گل پسری مهربونم الهی من فدای اون دستای کوچولوت و قربون اون دل بزرگ و دریایت بشم که سرشار از عشق و احساسی و من هر روز از روز قبل مشتاق تر و بی تاب تر برای زود برگشتن به خانه و غرق شدن در این دریای محبت و تو اون دستای گنجشکیت را درون گردنم حلقه کنی و تمام صورتم را ببوسی و من از این همه لذت در اوج آسمانها پرواز کنم.

دلم میخواد همش بشینم و کارهای گل پسرم را نظاره کنم و بعد سر فرصت به تجزیه و تحلیل اون بپردازم آخه نمی دانید چه جیگری شده این پسر فقط تنها عیبش اینه که اصلا غذا نمی خوره و من روانی کرده صدای همه دیگه دراومده مامانم روزی چند دفعه زنگ میزنه و شاکی که من از دست پسرت چی کار کنم اصلا دهنش را باز نمیکنه قبلا با شیرینی میانش خیلی خوب بود حالا دیگه از اونم بدش اومده البته تقصیری هم نداره میخواد باربی بمونه . دندونهای آسیای کوچیکش هم دراومد ولی با چه سختی و عذابی همراه بود مرتب سر شیشه هاش را به لثه هاش میکشید تا بلاخره نیش سه تاشون از لثه مبارک اومد بیرون ولی کلی لاغر و کوچولو شده.


پسرم دریای احساسم تو تمام کارا به مامانش کمک میکنه از جارو زدن تا گردگیری اینم گزارش تصویری از کاراش

دیشب اصرار میکرد که لباسشویی را روشن کنم و منم گفنم اوخ شده و باید ببریم دکتر تا بهش دارو بده بعد از چند دقیقه دست بابا فرید یا بقول خودش عدید را گرفته و برده کنار لباسشویی شربت سینه اش را از بابایی گرفته تا بریزه تو لباسشویی تا اون بخوره و خوب بشه اینم از جیگر طلای مامان.




نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 14:3 توسط مامان پرهام
|
عکسهای جدید پرهام عسلی مامان
افطاری در رستوران دیدنیها آخرین چهارشنبه ماه رمضان


