تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

الهی مامان فدای ادا اصولات بشه

نمیدانم چه جوری کارای این گل پسر را بنویسم و توصیف کنم آخه آنقدر دلبر و شیرین شده که هر کاری انجام میده کلی فیلم بازی کردنه. وقتی صدای اذان را میشنوه فورا دست راستش را میذاره بغل گوشش و فورا میگه آآآآآبر که ب را چنان مشدد میگه که فکر میکنی سه چهار تا تشدیدی روش داره و نمی دانم این طرز اذان گفتن از کی یاد گرفته الهی مامانت قربونت بره که آنقدر می فهمی خرگوشوی من

 

از قرتی بازی و رقص هم که کم نمی یاره تا صدای آهنگ را از هر جا که می شنوه  فورا شروع به نانای میکنه و این بد آموزی را از .... یاد گرفته (خدا به راه راست هدایتش کنه )

جدیدا علاقه زیادی به تلویزیون پیدا کرده و موقع شیر خوردن حتما باید تلویزیون روشن باشه نوع برنامه براش مهم نیست ولی عموپورنگ و شادانه خانم را خیلی دوست داره و با دقت نگاه میکنه از آگهی های بازرگانی و بابا برقی هم خیلی خوشش میاد خلاصه اختیار این یه وسیله هم از دست ما خارج شد باید کنترل همیشه دست پرهام جونی باشه

پنکه، هواکش،لباسشویی هم که جزء سرگرمیهای آقاست و هر چیزی که دورانی می چرخه را دوست داره من که حکمتش را نفهمیدم

 اینم عکس ۳ سالگی مامان پرهام

عکسهای پرهام جون تو پارک گردی های شبانه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 8:57 توسط مامان پرهام |

دفتر خاطرات ذهن آدمی

ماه خرداد همیشه برام یاد آور خاطرات تلخ و شیرینیه، خاطراتی که یک جورایی دلم میخواست اصلا اتفاق نمی افتاد و حالا که قسمت و سرنوشت این بود که بشه ای کاش یک روز و ماه دیگه ای پیش می اومد ای کاش ۱۳ خرداد سال ۷۱ از روی تقویم حذف میشد چون یکی از عزیزترین هام را خدا در این روز ازم گرفت دایی جوان و دوست داشتنیم در ۲۴ امین بهار زندگیش در مبارزه با عفریت سرطان شکست خورد و برای همیشه از کنارمون رفت ولی یاد و خاطراتش تا وقتی زنده ام از تو ذهنم محو نمیشه. ولی ۱۳ خرداد سال ۱۳۸۲ یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای عمرم بشمار میاد روزی که با پدر بسیار مهربونم (که خدا رحمتش کنه و همنشین با نیکان در بهشت باشه) و مامان گلم به زیارت خانه خدا مشرف شدیم ۱۵ روز به یاد ماندنی در دو شهر نور و روشنایی مدینه النبی و مکه مکرمه. آنقدر به من خوش گذشت که اصلا نفهمیدم کی تمام شد سفری که برای من مثل پرواز در رویا بود تا هفته های بعد از برگشتنم هم پرنده ذهنم دور گنبد سبز حضرت رسول پرواز میکرد و عطر و بوی آنجا را حس میکردم. قسمت همه کسانیکه دوست دارند بشه و به آرزوشون برسند.

امسال هم قرار بود که با پرهام و فرید به این سفر بریم که نمی دانم دعوت نشدیم یا خودمون بخاطر پرهام کوچولو کارتهای دعوت را پس فرستادیم ولی الان که این پست را می نویسم دلم میخواست مثل همان ۴ سال پیش در چنین روزی تو حرم پیغمبر و روبروی خانه حضرت زهرا نشسته بودم ولی ....

این هایی که نوشتم همش ازخواسته های دلم بود ولی از این گل پسر بگم که هر چی بگم بازم کمه برای خودش دیگه آقایی شده روز یکشنبه با آقای پدر بردیمش آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم که البته تمام محل را رو سرش گذاشت از بس گریه کرد و جیغ کشید.

وقتی که می خوابه به صورت کوچولوش نگاه میکنم و به معصومیت چهره اش بهش حسودیم میشه که چقدر پاک و بی آلایش و چقدر دوست دارم ساعتها بشینم و نگاش کنم حالا که موهاش را کوتاه کردیم چهره اش مردانه تر شده و شباهتش به پدرش خیلی بیشتر، نمی دانم کدامشان را بیشتر دوست دارم ولی این را میدانم که تمام هستی را برای این دو مرد زندگیم میخوام .

شیطنتهای پرهام هم با بزرگتر شدنش  بیشتر میشه و نیاز به همراهی بیشتر داره هر کاری را سریع یاد میگیره و خیلی زود انجام میده. عاشق آب بازیه و وقتی میره حمام همانجا تحصن میکنه و بیرون آوردنش کار حضرت فیل که با خرطوم درازش پسر ما را از آب بیرون بکشه، تازه گیها با عروسک هاش حرف میزنه دستش را براشون تکان میده و با صدای بلند با هاشون میخنده یا سرشون دا میزنه، دیروز برای خرس کوچولوش لالایی می خواند که خرسش بخوابه گاهی عروسکش را بغل میکنه و می بوسه.

خدای مهربون به خاطر تمام الطافت ممنونم و اینکه به پسرم یاد دادی که عشق و محبت زیباترین و دلچسبترین کار در زندگیه و هیچ موهبتی به این زیبایی خلق نشده، پس خدای خوبم ازت میخوام که در فراگیری واژه های خوب همیشه پسرم را پیشقدم کنی و یاریگرش باشی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 10:17 توسط مامان پرهام |

عکسهایی از پرهام جون

 

  عزیز دل مامان و بابا ، چراغ روشن زندگی همیشه پاینده باشی و جاودان

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 9:34 توسط مامان پرهام |

بازي آرزوها

سلام به همه دوستای وبلاگی و کسانی که این وبلاگ را می خونند و مورد لطف خودشون قرار میدهند ازطرف وبلاگ مامان کوچولو به بازی آرزوها دعوت شدم پس می نویسم:

۱- بزرگترین آرزوی من تو زندگی اینه که ای کاش پدرم زنده بود و شاهد و ناظر خوشبختی من باشه و اینکه میتونست تنها نوه اش پرهامم  را ببینه.

۲- آرزوی دیگه من سلامتی و طول عمر عزیزترین افرادیه که تو این دنیا دارم مادر مهربون و فداکارم، همسر باوفا و دوست داشتنیم و پرهام یگانه دلبندم که تو این دنیا باارزشترین هدیه خدا به من بوده.

۳- آرزو دارم برای پسرم مادری نمونه باشم و آن را طوری بزرگ کنم که شایسته است و بهترینها را براش آرزو دارم.

۴- تنها آرزویی که برای خودم دارم اینه که هیچوقت محتاج کسی تو زندگی نباشم و بتونم گره بسته از کار خلقی بازکنم.

۵- آرزوی آخر من اینه که تمام دوستای خوبم و عزیزانی را می شناسم به تمام آرزوهاشون برسند.

هر کسی که وبلاگ پرهام و این پست را می خونه به این بازی دعوت شده، پس عجله کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 11:3 توسط مامان پرهام |