تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

Happy Valentine

ساعت ۱۰ دقیقه بامداد دیشب که داشتم به پرهام شیر میدادم بهم یه SMS رسید از یک دوست خوب و مادر خانم آینده پسرم که از طرف دخترش به پرهام جون گل پسر مامان روز ولنتاین را تبریک گفته بود. این SMS من را به دنیای خاطرات سال 82 برد. همینطور که پرهام را نوازش میکردم و  آن صورت کوچولوش را میبوسیدم یاد خاطرات خودم با فرید افتادم 14 فوریه ۴سال قبل اوج دوستی ما بود روزهایی که حتی یک روزشم نمیشد که همدیگر را نبینیم از شنبه تا پنجشنبه از سرکار تا خانه، روزهای جمعه هم با یکی از دوستهای فرید و دوست دخترش (البته انها هم 2 سال بیشتر که باهم ازدواج کردند و زندگی موفقی دارند) می رفتیم دربند هم کوه پیمایی بود و هم پیش یک حاج خانمی که آنجا چند تا میز پینگ پونگ و فوتبال دستی گذاشته بود یک ساعتی بازی میکردیم اول نیم ساعت فوتبال دستی و بعدش هم پینگ پونگ، آن سال از چند هفته قبلش لحظه شماری روز ولنتاین را میکردم تا اینکه خرسی را که برای فرید خریده بودم بهش هدیه بدم البته با یک دفتر شعر که هنوزم بعضی شبها که فرصتی بشه ویک بزم عاشقانه بچینیم از توش شعر می خونیم   

فرید هم با یک دنیا عشق که از چشماش معلوم بود یک النگوی خیلی قنشگ برام خریده بود که از همه طلاهای دنیا در نظرم قشنگتر بود با یک دسته گل زیبا به من هدیه داد. از آن سال به بعد این رسم خوب برامون ماندگار شده و همچنان ادامه داره

منم از این فرصت استفاده میکنم و از وبلاگ پسرم این روز را به فرید عزیزم تبریک میگم و براش آرزوی بهترینها را در زندگی دارم و از خدا میخوام همیشه ایام به کامش باشه و خدای خوب و مهربان هم نگهدارش

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 8:37 توسط مامان پرهام |

پرهام و شیرین کاری هایش

پرهام گل پسر مامان و بابا توی این هفته خیلی شیرین کاری جدید یاد گرفته و حسابی سر مامانش را با کارش گرم میکنه و بهش فرصت نمی ده که حتی وبلاگش را آبدیت کنه

پرهام تو هفته ای که گذشت یاد گرفته بگه : دددد، بابا و آب ، پرهام عاشق کتابه و خیلی دوست داره که کتاب را براش بازکنی و از روی عکسها براش داستان تعریف کنی ۱۰ روزی میشه که کتاب تولدت مبارک عزیزم او را به خودش مشعول کرده موقع غذا خوردن باید عکسهای کتاب را ببینه تا غذا بخوره، از شعر و موسیقی هم خیلی خوشش میاد وقتی دارم بهش شیر میدم براش شعر میخونم تا وقتی که من شعر بخونم راحت شیرش می خوره ولی زمانیکه من دیگه شعر نخونم اونم شیر نمی خوره، از بس براش شعر خوندم دیگه خواب حسنی نگو یه دسته گل، گربه من بازیگوشه و فلفلی و مرغ زرد کاکلی را  می بینم.

اما غذا خوردن پرهام هنوزم خوب نشده و باید به یک سختی بهش غذا داد.سوپ و پوره را زیاد دوست نداره ولی از سرلاک و بلدین بدش نمیاد و بهتر میخوره.

 پرهام یاد گرفته اگه نخواد با کسی بازی کنه پشتش را به اون میکنه و تحویلش نمی گیره، چند روزی بود که بابا فرید سرما خورده بود و سعی می کرد به پرهام نزدیک نشه، اولین شبی که از دکتر اومد خانه پرهام مثل شبهای قبل دست و پا می زد و سرو صدا میکرد که بابا فرید بغلش کنه اما فرید از راه دور باهاش بازی می کرد، بعد از چند دقیقه پرهام روش را از فرید برمیگرداند و دیگه تحویلش نمی گرفت و هر چی صداش میکرد جواب نمی داد. اینم از کارهای جدید این گل پسره.

