تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

هوا گرم شده

مامانی جونم چرا هوا آنقدر گرم شده من از گرما کلافه شدم ! خودت کنار ۲ تا کولر گازی نشستی اصلا فکر من نیستی من توی این شمک شما دارم آب پز میشم راستی از بابایی ما خبری نیست؟  بابا فرید کجایی ؟ دیگه فرصت نمی کنی سری به وبلاگ ما بزنی!   فکر کنم هنوز تو حال و هوای میهمانی پنجشنبه هستی ما را که نبردی دمت قیژ! ولی وقتی داشتی برای مامانی تعریف می کردی منم فالگوش ایستادم و تعریفات شنیدم. همیشه بهت خوش بگذره  مجردی خیلی حال کردی قلیان و... دیگه

مامان جی جی از گل بهترم خیلی دوست دارم

پشی گلت پرهام جون

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 10:50 توسط مامان پرهام |

باز هم میهمانی!

بابایی نازنینم! بازم جای شما خیلی خالی بود٬ دیروز عصر باز مامانی من برد  میهمانی اما این میهمانی با همیشه فرق داشت رفتیم خانه یکی از دوستان قدیمی که بعد از ۱۰ سال از کانادا آمده بودند ایران٬ مامانی که از دیدن دایی مسعود خیلی خوشحال بود و منم از خوشحالی مامانی از گل بهترم همش دست می زدم و ابراز احساسات می کردم٬ ولی بابا فرید٬ مامانی با خانم دایی مسعود به یک زبانی حرف میزد که من اصلا نفهمیدم فکر کنم سری حرف می زدند. همه کسانی که آنجا بودند از مامانی می پرسیدند چرا آقا فرید نیامدند و مامانم می گفت پنجشنبه حتما می آیند ! ولی مامانی  نمی خواهد من پنجشنبه ببره میهمانی  بابایی ناز و خوشگلم تو من ببر .

دستم درد گرفت از بس تایپ کردم

خیلی دوست دارم بابا فرید

پرهام خان

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 8:17 توسط مامان پرهام |

بابایی جون چرا ؟؟؟؟

وای امان از لحظه ای که بابایی جون ما عصبانی بشه؟ خیلی ترسناک میشه؟ دیشب بعد از بازی ایران و مکزیک آنقدر بابا عصبانی بود که نمی شد باهاش حرف زد همش به تیم ملی بد و بیراه می گفت.

البته به بابایی خودم حق میدم آخه اینم بازی بود که ما کردیم. همش اشتباه و بی دقتی! البته مامانی از گل بهترم ناراحت شده بود ولی به خاطر من خونسرد بود.

بابایی خودت ناراحت نکن تیم ایران بیشتر از این در چنته اش نبود که رو کنه حالا بگذار من به دنیا بیام ۲۰ سال دیگه تو جام جهانی من می بینی که نوک حمله ایران دارم بازی می کنم قول می دهم دروازه حریف سوراخ سوراخ کنم٬ تا آن موقع فوتبالی نباش دیگه .....

 

اینم توپی که می خوام باهاش بازی کنم

بابا فرید خیلی دوست دارم

پرهام

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 10:31 توسط مامان پرهام |

دیروز روز خوبی بود

بابا فرید عزیزم! امروز صبح زود کجا رفتی من و مامانی ترسیدیم

دیروز که به من اساسی خوش گذشت اولا که جمعه بود و من با بابایی جونم صبحانه خوردم بعد هم مهمتر از همه عمو جان مهربانم با علی جون پسرعموم اومدند خانه ما٬ دو ساعتی دور هم نشستیم و گپ زدیم. ولی حیف که عمو جان زود رفت ولی قبلش عکس یادگاری هم گرفتیم ٬ بعد مامانی اجازه داد فوتبال آلمان و کاستاریکا را دیدم٬  دم آلمانیها گرم چه بازی بود.

خلاصه آخر شب یه فیلم ترسناک تماشا کردم بعد هم یک خواب ناز همراه مامانی خودم (به قول بابایی مامان جی جی از گل بهتر)

خیلی مخلصیم بابا فرید

پرهام خان

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 10:11 توسط مامان پرهام |

20 روز دیگر

پرهام دلبندم! دیروز آقای دکتر گفت ۲۰ روز بیشتر نمانده و نوگل باغ زندگی ما پا به عرصه گیتی می گذارد و زندگی شیرین ما را شیرین تر و در شادی های ما سهیم میشود.نمی دانم خودتم به اندازه ما خوشحال هستی یا نه؟  ما که بی صبرانه لحظه ها را میشماریم.

