تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

عکسهایی از پرهام در چند ماه گذشته

 

 

Cool Slideshows
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 10:19 توسط مامان پرهام |

میلاد حضرت رسول و امام صادق مبارک

همیشه روزهای مناسبت دار خاطراتی را تو ذهن آدم زنده میکنه یکی از این روزها تولد حضرت رسول اکرمه. سال گذشته پرهام تو شکمم بود و خیلی ورجه ورجه میکرد یادم میاد شب میلاد حضرت محمد تو محل کارم یک جلسه بود و حضور منهم الزامی. وقتی دور میز نشسته بودیم مرتب پرهام توشکمم از این طرف به اون طرف میرفت طوری که از روی مانتو کاملا معلوم بود و من سعی میکردم طوری بشینم که دیده نشه ولی خوب نمیشد دیگه!

امسال هم پرهام پسر بازم بلا و شیطون شده و حسابی زندگی را بهم میریزه. مامانم که از دستش عاصی شده به همه چیز کار داره! باید از هر چیزی که می بینه سردربیاره. از سشوار گرفته تا لباسشویی، از داخل فر گاز تا کشوهای کابینت ....

ولی  همه این شیطنتها برای من و بابا فرید شیرین مثل عسل می مانه و باهاش جان میگیریم. بازی جدیدی هم که پرهام خان دوست داره قایم باشکه. من یا بابایی باید بریم قایم بشیم و پرهام باروروک میاد و مثلا ما را پیدا میکنه یا میاد بغل یکی از ما و با هم دنبال یکی دیگه بگردیم.دیشب یک ساعتی من و بابا فرید با پرهام قایم باشک بازی میکردیم.

پسر کوچولوی ما چند روزیه که حسابی ددری شده و همش دوست داره بیرون و ماشین سواری را هم نمیخواد باید پیاده راه بریم و آقا با دقت فضولی کنه.

شب میلاد حضرت رسول من و فرید پرهام را بردیم که براش عیدی بخریم. تو یک مغازه ای که رفتیم یک دختر کوچولویی بغل مامانش بود البته از پرهامی چند ماهی بزرگتر بود همه سرشون گرم خریدای خودشون بود که یک دفعه پرهام نی نی را دید و از خوشحالی چنان جیغی کشید که همه برگشتند به طرفش و حالا میخواست که دختر کوچولو را بغل کنه و همش دستاش باز میکرد و از تو بغل باباش خودش میخواست پرت کنه به سمت دختره. وقتی از مغازه بیرون اومدیم گریه میکرد که چرا نی نی را نیاوردیم خلاصه اینم ماجراهای ما وقند عسلمون.

البته برای پرهام عیدی یک ماشین خریدیم که چرخ های گنده داره. پرهام عاشق چرخ و به جای ماشین و موتور با چرخشون بازی میکنه.

پرهام دلبندم آنقدر دوستت دارم که نمی تواتم برایش حد و مرزی قایل شوم همیشه سلامت و شاد باشی تا من ذره ذره وجودم را به پایت بریزم.

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 6:32 توسط مامان پرهام |

پرهام و مهمانی منزل دایی احمد

  

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:39 توسط مامان پرهام |

این روزها پرهام

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 16:34 توسط مامان پرهام |

نوزوز باستانی مبارک

سال ۱۳۸۵ با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت با اینکه سختترین روزهای عمرم روزهای ۲۷ تا ۲۹ اسفند ۱۳۸۵ بود ولی خدا را شاکرم که به خیر و خوشی تمام شد  و من امروز بعد از ۳ روز که از آغاز سال نو گذشته فرصت کردم تا به وبلاگ پرهام سری بزنم و آپدیتش کنم. پرهام من را خدا دوباره تو سال ۸۶ به من عیدی داد. سهل انگاری یک پزشک فوق تخصص اطفال در بیمارستان مفید باعث شد تا پرهام دارویی با دوز اشتباه مصرف کند که باعث طپش قلب و بی قراری شدید  آهوی کوچولوی ما بشه و ساعتهای متمادی گریه و بی قراری کنه که لطف و عنایت خداوند متعال و کمک پزشک حاذق بیمارستان کودکان تهران دکتر علی ماهیار باعث نجات طفل من شد که تا عمر دارم دعاگوی دکتر ماهیار هستم.

از اینجا و از وبلاگ پرهام فرخنده نوروز باستانی را به همه دوستان خوبم که تو این مدت از طریق وبلاگ پرهام باهاشون آشنا شدم از طرف خودم، فرید و پرهام کوچولو تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی پربار همراه با سلامتی، سعادت، سرور،سربلندی، سرافرازی، سرخوشی و سروری را از درگاه ایزد مهر برایتان خواستارم.

هر روزتان نوروز 

نوروزتان پیروز

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 22:51 توسط مامان پرهام |