تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

گزارش تصویری از عسل مامان

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 9:39 توسط مامان پرهام |

قشنگی ها

ماه زیبا و پرشکوه رمضان آغاز شد و دل و جان به مهمانی خالقی بی همتا رفته ماهی که خدا درهای بهشت را بر روی تمام بندگانش باز می کنه و میزبانی میکند آنگونه که شایسته اوست.
 لحظه های افطار را دوست دارم لحظه هایی که با دعای ربنا خونده میشه، وقتی خیلی بچه بودم یعنی همان اولین سالهایی که روزه  میگرفتم را هیچوقت از یاد نمی برم از یکساعت مونده به افطار دوست داشتم سفره را پهن کنم نان تازه و  پنیر و سبزی همراه با گوجه و خیار ، خرماا و گردو جزء لاینفک سفره بود هوش را از سر می برد و من چشمم به ساعت که کی اذان گفته میشه یادش بخیر وقتی تونستم اولین روزه ام را کامل بگیرم افطارش بابای خدا بیامرزم ما را برد دربند و بعد ار افطار هم بهم یک النگو خوشگل بهم هدیه داد چقدر زمان زود میگذره انگار همین پارسال بود. 

حالا دیگه  دو ساله که کنار سفره افطارم پسر شیرین زبانم میشینه و نان سنگک را مثل جوجوها تو دهنش میزاره دیشب وقتی نان خوردنش را تماشا میکردم لذت میبردم چقدر جیگر شدی تو پرهام.

صبح که برای سحر بلند شدم با اینکه سعی کردم سر و صدایی نکنم  وقتی اب تو کتری چایی ساز ریختم و روشنش کردم برگشتم سمت یخچال که دیدم یک سر کوچولو از لای در آشپزخانه داره من نگاه میکنه خدای من پسرم میخواد مامانش را همراهی کنه بغلش کردم و همدیگر را یه دنیا بوسیدیم دیدم چشماش خواب خوابه بردم که دوباره بخوابونمش که اذان را گفتند و من بدون چای موندم . ولی همه سختی روزه بدون چایی سحرش به اینکه پسرم را تو آغوشم بود می ارزه. پرهام جونم الهی فدای قد و بالای ناناریت برم که خیلی مادر خوردنی شدی

دوستت دارم تا ابد و دیونتم تا همیشه

از همه دوستای گلم التماس دعا دارم و از امیدوارم طاعاتتون مقبول درگاه حق باشه

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 10:17 توسط مامان پرهام |

تقدیم به پرهام جونم

چقدر دنیای کودکانه پسرم را دوست دارم دنیایی که وسعت آن به اندازه فضای اتاق خواب اوست و سبد و بوفه اسباب بازیهایش، چقدر عاشقانه و صمیمی با عروسکهای پولیشیش ارتباط برقرار میکند و چه بی ریا دوست می دارد و محبت میکند نمی دانم چه واژگانی به کار برم تا این همه محبت و مهر را به تصویر کشم پسرکی مهربان و با احساس با دستانی با محبت دست نوازش بر روی عروسک خوابیده بر تخت می کشد و با لبانی خیس سگش را می بوسد و با تمام وجود کفشهایش را به پای ببریش میکند و چه لذتی می برد از اینکه پتویش را کشان کشان بر روی خرسی اندازد که سر بر بالش او نهاده و خوابیده است و از اینکه شیشه شیرش را به دهان یوزپلنگش میگذارد تا در خوراک روزانه سهیمش کند. همه اینها را می بینم و تمام وجودم را شادی در برمیگیرد احساسی خوشایند و مطلوب دارم از اینکه فرزندم دوست داشتن و محبت کردن را یادمی گیرد. وقتی خسته ار کار بیرون به خانه میروم چشمان مشتاق و دستان کوچکش که بر گردنم آویخته میشود و بینی کوچکش را بر روی صورت و گردن و شانه ام میکشد و نوازشهای دستان کوچک بر روی موهای سرم که گاه با کشیدن آن نیز همراه است احساسی قابل وصف را در وجودم می دواند و حس میکنم که از عشقی مادرانه لبریزم و حاضرم تا پای جان برای وجودش تلاش کنم و آنچه در جسم و جان دارم  به پای او بریزم.
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 9:36 توسط مامان پرهام |

پیشی مامان

خدای مهربونم تویی که هم نامه ناگشوده دانی هم قصه نانوشته خوانی به پسر گل و معصومم کمک کن زودتر دندانهاش دربیاد آنقدر عذاب نکشه چی میشد چشمم را می بستم و باز میکردم یا شبی در کنار تو نازنین می خفتم و صبح وقتی باهم بلند میشدیم می دیدیم تمام دندانهایی که باید قبل از ۲ سالگیت در بیاد دراومده و دیگه تو بی قرار نیستی چند شبه که پرهام تا صبح نمی خوابه و گاهی هم تب میکنه دکترش میگه مال دندوناشه خدای چی میشد من دردش میکشیدم پرهام دندونش در میاورد.

