چند شبي كه پرهام از ساعت ۳ نيمه شب بلند ميشه و دنبال يكي مي گرده كه باهاش بازي كنه اول با سروصدا همه را از خواب بيدار مي كنه و بعد از اون هم اگه بهش توجهي نكني گريه ميكنه اونم از نوع ماوراء بنفش. ديشب من و پرهام خانه ماماني خوابيده بوديم كه پرهام صبح پيش مامانيش بمونه و من بيام سركار، از ساعت ۳ تا ۵ صبح با هم بازي كرديم و من هي چرت ميزدم و پرهام من كتك مي زد و مي گفت نخواب، شيطنتهاي پرهام آنقدر زياد شده كه مانع شير خوردن و غذا خوردنش شده و من از اين بابت خيلي نگرانم. 
از روز سه شنبه تا الان كه اين پست را مي نويسم با هزار ترفند تونستم به پرهام شير يا غذا بدم. امروز از ساعت ۹ صبح تا ساعت ۱۳ مامانم n دفعه زنگ زد كه اين پسرت چيزي نمي خوره من چي كار كنم.
يكي به دادم برسه و بگه با اين گل پسرم چه كنم.

پرهام جونم خيلي دوست دارم

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 13:39 توسط مامان پرهام
|
خاله ریحانه قدم نورسیده مبارک
قار قار خبردار! قار قار خبردار! یه نی نی اومد به دنیا
اسمش شده آرمیتا همبازی من شده این نی نی بی همتا
ساعت ۱۰:۱۵ امروز خبردار شدیم نی نی خاله ریحانه که ۹ ماه منتظرش هستیم به دنیا امد.عموعباس و خاله ریحانه قدم نورسیده مبارک تبریکات مرا از این وبلاگ پذیرا باش!
پرهام خان

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 11:24 توسط مامان پرهام
|
هر آن كس كه دندان دهد نان دهد
يك ماهي مي شد كه پرهام هر چي دستش مي رسيد مي ذاشت تو دهنش، دستش، اسباب بازي هاش، پتو و ... همه به من مي گفتند داره پسري نان خور ميشه و دندان در مي آره، ديروز براش آش دندوني پختم شايد اين كار زودتر انجام بشه و از اين همه كلافگي نجات پيدا كنه. پرهام چند روزي است كه مي ره سربازي و مثل سرباز ها سينه خيزك راه مي رود اولش دنده عقبي مي رفت و از ديروز جلو هم ميتونه بره البته زود خسته ميشه، شيطنتهاشم كه هر چي بگو كم گفتم ، ماماني را خسته كرده ، دوست داره ماست بخوره و دستش را تو پياله ماست بزنه و به هر جايي كه دستش مي رسه بماله. صبحها هم شده خروس كوچولوي خانه و ساعت ۵ صبح آواز ميزنه و برپا مي ده! تا وقتي من از در بيام بيرون بيدار مي مانه و من و بابا فريدش را بدرقه ميكنه.
پرهام دلبندم دوستت دارم تا ابد هميشه عزيز دلمي

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 9:48 توسط مامان پرهام
|
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
خاله مهربان خیلی دوستت دارم به امید تولد ۱۲۰سالگی
پرهام پسر

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 9:9 توسط مامان پرهام
|
هفته ای که گذشت هفته خیلی سختی بود پرهام واکسن ۶ ماهگیش زد و دو روز کامل تب داشت و بی قراری میکرد. روز اولی که پرهام را واکسن زدیم ساعت ۲ بعدازظهر وقتی خواستم قطره استامینوفن را بهش بدم رفت توی نای پرهام و یک لحظه دنیا در برابر دیده گانم سیاه شد پرهام به سختی نفس می کشید و از دهانش کف بیرون می اومد برای اولین بار تو زندگیم دستپاچه شده بودم و همش داد می زدم و به فرید می گفتم این کار را بکن ولی فایده ای نداشت سراسیمه پرهام را در آغوش کشیدم و از پله ها پایین رفتم و به شدت درب آپارتمان همسایه مان را می زدم که خدا خیرش دهد به داد پرهام رسید و پرهام یک نفس عمیق کشید و بعد شروع به گریه کرد و منم روی پله ها نشستم و زار زار گریه کردم، گریه شوق،گریه خوشحالی، گریه از روی درد به خاطر بی تجربگی هایم و....
وقتی پرهام را بالا بردم دیدم فرید هم مثل من داره گریه میکنه خدا را شکر کردیم که یک بار دیگر به ما عنایت کرد و ازش همیشه ممنونیم به خاطر لطفی که در حق ما می کند.
پرهام میوه زندگی من و بابا تا ابد دوستت داریم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 9:36 توسط مامان پرهام
|
پرهام خان روز به روز داره شیطون تر میشه و کارهای جدید را یاد میگیره و تجربه میکنه! الان چند روزی میشه که خوب دست میزنه، آواز میخونه و میرقصه. وقتی من و باباش کنارش هستیم همیشه من انتخاب میکنه، با حرف زدن من با صدای بلند میخنده و دست و پا میزنه و باعث حسودی بابایی میشه، بابایی هم تو فکر یه دختر برای خودش افتاده و همش میگه سودا هم برای من همین کارا میکنه
من و پرهام پسرم به بابایی می خندیم و می گیم میبینیم.
دیشب به مناسبت عید غدیر با بابایی و پرهام رفته بودیم مهمانی و پرهام آنجا کلی آتیش سوزاند و شیطونی کرد.خلاصه شیرین تر از عسل شده این پسر

