تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

یکسال گذشت

امروز که سر کلاس بسیار شیرین و جذاب excel نشسته بودم و استاد محترم داشت sort کردن را توضیح میداد و من هم مثلا با دقت تمام به حرفهای او گوش میدادم پرنده ذهنم به ۲۵ اردیبهشت سال ۸۵ برگشت ساعت ۱۹:۳۰ فرید عزیزم با یک دسته گل زیبا و یک جعبه شیرینی  آمد خانه و با لبخندی که همیشه زینت بخش آن صورت جذاب و دوست داشتنیش هست گفت از امروز پسرمان وبلاگ دار شده  و تا پرهام به دنیا نیامده من خاطرات را می نویسم و بعد هم خودت بنویس.

اردیبهشت ۸۶ هم داره تمام میشه و وبلاگ پسرم یکسالگی را پشت سر گذاشت  و من و فرید سعی کردیم لحظات شاد و دوست داشتنی، مهم و حساس را برای پرهام ثبت کنیم تا دفتر خاطراتی مکتوب به یادگار داشته باشه.

امان از پرهام و شیطنتهاش، حسابی بازیگوش شده  و هر روز کارهای جدیدی را تجربه میکنه  عاشق شعر و موسیقی و دوست داره براش شعر بخونی، کلاغ پر، اتل متل توتوله را خوب بازی میکنه و تا یکی پاش را دراز کنه فورا روی پاش میزنه و سرش را تکان میده و منتظر میمونه که براش شعرش را بخونی و اونهم تند و تند رو پای خودش و بقیه بزنه

هر چی را که ببینه میخواد و با زبان بی زبانی بهت می فهمانه که چی میخواد و تو اشاره کردن استاده ، خانه هر کسی که میریم با کنجکاوی به اطراف نگاه میکنه و گل و گلدان، ساعت، تابلو و هر چی که در حیطه دیدش باشه اشاره میکنه و باید من اسمش را بگم و آنقدر تکرار میشه تا من سر گیجه میگیرم و دیگه می برم تازه میره سراغ یکی دیگه و این باعث میشه که من از بیرون رفتن پشیمان بشم.

خلاصه اگر بخوام از پرهام عزیز دلم بنویسم خیلی میشه  و اگر فرصتی بشه بازم می نویسم

فقط میخوام بگم آنقدر پرهام عزیزم شیرین شده و کارهاش دوست داشتنی شده که حاضرم تا آخر دنیا پا به پاش میرم تا او هر کاری را که دوست داره انجام بده و من از رضایت او احساس شادی کنم.

خدایا همیشه حافظ و نگهدار همه نی نی ها و با و مامانشون باش و گل پسر من را هم در پناه لطف و مهر خودت حفظ کن.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:20 توسط مامان پرهام |

سفرنامه پرهام

سفر رفتیم و برگشتیم ولی جزء تنها سفری بود که اصلا به من و فرید خوش نگذشت. پرهام خیلی بی قراری میکرد از لحظه ای که هواپیما از باند فرودگاه مهراباد بلند شد پرهام دادو فریاد راه انداخت و همش می خواست از این صندلی به آن صندلی برود و با نی نی هایی که ردیف کنار یا پشت سر ما نشسته بودند می خواست بازی کنه با هزار تا دوز و کلک یک ساعت پرهام را تو بغل نگه داشتیم  و اسباب بازی که از فرودگاه براش خریده بودیم ساکتش کردیم. وقتی هم که رسیدیم منزل پدر شوهرم با همه غریبی میکرد بغل کسی نمی رفت و همش به من و فرید چسبیده بود و اصلا اجازه نمی داد که با کسی حرف بزنیم . تغییر محیط و کنجکاوی بیش از اندازه برای شناسایی اطرافش باعث شد که  شیر و غذا  هم نخوره و فقط غذای این چند روز پرهام آب بود و به ندرت ماست . خانه عمه و عمو هم فقط گریه میکرد طوری شد که خانه عمه مهری جون پرهام بین شام بلند شدیم و آمدیم خانه مادرشوهرم . فقط تنها جایی که آرام بود و اجازه داد مثل همه سر سفره بشینیم خانه عموش بود که برای پرهام و دختر عموش کوثر سفره جدا انداخته بودیم و هر دو با هم بازی میکردند و کاری به من نداشت.

جمعه ساعت ۷:۱۵ پرواز داشتیم که خیلی تا تهران اذیت شدیم پرهام دوست داشت شیطنت کنه و میخواست لامپهای با سرمون را خاموش و روشن کنه و گاهی اشتباهی زنگ خطر را میزد و مهماندارها را دورمون جمع می شدند و می پرسیدند مشکلی پیش اومده یا نه ؟ و من و فرید مرتب باید عذر خواهی میکردیم که ببخشید ولی پرهام از این کارش لذت میبرد.

