تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

روزهای پایانی

فقط یک هفته مونده به سال نو و آغاز سال ۱۳۸۶، چقدر سریع گذشت روزهای سال ۱۳۸۵، وقتی به روزهایی که گذشت فکر می کنم  روز بدنیا آمدن پرهام برام بهترین روز بود. از ان روز به بعد دیگه همه روزهام با پرهام و کارهاش گذشت . این روزها پرهام داره دندانهای بالا را در میاره اونم چهارتایی باهم، شدیدا بی قراری میکنه و مثل همیشه بازم چیزی نمی خوره و خیلی هم ضعیف شده، به خاطر پرهام ۵ روز سرکار نرفتم تا بتونم بهش برسم ولی بازهم موفق نبودم ." خوش بحال مامانی که نی نی اش غذا خور باشه " . از خانه تکانی هم امسال زیاد خبری نیست پرهام همش بهم آویزان شده و نمی تونم کار خاصی انجام بدم تا بابا فرید بیاد خانه و سرش به باباش گرم بشه و من یه فرصت کوچولو پیدا کنم و به کاری برسم. دیشب تصمیم گرفتیم آشپزخانه را تمیز کنیم وقتی پرهام خوابید شروع کردیم ولی گل پسر از سر و صدا بیدار شد و کار ما هم تعطیل شد.

خدایا کمک این پسر کوچولو کن تا زودتر دندوناش دربیاد و کمتر اذیت بشه

پرهام جونم گل پسرم، قندک مامان خیلی دوستت دارم الهی من فدای تو بشم که آنقدر داری زجر می کشی.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 10:41 توسط مامان پرهام |

خدای بزرگ .....

خدای بزرگ و مهربون، تویی که آفریننده جهانی بدین عظمت و بزرگی هستی و ستایش و وصفت در حد مخلوقت نیست عاجزانه ازت تقاضا دارم این بنده خاطی و گنهکارت را با بیماری پرهام  آزمایش نکنی که نمره زیر صفر میگیرم و نمی توانم از این آزمایش سربلند بیرون بیام یا حداقل نمره قبولی را بگیرم.

از روز دوشنبه که پرهام نمی توانست شیر بخوره و خیلی بی حال بودفهمیدم که باید مریض شده باشه به هر طریقی بود سعی کردم بهش شیر بدم ولی از مکیدن خودداری میکرد. وقتی بردمش دکتر گفت تمام دهان و گلوی دردانه مامان آفت شده و به خاطر همینه که نمیتونه چیزی بخوره فقط عطش داشت و آب را راحت میخورد. دکتر ناصری بهش نیستاتین و دیفن هیدرامین داد که فعلا ۳ روز دارم براش استفاده میکنم .

پرهام جانم طوری ناله میکرد که با هر نالش خنجری تا دسته توی قلب من فرو میرفت و  من فقط اشک میریختم و خدا را قسم میدادم که تمام درد و بلاهای پرهام به جون من بیاد و پسرک از گل نازکترم آنقدر زجر نکشه.

خدای مهربون به نی نی هات رحم کن و مثل همیشه حافظشون باش تا راحت و آرام بزرگ بشن.

پرهام عزیز دل مامان خیلی دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 10:48 توسط مامان پرهام |

هشت ماهگی پرهام هم تمام شد

هفته ای که گذشت برام روزهای خوب و خاطره انگیزی را تو خودش جا داد.جشن هشت ماهگی پرهام را گرفتیم. مادر همسرم (آنا جون)۱۵ روزی در کنارمون بود و پرهام راحت و آسوده صبح ها تا وقتی که دوست داشت می خوابید و مجبور نبودم ساعت ۶ صبح تو خواب لباس تنش کنم و تو هوای سرد ببرمش خانه مامانم. مادر شوهر مهربونم تو این مدت برای پرهام خیلی زحمت کشید و بهش کلی کارهای جدید یاد داد. پرهام تازه گیها قایم موشک بازی را یاد گرفته و حسابی ازش لذت می بره و با روروک می گرده دنبالت تا پیدات کنه. وقتی هم که پیدات میکنه دستاش باز میکنه، یعنی بغلم کن. تو این مدت که آنا جون تهران بود پرهام و باباش اصلا دست به یقه نمی شدند و پرهام با احترام با باباش رفتار میکرد ولی چشمتان روز بد نبینه دیروز تلافی ۱۵ روزه را کرد و موقع ظهر که کنار بابایی لالا کرده بود از یک فرصت مناسب بهره برد و چنان تو بینی بابایی زد که خون از بینی بابایی راه افتاد. خلاصه دادگاه مصلحت نظام تو خانه تشکیل شد و من در حکم مدعی العموم، قاضی و وکیل مدافع بین پدری و پسری بودم و در آخر هم به نفع پرهام رای صادر شد و پسر کوچولوی مامان تبرئه شد و دادگاه تجدید نظر هم نداره. حکم قطعی صادر گردید.