پرهام جان! مامانی و بابایی عاشقانه دوستت دارند.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 7:49 توسط مامان پرهام
|
خاله سهیلای مهربان سلامی به گرمای خورشید تیرماه، از اینکه به مامانم یادآوری کردی خاطراتم را بنویسه ازت ممنونم.
شنبه ۱۰ تیر ماه ساعت ۶ صبح از خواب بلند شدم طبق قرار قبلی با دکنر الهی باید ساعت ۷ صبح بیمارستان باشم. وسایلم را از قبل آماده کردم با اینکه در آخرین سونوگرافی دکتر رمضان زاده عکسی با وضوح بسیار زیاد از صورت پرهام به من داده بود و میدانستم که پرهام شبیه فرید یکتا عشق زندگیم هست ولی بسیار مشتاق بودم که پسرکم را در آغوش بگیرم و گرمای وجودش را حس کنم.
ساعت ۷ صبح بیمارستان ایرانشهر واقع در خیابان بهار شمالی، کارهای اولیه در حال انجام است! اتاق شماره ۳۱۲ روبه حیاط و بسیار دل انگیز و آفتاب رو، لباس مخصوص اتاق عمل آورده شده است لباسی آبی رنگ با یک کلاه آبی ، می پوشم و به خودم در آیینه نگاه می کنم، از خودم می پرسم پرهام مثل من و فرید استقلالی (آبیته) میشه؟ تو این فکر بودم که برانکار مخصوص را آوردند باید می رفتم اتاق عمل. فقط چشمم به فرید بود و به دستپاچگی هاش! تمامی خاطرات مشترکمون در یک لحظه مثل پرده سینما از جلوی چشمام رد شد. اولین دیدار، جزوه های درسی که ازش گرفتم، روز دفاعیه فوق لیسانس تو دانشگاه علم و صنعت ، کلاس آموزشی دلفی، نوروز سال ۸۳، پیاده روی های هرروزه از سیدخندان تا میدان شقایق، بحث، قهر و آشتی، اختلاف نظرها،تولد من و فرید، کادو دادنها ... تا روز خواستگاری، ۱۸ تیر سال۸۳ نشستن کنار سفره عقد در لباس سفید آرزوها. لحظه ای به خودم اومدم که دکتر فیروزبخش آماده شده بود تا من و بیهوش کنه! ازم چند تا سوال کرد و آخرین چیزی که پرسید ساعت بود وقتی سرم را برگرداندم ساعت ۸:۲۰ ، حس کردم که پلکم سنگین شد و بقیه ماجرا را بعد ازبه هوش آمدن از فیلمبرداری که از لحظه بیهوشی تا به دنیا آمدن پرهام در اتاق عمل انجام شده دیدم.
ساعت ۸:۲۵ پرهام عزیز دل مامان به دنیا آمد و شادی را به خانه ما آورد.
دوستت دارم دلبندم

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 10:14 توسط مامان پرهام
|
مهمانهای پرهام آمدند و رفتند ۶ روزی پرهام همبازی نانازی داشت ولی مهمان نواز خوبی نبود مرتب با پسرعمه اش دعوا میکرد پرهام خان تازه گی دست بزن پیدا کرده و در اولین برخورد جهت شناسایی از دستش و با زدن به استقبالش میره، پسرعمه اش هم از این قاعده مستثنی نبود محمد ۸ ماهه از پرهام جوجه فرار میکرد و سعی میکرد بهش نزدیک نشه! پرهام هم براش داد و فریاد میکرد. ولی روز آخری که مهمان داشت پرهام سرماخورده شد و ۷ روزی هست که همه ما درگیر بیماری پرهام هستیم.
تب، استفراع همراه با بیرون روی کار پرهام را به بیمارستان کشید و پسر کوچولوی من ۱.۵ کیلو لاغر شد
پرهام عزیزم! نباشد روزی که تو لبخند نزنی و چشمهایت از شدت تب باز نگردد. مامان به فدای سرفه هایت که آنقدر شدید است که تو را از خواب ناز بیدار میکند 

دردهای تو را من به جان میخرم تا تو همیشه آسوده باشی
قربانت مامانی 


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 13:49 توسط مامان پرهام
|
محمد کوچولو مهمان پرهام خان
امروز پرهام میهمان داره و قراره پسرعمه کوچولوش که فقط ۵۸ روز ازش بزرگتره به دیدنش بیاد پرهام خان امروز هم مثل هرروزه دیگه اش هنوز خوابیده وشیطنت را شروع نکرده و منتظره تا عمه اش از راه دور بیاد.
محمد عزیز از آذربایجان غربی میاد و قرار شده با خودش برای پرهام برف بیاره ! صدای زنگ درب هم آمد و مهمانهای دوست داشتنی ما هم از راه رسیدند. این اولین برخورد پرهام با یک نی نی است باید ببینم چه عکس العملی نشان میده

مامان پرهام

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 7:28 توسط مامان پرهام
|
همیشه زمستان را به خاطر برف دوست داشتم و امروز آغاز این فصل زیباست
برعکس روزهای دیگه که پرهام شیطنت می کرد و کم خواب بود امروز خیلی خوب خوابید و ما را به یاد خرسهای قطب شمال انداخت که به خواب زمستانی میروند. امروز دلبند من یاد گرفته که چطوری صدای عروسکش را دربیاره و با هر بار خنده یا گریه عروسکش کلی حال میکنه! تف کردن و فوت کردنم را باید به مجموعه کارهای پرهام اضافه كرد.الان كه دارم اين صفحه را مي نويسم پرهام با صداي بلند آواز مي خوانه و گاهي داد و فرياد راه مي اندازه تا من به سمتش برگردم و بهش بخندم و مهر تاييد به كاراش بزنم


پرهام گل پسر مامان و بابا دوستت داريم

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 ساعت 22:7 توسط مامان پرهام
|