پرهام و شیطنتهای خطرناک



پرهام در حال کمک کردن به مامان

پرهام و تجسس تو دفتر تلفن مامانش


پرهام در سبد

پرهام تو بیمارستان



نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 5:45 توسط مامان پرهام
|
چ
قدر به یک مادر سخت میگذره وقتی دلبند و جگر گوشه اش مریض میشه و او تمام تلاشش را میکنه ولی انگار هیچ راهی نیست و فقط باید نظاره گر باشه و دست به دعا برداره
دو هفته ای که نبودم چند روزش را کلاس داشتم و امتحان و فرصتی نبود که بیام و بنویسم حتی عکسهای پرهام جون را که برای ۱۵ ماهگیش گرفتم تو وبلاگش بذارم اما بیشترش درگیر مریضی پسرم بودم گل پسرم یک هفته ای بود که یک کم بیرون روی داشت بردمش دکتر و اونم بهش دارو داد و گفت ببریدش آزمایش که بردم و چون کشت داشت گفت ۱۶ ام مهر جوابش میاد ولی از روز جمعه کنار این حالت تهوع و استفراغ هم شروع شد و کار پرهام را به بستری شدن تو بیمارستان کودکان تهران و سرم رسوند نی نی کوچولوی نازم آنقدر ضعیف و ناتوان شده که حتی حاضر نیست شیطنتهای همیشه اش را انجام بده. تو بیمارستان با پسرم، گل پسرم که تا الان از گل نازکتر بهش نگفته بودیم و اگه تنبیهی هم تو کار بود دستش را تو دستم میگرفتم و رو دست خودم به جای دست اون ضربه میزدم که فقط حساب کار خودش را بکنه و همیشه ناز و نوازش پوستش را لمس میکرد ایندفعه دست خشن پرستار با داد و تشری بود که به سوی پرهام روانه بود و پسر کوچولوی من از ترس اینکه دوبار مورد سرزنش و خشم پرستار واقع نشه روی تخت بدون حرکت خوابیده بود و فقط با چشمهاش اینور و اونور را نگاه میکرد و حتی سرش را هم تکان نمیداد خدا جون چقدر زجر کشیدم و گریه کردم و چقدر تو شبهای عزیز به درگاهت ناله زدم و ازت خواستم تمام درد و بلاهای پسرم را تو جون من بریز و اون را همیشه سالم و سلامت نگهدار
فردا روز جهانی کودک است این روز را به همه دوستای وبلاگی پسرم تبریک میگم و آرزو میکنم همیشه تنشون سالم و گل خنده روی لبهاشون شکوفا باشه و دیگه اینکه سایه پدر و مادر بالای سرشون باشه و شادی مهمان خانه هاشون.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 9:7 توسط مامان پرهام
|
همیشه اولین روز مهر را دوست داشتم و از اومدنش لذت می برم روزی که رفتم مدرسه و هنوز که هنوزه این روز برای من دنیایی از خاطرات شیرین مدرسه است چقدر امسال روز اول مهر ذوق داشتم اتگار دوباره میخواستم برم مدرسه بوی تازگی از در و دیوار شهر میامد بوی کاغذ و کیف و کتاب نو، بوی روپوش و مانتو شلوار نو همه و همه احساسات آدمی را تحریک میکنه. امسال روز اول مهر وقتی خیابان ولی عصر به سمت یوسف آباد بالا می رفتم آنقدر محو تماشای بچه های دبستانی شده بودم که یادم رفت مقصدم کجاست تو ذهنم ۶ سال دیگه را به تصویر کشیده بودم که پرهام جونم باید بره مدرسه، البته باید اعتراف کنم که عین مامانای ندید بدید امسال رفتم برای پرهام کیف و لباس گرفتم و اولین روز مهر با هیبت جدید بردمش خانه مامانم یک کیف سبز که روش یک کله خرس پشمالو داره و رنگش خیلی نانازیه و یک بلوز شلوار صورتی که دور پاچه های شلوار و دور آستین بلوزش چین داره همراه با کلاه شیطونکی که خیلی بامزه اش میکنه آخه پرهام جونم تو صبح لالا هستی و من این لباسها را تنت میکنم و تو را می برم خانه مامانی خب چی کار کنم دلم میخواد تو زود زود بزرگ بشی و بری مدرسه چه ذوقی داره وقتی بیام دنبالت در مدرسه و تو برام گزارش روزانه بدی
تو این چند روزی که سرم شلوغ بود و نتونستم بنویسم پرهام گل گل مامان خیلی کارهای جدید یاد گرفته موقع خداحافظی دستش را دم دهان کوچولوش جمع میکنه و یک بوس صدا دار خوشگل میفرسته یا وقتی میخواد بپرسه که بابا کی میاد خانه اول ساعت را نشان میده و بعد اسم بابا را میگه و بعد هم در را نشان میده، جدید علاقمند شده به نوشتن و وقتی خودکار یا مداد ببینه فورا دنبال کاغذ میگرده و شروع به خط خطی کردن میکنه میخوام برم برای پسرم دفتر نقاشی با مداد شمعی بخرم ولی نمی دانم براش ضرری داره یا نه ؟ دوستای گلم که نی نی هاتون از پرهام بزرگترند و تجربه دارید لطفا راهنمایم کنید.
بالاخره موفق شدیم موهای گل پسر را هم کوتاه کنیم البته یک پروژه بسیار بزرگ بود 4 نفر پرهام را بردند آرایشگاه که آرایشگر گفته بود داماد را آوردید برای اصلاح ولی هر چی بود با موفقیت انجام شد
از همه دوست جونهای وبلاگیم که مرتب به من سر میزنند و ابراز لطف میکنند ممنون از همه شون التماس دعا دارم و روی گل خودشون و نی نی های نازشون را میبوسم 






نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 5:2 توسط مامان پرهام
|