این هم خاطرات سفر م و پرهام بود از تهران تا ارومیه

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 14:7 توسط مامان پرهام |

بار سفر را بستیم

چندروزیه که دارم مقدمات سفرمون را آماده میکنم دیروز هم که رفته بودم کلاس از خیابان یوسف آیاد  بلیط هامون را از آژانس هوایمایی سی بال گرفتم که  خیالم راحت باشه و ساعت حرکت را بدونم تا  گل پسرم را برای سفر آماده کنم. از روزی که چمدان بزرگ را از تو کمد بیرون آوردم تا وسایل سفرمون را داخلش بچینم (البته بیشتر وسایل پرهام نانازه تا من و فرید) پرهام با تعجب به چمدان نگاه میکنه وقتی بغلش میکنم و میذارمش داخل چمدان تازه متوجه میشم که پسرم هنوز خیلی  کوچیکه و راحت میشه در چمدان را بست. دیروز به مادرشوهر مهربونم که دلم براش خیلی تنگ شده و بی صبرانه منتظر دیدارش هستم ساعت پروازمون را گفتم و از الان میتونم حدس بزنم که مادر شوهرم در تدارک یک مهمانی مفصله تا مثل همیشه تو اولین شبی که ما می رسیم ارومیه همه را تو خانه شون جمع کنه تا دیدارها تازه بشه و همه همدیگر را ببینند.

این اولین سفر پرهام با هواپیما ست و من به شدت نگرانم که پسرم احساس امنیت نکنه و خدای نکرده بترسه. ولی به خاطر پرهام و اینکه تو این مسافت طولانی خسته نشه سفر با هواپیما را انتخاب کردیم .

تا چند روز نیستم که به شما دوستای خوبم سر بزنم برامون دعا کنیم تا سفرمون را به خوبی آغاز و با خوشی به پایان ببریم.

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:15 توسط مامان پرهام |

تشکر و قدردانی

سلام به همه دوستای خوبی که تو این مدت از طریق وبلاگ پرهام با هاشون آشنا شدم وسعادت نداشتم  هنوز هیچکدام را از نزدیک ببینم و فقط صدای یکی دو نفرشون را از پشت گوشی تلفن شنیدم ولی به نوعی به همه تعلق خاطر پیدا کردم با شادی آنها شادو مسرور  و با خواندن درد دلهاشون احساس نا خوشایندی دارم تو این مدت از مامان های خوبی که وبلاگ نی نی هاشون می نویسند خیلی تجربه کسب کردم و چیزهای جدید یاد گرفتم  از این طریق از همه تان ممنونم و برای همه شما دوستای خیلی خوبم آرزوی بهترینها را دارم.

از طریق وبلاگ پرهام پسری که شادی را تو زندگی مشترک ما دو چندان کرده  از فرید عزیزم همسری که در تمام مراحل زندگی در کنارم هست و در تمام روزهای سخت و آسان بچه داری کمک کرده و همیشه و همیشه با محبتها و حرفهای قشنگش دلداریم داده و  خیلی از روزها که احساس خستگی میکردم با تمام خستگی که خودش داشته بار من را هم به دوش کشیده تشکر و قدردانی میکنم و بهش میگم که بی نهایت دوستت دارم و تمام زیبایی های زندگی را در وجود تو میبینم و خوشحالم که همسری همراه مثل تو دارم برای تو و میوه باغ زندگی مشترکمان آرزوی سلامتی و شادکامی و موفقیتهای روزافزون را دارم. 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:7 توسط مامان پرهام |

ده ماهگی پرهام تمام شد

پسرک از خستگی خوابید و پیش خودم گفتم حالا حالا بیدار نمیشه از بس که جیغ زد و داد کشید و ادا درآورد و از این اتاق به آن اتاق تاخت و دنبال بازی کرد و قایم شد و پیداش کردم، توپ بازی کردیم  حتما چند ساعتی بیهوش می افته من میتونم به کارام برسم و خانه را از وضعیتی که داره خارج کنم اگر یکی سرزده بیاد خانه ما فکر میکنه به سمساری میدان سید اسمعیل رفته از هر چیزی که فکر کنید توی هال و پذیرایی پیدا میشه از اسباب بازی گرفته تا لباسهایی که پسرک از تو کشوی کمدش در میاره تا در قابلمه و ماهیتابه..... بطری دلستر که با سختی از آشپزخانه کشان کشان میاره و تمام سعی خودش را میکنه که درش را بازکنه.