چند روز تعطیلی به من و پسری خیلی خوش گذشت حسابی با هم بازی کردیم و تا تونستم سعی کردم بهش کوچولو کوچولو غذا و میوه بدم و به قول معروف بهش برسم. پسر کوچولوی من عاشق لیمو شیرین و تا می بینه میخواد ولی میوه های دیگه را باید تو بستنی رنده کنم تا بخوره

نمی دونم علاقه مندی به حیوانات هم جنبه وراثتی داره یا نه ؟ پرهام هم مثل خودم گربه دوسته و هر جا هم که یک پیشی میبینه چنان ابراز احساساتی میکنه که انگار مامانش را بعد از یک هفته دیده روز شنبه پرهام را داشتم از خانه مامانم میبردم خانه خودم که یک گربه خوشگل و تپلی را دیدیم و پرهام هم مثل همیشه شروع کرد به ابراز احساسات و خوشحالی کردن و من دیدم آقا گربه از ما خوشش اومده و دنبالمون افتاد در خانه که رسیدیم در حیاط را که باز کردم بی تعارف قبل از ما رفت تو حیاط  و حالا دنبال ما بطرف پله های ساختمان که دیدم نه چایی نخورده پسرخاله شده  پرهام هم که با جیغ و داد و خنده های صدا دار پیشی را تشویق میکرد و که ما را همراهی کنه، که دیدم اینطوری نمیشه دوباره راه اومده را برگشتیم و آقا گربه را از حیات بیرون فرستادیم. دیشب هم طبق معمول روزهای فرد که فرید جونم میره بدنسازی با پرهام بابایی را  بردیم رسوندیمش و برگشتیم خانه بماند تو راه هر جا چراغ راهنما میدید جیغ و داد راه مینداخت جلوی در خانه دوتا آقا پیشی با هم دعوا میکردند از اون دعواهای اساسی و پرهام جونم فکر میکرد که بخاطر اون دارند اینطوری تو سر و کله هم میزنند و دنبال هم میکنند خلاصه ما هم با پسرمون ماجراهایی داریم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:23 توسط مامان پرهام |

میلاد منجی عالم بشریت مبارک

خوشحالم که پنجشنبه تعطیل شد و میتونم کنار گل پسرم بمونم و سه روز شاد و خوبی را تو خونه کنار هم داشته باشیم از اینکه مجبور صبح زود پسرم را بغل کنم و ببرم خونه مامانم اینا بذارم همیشه خجل زده پسرم هستم با اینکه فاصله بین خانه من و مامانم فقط چند تا درب ولی سرو صدای خیابان خواب شیرین پسرم را آشفته میکنه و من وجدان درد میگیرم. چقدر بین بچگی من و تو پرهام فرقه من بدون هیچ دغدغه ای تا وقتی دوست داشتم میخوابیدم و هر وقت دلم میخواست بلند میشدم نه کسی راحتم را بهم میریخت و نه آسودگیم قربانی خودخواهی مادرانه مادرم شد، مرا ببخش پسرم که هستی با وجود تو جانی دگر گرفته.

چند شب پیش پرهام را بردیم شهر بازی البته بیشتر برای دل خودمون بود تا بازی پرهام  چون میدونستیم نمیتونیم هیچ وسیله ای را بازی کنه جای همه دوستان خوبمون خالی پرهام با اینکه اصلا سوار نکردیم اما حسابی از هیاهوی مردم و شادی دیگران به وجد اومده بود با صدای آهنگ بعضی از غرفه های بازی نانای میکردو باید اعتراف کنم بعد از چند هفته که من را برای غذا خوردن به گریه می انداخت بیشتر اون غذایی را که براش برده بودم را خورد و من هم خوشحال و خندان که یکبار مثل بقیه مامانا تونستم به پسرم غذا بدم ولی این وسط فرید حسابی سود کرد تا دلش خواست با محمد مهدی یکی از دوستاش سوار این وسیله و اون وسیله شدند و خلاصه  رنجر شوهر شجاع ما حسابی ترسونده بود. موقع خروج از پارک هم برای گل گلکم یک توپ خیلی خوشگل خریدم که تا خانه حسابی تو ماشین باهاش بازی کرد ولی از فرداش دیگه اون توپ را تحویل نمیگیره با توپ ۴۰ تیکه فوتبالیش بازی میکنه

چهارشنبه میلاد قائم آل محمد حضرت مهدی موعود(عج)است و یک جورایی هم با توجه به تقویم قمری تولدمه شاید هم انتخاب اسمم هم بی مناسبت با این روز نباشه. تو همچین شب و روزی از خدای خوبم میخوام ظهور آقامون را نزدیک کنه و از اون بزرگوار میخوام همه بیماران را شفا بده و دست همه مردم را بگیره و آرزوهای مادی و معنویشون را براورده کنه و ازش میخوام یکبار دیگه سفر حج را قسمتمون کنه و به همسر خیلی صبور و مهربونم و به مامان خیلی خیلی خوب و باگذشتم سلامتی و طول عمر بده تا من و پسرم زیر سایه شون بشینیم.

تعطیلات به همه دوستای گلم خوش بگذره مراقب خودتون و نی نی هاتون باشید.

 

  

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 9:6 توسط مامان پرهام |