تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

امان از دست این گل پسر

قرنطینه کردن بابایی هیچ فایده ای نداشت من و پرهام یک هفته ای به ترتیب سرماخورده بودیم و اثراتش هنوز هم باقیه پسر کوچولوی من که فقط سرفه میکنه و مثل آدم بزرگا موقع سرفه کردن یک دستمال گنده تر از خودش را میگیره جلوی دهنش و گاهی آنقدر شدت سرفه اش شدیده که بر میگردونه دارو دادن هم به پرهام یک پروسه عظیمه و جان من را بالا میاره با اینکه تو این هفته اصلا حال نداشت و کلی لاغر شده اما یک عالمه شیطنت جدید یاد گرفته و یکی از اونها تلفن زدن به این و اون از روی حافظه گوشیه و وقتی هم که زنگ میزنه اصلا اجازه نمیده که تو حرفی بزنی فقط میخواد خودش حرف بزنه و یک جوری این دستاش را تکان میده و برای طرف مقابلش ماجرا را تعریف میکنه که هر کس ندونه فکر میکنه مفسر خبریه!

شاهکار های خطرناکی هم که یاد گرفته بالا رفتن از صندلی و نشستن روی میز ناهار خوریه و مثل یک آکروبات باز کوچولو از صندلیها آویزان میشه و تاب میخوره خدا را شکر که مهد کودک نمیره وگرنه میگفتم از بچه های اونجا یاد گرفته شب میخوابه صبح یک شیطنت جدید میکنه هزار ماشاا... یک لحظه ارامش نداره و تا آخرین توانش فعالیت میکنه و یا از لباسشویی بالا میره و با مایکرویو بازی میکنه نمیشه یک لحظه تنهاش گذاشت دلم برای مامانم میسوزه باید از صبح تا عصر دنبالش تو خانه بدود

عاشق بچه هاست آنقدر با اونها قشنگ ارتباط برقرار میکنه که گاهی من را به فکر آوردن یک دو جین نی نی میکنه (البته تو خواب) چون همین یکی که الهی قربونش برم به اندازه ۴ تا نی نی دیگه برام بسه . روز پنج شنبه دومین سال بابای خدا بیامرزم بود و کلی مهمان داشتیم پرهام از دیدن ۷-۸ تا بچه یک جا کلی ذوق زده شده بود و نمیدانست با کدام باید بازی کنه از سر و کول همشون بالا میرفت و تمام اسباب بازیهاش را اورده بود وسط و دوست داشت با همه بازی کنه خدا را شکر من را اصلا اذیت نکرد ولی آخر شب از خستگی بدون شام خوابید

مادر شوهر خوب و مهربونم هم از ارومیه اومده و مهمان ما شده دلم خیلی براش تنگ شده بود خدا را شکر که اومد و دیدمش من که با پرهام برام مقدور نیست مثل قبل مرتب رفت و آمد کنم دستش درد نکنه یک عالمه سوغاتی برای پرهام جون آورده از لباس و اسباب بازی البته من و بابا فرید هم بی نصیب نبودیم از خوراکیهای خوشمزه تا لباس برای ما هم زحمت کشیده و آورده.

پرهام جونم خیلی عسل شدی مامانی دلم میخواد همش گازت بگیرم ولی نمیشه دلم نمیاد نانازی من

پ.ن. ۲۵ آبان را هم با تاخیر به همسر گلم تبریک میگم فرید عزیزم این روز هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه اگه امسال برات هدیه ای نگرفتم دلیل بر فراموش کردن این روز نبود واقعا فرصت نکردم تا هدیه مورد نظرم را برات بگیرم دوستت دارم نازنینم

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 5:19 توسط مامان پرهام |

سلام سلام صد تا سلام به همه دوست جونهای عزیزمون همه مامانای مهربون و نی نی های گلشون سلام به دوستای خوبی که هنوز مامان نشدند یا اصلا هنوز زوجه اختیار نکردند دلم برای همه اتان تنگ شده بود دلم میخواد مثل چند وقت پیش هر روز بتونم بهتون سر بزنم و وبلاگ پسرم را آبدیت کنم اما مدتیه که persian blog ها و blogfa ها را فیلتر کردیم و من نمیتونم از تو محل کارم به راحتی به شما دسترسی داشته باشم البته میتونم از طریق اینترنت هوشمند dial up ای وصل بشم و به همه تون سر بزنم اما سایت کاری من و ریاست مشترکه و بنده زیر ذره بین مدیریت محترم قرار دارم و همه کارهام با دقتی دو چندان نظاره میگردد و من باید یواشکی یک کارهایی کنم که گاهی ....

از همه اینها بگذریم به دلبند مامان میرسم که عمر و جون و نفسه و اصلا فلسفه زندگیه با اون شیرین کاریهاش دل همه را برده و با ادا و اصولاش همه را شیفته و فرمانبر خودش کرده.