پریز تلفن را می کشم که زنگش خواب دلبندم را آشفته نکنه و میرم سراغ جمع و جور کردن اتاق. تقریبا همه وسایل از روی زمین جمع شده که صدای " مامن" گفتن پرهام را می شنوم خودم به اتاق خواب می رسونم . می بینم عزیز دردانه مامان بیدار شده و دستاش را باز کرده یعنی که من  بغل کن که بیدار شدم . به ساعت نگاه میکنم فقط نیم ساعتی خوابید. تا بغلش میکنم سرش را میذاره رو شانه ام و بعد مامانی را بوس میکنه و همش در ورودی را نشان میده و میگه دد دد دد. در را باز میکنم که خنده تمام صورتش را پرمیکنه دلم نمیاد شادی را ازش بگیرم لباس هامون را می پوشیم و با هم میریم دد.

از خوشحالی فقط به این طرف و اون طرف نگاه میکنه و بعد به من و ازش می پرسم پرهام مامان جون عزیزکم کجا آمدی میگه دد دد و شمشادهای تو پیاده رو را به من نشان میده میگه گل (البته ل را خیلی بد تلفظ میکنه) ولی چون با دست نشان میده من میفهمم که چی میگه و من خوشحال از این همه احساس شور و شادی پرهامم. خدایا شادیهای پسرم را ابدی و جاودانه کن و همیشه و همیشه حافظ و نگهدار دلبندم باش و در گام برداشتن در مراحل مختلف زندگی دستش را بگیر و به ما (من و همسرم ) توانی عطا کن تا بتونیم آنطور که شایسته است او را تربیت کنیم و دوست داشتن،محبت، عشق، صداقت و راستی، درستکاری و امانتداری .... را بهش یاد بدیم.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 5:49 توسط مامان پرهام |

مامان پرهام ضربه فنی شد

چند روزی بود که مشغله کاری اجازه نمی داد که وبلاگ پسرم ابدیت کنم DNS Server مون خراب بود و باید  مشکل آن را حل میکردم یه مشکل لاینحل بود که بعد از کلی سر و کله زدن با سرور مربوطه فهمیدیم که Host مون Expire شده و مرکز IPM فراموش کرده بهمون Email بده و قبلش اعلام کنه، خلاصه بیش از 3000 کاربر دسترسی به Subdimain هامون را نداشتند و هرروز باید فقط به تلفنها جواب میدادم و فرصتی که به وبلاگ پرهام برسم نبود وقتی هم خانه می رفتم باید به پرهام جون عزیز دلم میرسیدم که از صبح من ندیده بود و وقت آزادم را هم به مشکل پیش آمده فکر میکردم که باید یکجوری حلش کنم. از دوم اردیبهشتم برام کلاسهای ضمن خدمت گذاشتند من 4-5 سالی از زیرش در می رفتم ولی امسال که دیده بودند پروندم خیلی خالی مانده برام اجبار کردند که 120 ساعت را تا پایان مرداد بگذرونم. اولین جلسه کلاسم دیروز بود اونهم چه کلاسی Excel

دیروز صبح ساعت 7:30 اومدم سرکار و برگه ماموریتم برداشتم که برم کلاس سر خیابان نهم یوسف آباد از ماشین پیاده شدم که برم داخل خیابان نهم یک دفعه یک موتور سوار از روبرو اومدم که کیفم را  بزنه و من مقاومت کردم که چشمتان روز بد نبینه من پرت کرد داخل جوی و نصف صورتم زخمی شد. تا چند دقیقه هیچ چی نمی فهمیدم تا بخودم اومدم و مردم کمک کردند و من از روی زمین بلند کردند. از دهان و بینی ام خون می امد و صورتم کبود و متورم شده بود. خلاصه خودم را رساندم به کلاس و انجا کلی یخ گذاشتم و بهم آب قند دادن تا یک کم حالم بهتر شد و زنگ زدم به فرید و جریان را گفتم . بعد هم به مامانم زنگ زدم که جریان اینه که میرم خانه هول نکنه.

خلاصه ماجرا گفتم که حواستون جمع باشه چون به هیچ کس رحم نمی کنند و براشون جان آدما اصلا اهمیت نداره.

خدا به پرهام، فرید و مامانم رحم کرد که من زنده ماندم ولی از دیروز تا حالا اصلا حال درستی ندارم و همش آن صحنه جلوی چشمم مجسم میشه و دلشوره و اضطراب دارم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 13:27 توسط مامان پرهام |