کردم و یک کم بهش عصرونه دادم تا بابایی گل از راه رسید و دیگه من رفتم که استراحت کنم بماند که ۱۰۰۰ بار اومد و من ناز و بوس کرد و رفت ولی روز یکشنبه از درد موندم خانه که مثلا بخوابم صبح پرهام که بیدار شد کارهای روتینش را انجام دادم و گفتم من سرم اوخ شده تو بازی کن پرهامم سرش انداخت پایین و رفت به سمت اسباب بازیهاش منم چشمام را بسته بودم و فقط صدای بازیش را می شنیدم چند دقیقه بد دیدم یک دست کوچولو داره سرم را ماساژ میده چشمم را که باز کردم دیدم از توی کیفم کرم مرطوب کننده دستم را برداشته و آورده و خالی کرده روی سرم و داره برام ماساژ میده که زود تر خوب بشه این را از مامانم یاد گرفته که وقتی پاش درد میکنه با ژل پیروکسیکام یا پماد های مسکن دیگه ماساژ میده مونده بودم که دعواش کنم یا قربون صدقه اش برم و بوس مالیش کنم که همه کارم را زیاد کرد هم ابراز احساسات.
بابایی هم از روز دوشنبه آنفولانزا گرفته و رفته قرنطینه، من و پرهام هم خانه مامانم موندیم خلاصه بابا مثل زندانی هاست و من براش وعده های غذایش را می برم بهش میدم و میام و اون به شدت دلتنگ پرهام شده و پرهام جون هم بهانه بابا را میگیره دیشب موقع شام یکی از کتابهاش را که عکس یک خانواده ۴ نفری که نشان میده که دور یم سفره نشستند را آورده بود و طبق تعریفهایی که من کرده بودم که این آقا بابای نی نی هاست و دارند با هم شام میخورند را نشان میداد و با زبان اشاره به من می فهماند بابای من نیست و همش در و ساعت را نشان میداد که بابایی کی میاد ؟ خلاصه دلم کلی براش سوخت و تا آخر شب هم همش نق زد تا خوابید من فدای تو پسر مهربونم بشم که قلب کوچولوت دریایی از احساسه و من و بابایی را مست خودت کردی
خدای خوبم از تو میخوام که همه پدر و مادرها را سالم و سلامت نگهداری و هیچ نی نی تو این دنیا تنها نباشه آمین
از طرف مامان آرین مریم جون به یک بازی دعوت شدم سعی میکنم تو پست بعدی بنویسم
یکی از کارهای بامزه ای که جدیداَ یاد گرفته قایم کردن یکسری از وسایل زیر فرش یا مبله مثلا از کیف من پول و گواهینامه را برمیداره و زیر فرش پنهان میکنه حالا من بگردم تا پیدا بشه
از پوشیدن لباسهای گرم مثل کلاه و جوراب و کاپشن هم فراریه و باید با هزار تا التماس تنش کنم خدا به داد من تو زمستان برسه