روز شنبه از وقتی رفتم خانه سردرد بدی داشتم خلاصه هر جوری بود با پرهام بازی کردم و یک کم بهش عصرونه دادم تا بابایی گل از راه رسید و دیگه من رفتم که استراحت کنم بماند که ۱۰۰۰ بار اومد و من ناز و بوس کرد و رفت ولی روز یکشنبه از درد موندم خانه که مثلا بخوابم صبح پرهام که بیدار شد کارهای روتینش را انجام دادم و گفتم من سرم اوخ شده تو بازی کن پرهامم سرش انداخت پایین و رفت به سمت اسباب بازیهاش منم چشمام را بسته بودم و فقط صدای بازیش را می شنیدم چند دقیقه بد دیدم یک دست کوچولو داره سرم را ماساژ میده چشمم را که باز کردم دیدم از توی کیفم کرم مرطوب کننده دستم را برداشته و آورده  و خالی کرده روی سرم و داره برام ماساژ میده که زود تر خوب بشه این را از مامانم یاد گرفته که وقتی پاش درد میکنه با ژل پیروکسیکام یا پماد های مسکن دیگه ماساژ میده مونده بودم که دعواش کنم یا قربون صدقه اش برم و بوس مالیش کنم که همه کارم را زیاد کرد هم ابراز احساسات.

بابایی هم از روز دوشنبه آنفولانزا گرفته و رفته قرنطینه، من و پرهام هم خانه مامانم موندیم خلاصه بابا مثل زندانی هاست و من براش وعده های غذایش را می برم بهش میدم و میام و اون به شدت دلتنگ پرهام شده و پرهام جون هم بهانه بابا  را میگیره دیشب موقع شام یکی از کتابهاش را که عکس یک خانواده ۴ نفری که نشان میده که دور یم سفره نشستند را آورده بود و طبق تعریفهایی که من کرده بودم که این آقا بابای نی نی هاست و دارند با هم شام میخورند را نشان میداد و با زبان اشاره به من می فهماند بابای من نیست و همش در و ساعت را نشان میداد که بابایی کی میاد ؟ خلاصه دلم کلی براش سوخت و تا آخر شب هم همش نق زد تا خوابید من فدای تو پسر مهربونم بشم که قلب کوچولوت دریایی از احساسه و من و بابایی را مست خودت کردی

خدای خوبم از تو میخوام که همه پدر و مادرها را سالم و سلامت نگهداری و هیچ نی نی تو این دنیا تنها نباشه آمین

از طرف مامان آرین مریم جون به یک بازی دعوت شدم سعی میکنم تو پست بعدی بنویسم

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 7:8 توسط مامان پرهام |

روزها به سرعت برق و باد میاد و میره و روزهای کوتاه پاییز سریع شب میشه و پسر کوچولوی من هم یواش یواش داره ۱۶ ماهگیش را پشت سر میذاره  سال گذشته این موقع میگفتم خدا جون کی میشه پرهام عزیز دل مامان و بابا یکساله بشه و برای خودش مردی کوچک، و امیدوار به اینکه وقتی یکسالگیش را پشت سر میذاره منم دست و بالم بازتر بشه و بتونم راحت به کارهایی که قبلا انجام میدادم و با تولد پرهام گذاشته بودمش کنار برسم ولی انگاری نه ... هر چی بزرگتر میشه من وقتم کمتر و کمتر میشه و باید وقت بیشتری براش بذارم با بزرگ شدنش شیطنتهاش هم بزرگتر میشه و نیاز به مراقبت و توجه بیشتری داره، کنجکاوی زیادش هم برای من شده یک جور دردسر باید دنبال کشفهای تازه شازده کوچولو باشم تا خدایی نکرده بلایی سر خودش نیاره پسر نانازی من کله شقی و نترسی را از مامانش به ارث برده عاشق ارتفاع و جاهای بلند و کارهای خطرناکه خیلی راحت از پشتیهای مبل بالا میره و اون بالا میشینه و جیغ و داد میکنه و یا از میز تلویزیون بالا میره و من همش باید دنبالش بدوم که خدایی نکرده مشکلی براش پیش نیاد

یکی از کارهای بامزه ای که جدیداَ یاد گرفته قایم کردن یکسری از وسایل زیر فرش یا مبله مثلا از کیف من پول و گواهینامه را برمیداره و زیر فرش پنهان میکنه  حالا من بگردم تا پیدا بشه

از پوشیدن لباسهای گرم مثل کلاه و جوراب و کاپشن هم فراریه و باید با هزار تا التماس تنش کنم خدا به داد من تو زمستان برسه

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 9:16 توسط مامان پرهام |