خدایا یک انرژی زیاد به من بده تا بتونم همپای پسرم دنیا را بگردم و زیرو رو کنم .

پرهام  دلبندم دوستت دارم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 11:25 توسط مامان پرهام |

عزاداری پرهام کوچولو

محرم ماه خون ماه شهادت

                 محرم ماه ایثار و شهادت

                                    محرم ماه هفتاد و دو نور است

                                                      محرم ماه احساس و شعور است

                                                                       محرم ماه سلطان قلوب است

در عاشورای سال قبل، پرهام در درون بطن من ابراز وجود میکرد نذر کردم که سال بعددر چنین روزی به تن پرهام لباس سقایی کنم و براش شیر کاکائو بدهم. دیروز روزی بود که خدا کمک کرد و توانستم نذرم ادا کنم به امید آنکه مورد قبول واقع شود.

 

پرهام دلبندم همیشه ایام سلامت باشی.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 9:27 توسط مامان پرهام |

شهادت امام حسین و یارانش تسلیت باد

یاس می گوید حسین 

                                احساس می گوید حسین     

                                                       زاده ام البنین عباس می گوید حسین

 تاسوعا و عاشورای حسینی هم فرارسید. روایت عاشورا، فداکاریهای یاران اباعبدالله، پایداری و ادب آقا ابالفضل، صبر و ایستادگی خانم زینب،استقامت فرزندان حسین، مرثیه دختر سه ساله امام حسین دل هر عاشقی را به ثپش وا می دارد.

به امید آنکه همیشه از مریدان واقعی آن حضرت باشیم .

 

                                                    

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 22:24 توسط مامان پرهام |

پاسخ به سوال یک دوست

مهناز عزیزم سلام! اگر تا امروز به سوالت جوابی ندادم دلیلش این بود که از شما آدرس Email ای نداشتم تا برات بنویسم، امروز که در قسمت نظرات وبلاگ دوباره سوالت را پرسیده بودی ترجیح دادم تو وبلاگ پرهام جواب را برات بنویسم.

سوال اول: میتونم بگم که قدمت آشنایی من و فرید خیلی بیشتر از قدمت متاهل شدنمون است. 

سوال دوم: پرهام بیشتر شبیه باباش تا من، فقط حالت چشم و ابرو و گردی صورتش به من رفته ولی هرکس تو نگاه اول پرهام را ببینه میگه " وقتی بابا کوچک بود"

امیدوارم جواب سوالاتت را گرفته باشی .

پرهام عزیزم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیا خانه ما شدی بر دستان کوچکت بوسه می زنم و برایت آرزوهای بزرگ دارم.

مامان پرهام

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 10:25 توسط مامان پرهام |

پرهام احساساتی

پرهام دلبند مامان چند وقتیه که خیلی احساساتی شده و نسبت به هر موضوعی از خودش شادی و خوشحالی و یا برعکس ناراحتی و اخم نشان میده، بعدازظهر ها که می رسم خانه اول خودش را به بیخیالی می زنه و توجهی نشان نمی ده و منتظره که من بهش اشاره ای کنم و یا حرفی بزنم آن موقع دو تا دستش را باز می کنه و بغلم می کنه و لب و زبانش را میذاره رو صورتم یعنی داره مامانش را بوس می کنه    الهی قربون این گل پسرم  برم که خیلی جیگر شده.

دیشب یکی از بستگان از سفر حج برگشته بود ومن و فرید مهمانی دعوت داشتیم و پرهام را نبرده بودیم آخر شب وقتی پرهام را از خانه خاله فریش تحویل گرفتیم چه ذوقی می کرد و تا ساعت ۱ نیمه شب بیدار بود و جیغ و داد میکرد، قهقهه می زد و بازی می کرد و احساساتی شده بود. 

پرهام عزیز دل مامان و بابا به حد پرستش دوستت داریم.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 8:33 توسط مامان پرهام |