از کارهای جدید پرهام اینه که دوست داره بره تو کشوهای کمدش  بشینه و با اسباب و وسایل داخلشون بازی کنه و آنها را بیرون بریزه و من دوباره بچینم .

موقع شیر خوردن نانای میکنه و حسابی دست دسی را یاد گرفته. سیم آنتن را از سوکتش جدا کرده و فعلا تلویزیون برفکی می بینیم. دیشب خانه مامانی بودیم پرهام حسابی با روروکش صفا کرد اتاقهای بزرگ و از هر طرف که می خواست بره راه باز بود و اسباب اثاثیه برای دست درازی زیاد. با سیب و پرتقال فوتبال بازی میکرد و شوکلات را از تو ظرفش بر میداشت و به زور بهت میداد که بخوری .

هر چی از ای قندک بنویسم باز هم حرف برای گفتن دارم. فقط میتونم بگم خدایا فرزندم را به تو می سپارم در کوره راه زندگی دستش را بگیر و مثل همیشه همراه و یاورش باش. هیچ نگهداری به مانند تو نیست . حافظ همه نی نی کوچولو ها و مامان و باباهاشون باش.

پرهام عزیزم بر دستان کوچکت بوسه میزنم و  به اندازه بزرگی خالق هستی دوستت دارم.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 8:32 توسط مامان پرهام |

پرهام و روروک سواری

پسر کوچولوی ما چند روزی میشه که داره خودش برای رالی سرعت روروک سواری آماده میکنه و چنان با سرعت برق و باد از این طرف به اون طرف میره و هر چی تو تیرسش قرار بگیره غزل خداحافظی را می خونه و دیگه جان سالم به در نمی بره  دیروز عصر بابا بیرون رفته بود و خانه نبود منم توی اشپزخانه کار داشتم مجبور شدم پرهام پسر را با بنز الگانسش ببرم تو آشپزخانه  تو یک چشم بهم زدن خودش را رساند به لباسشویی ( پرهام از لباسشویی خیلی خوشش میاد) و چند لحظه ای صبر کرد تا ببینه میچرخه یا نه ؟ وقتی دید نمیچرخه به من نگاه کرد و داد و بیداد که چرا نمی چرخه ؟ بعد از اونم رفت سراغ کابینت و چشمتون روز بد نبینه که وقتی رومو برگرداندم دیدم حمله ایلخان مغول تیمور خان تغای صورت گرفته و تمام وسایل کابینت وسط اشپزخانه است من حس مادرانه ام گل کرد و نشستم باهاش به بازی کردن تا بابا اومد خانه و از دیدن مادر و پسر تو اون حالت خنده بازار راه افتاد و بزم مادرو پسر بهم خورد و بابا پرهام جون را برداشت و از آشپزخانه برد بیرون و من مجبور شدم دوباره کابینت بچینم .

 

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 9:55 توسط مامان پرهام |

شیطان پسر مامان

این پسر عجب پسری شده دلبرک، به قول خاله ریحانش خوردنی و به قول باباش عسلی اين پسر

پرهام چند وقتی که از همه کارا تقلید میکنه اگه دست بزنی فورا دست میزنه اگه با صدای بلند بخندی آن هم شروع میکنه با صدای بلند خندیدن، مثل بابا فریدش Tele communication عاشق تلفن و موبايل، هر چي هم كه دم دستش باشه فورا ميشكنه و بعد هم با اعتماد به نفش بالا مي خنده يعني اتفاقي نيفتاده " شكستني بايد بشكنه " مجسمه هاي خانه مان دارن بي كله ميشن  گوشي تلفن تو هال داره به ما دهن كجي مبكنه ! فنر صفحه نمايشش ديگه كار نمي كنه و صفحه نمايشش قابل چرخش نيست . كنترل تلويزيون گوشت كوب دست آقا شده ....

ولي با همه اين توصيفات بالا همه كاراش به دل ميشينه و دوست داشتني است.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 12:41 توسط مامان پرهام |