پسرم اوج همه زیباییها در وجود توست عاشقانه دوستت داریم.

 

بابا و مامان

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 7:47 توسط مامان پرهام |

اولین عکس از دنیای ناشناخته ها

پرهام دلبندم! پس از ۱۱ روز بالاخره بابا فرید فرصت کرد و عکس خوشگلت اسکن کرد

اولین عکس پسرمون از دنیای مرموز و ناشناخته٬ البته پرهام جان به دلیل بدقولی آقای دکتر و تاخیر در سونوگرافی دلخور بود و با اخم از مامان و بابا فریدش استقبال کرد ولی مامانی و بابایی عاشقانه دوستش دارند و بی صبرانه لحظه شماری می کنند

این عکس در هفته ۳۴ ام گرفته شده است

 

همیشه شاداب و سلامت باشی

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 14:21 توسط مامان پرهام |

خاله ریحانه Happy Birthday

  Happy Birthday

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعا را فوت کن که صد سال زنده باشی

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

در جشن تولدت عزیزم همه انگشترن تو نگینی

کام همه را بیا شیرین کن بیا کیک ببر تیکه تیکه

(سهم بزرگ کیک مال پرهام خان ! یادت نره خاله ریحانه٬ خاله ریحانه جون اگه شعر را نصفه نیمه نوشتم ببخشید )

خاله ریحانه عزیزم سلام گرم مرا از دنیای کوچک شکم مامان پذیرا باشید  ببخشید که دیر یادم افتاد

تولدت را تبریک بگم ولی خب ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است

خاله ریحانه صد ساله بشی و هر سال ما را هم تولدت دعوت کنی

 

این هم کادوی خاله ریحانه

می بوسمت پرهام

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 7:53 توسط مامان پرهام |

پسرگلم مامانی را زیاد اذیت نکنی

گل پسرم٬مامانی این دو سه روز سخت مشغول چیدن اتاقت بوده و برات یه اتاق خوشگل درست کرده

یه اتاق پر از اسباب بازی های قشنگ و لباسای ناز و ملوس که تن پسرم کنم ببرمش دد ده٬ منم از هنرنمایی های مامانی فیلم برداری کردم تا سر فرصت نشانت بدم.

بهمین دلیل مامانی خوب شما فرصت نوشتن پیدا نکرده و بابایی نازنینم اینترنتش قطع بوده.

حالا ما دو تا را ببخش و مطمئن باش که به غیر از حضرتعالی نی نی دیگه ای در کار نیست

دوستت دارم

بابا فرید

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 10:47 توسط مامان پرهام |

پسر گلم وعده دیدار نزدیک است

پرهام نازنینم! از روزی که وجودت را در بطن خود حس کردم ۲۳۹ روز می گذرد٬ روز شمار من  شمارش معکوس خود را آغاز کرده است٬ دلم برای دیدن٬ در آغوش کشیدن ٬ بوسیدن و نوازش کردنت بی تابی می کند. هر شب قبل از خواب با خدای خود مناجات می کنم و از او برایت سلامتی و سعادت در تمامی زندگی و طول عمر و شادکامی در همه ایام را خواستارم.

پسر نازنینم! صبحگاهان که با طلوع خورشید چشمانم را باز میکنم چهره زیبای ترا در روبروی دیده گانم مجسم می کنم و با لبخند تو انرژی میگیرم.

دوستت دارم و تمام وجودت را عاشقانه می بوسم

مامانی  

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 10:33 توسط مامان پرهام |

مامان و بابای ناقلا این دو سه روز کجا بودید

بابایی و مامانی  از گل بهترم

این چند روز کجا رفته بودید که یاد ما نبودید برام ننوشتید؟  نکنه نی نی تازه ای اومده و جای آقا پرهام گل را گرفته ؟

در هر صورت دوستتان دارم

پرهام خان

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 8:3 توسط مامان پرهام |

هرروز من ببر مهمانی

بابایی بابایی بابایی! دیروز خیلی خوش گذشت خلاصه رفتیم یه نی نی دیدیم جات خالی بود

نی نی رومینا یه اتاق خوشگل داشت که همش با اسباب بازیای قشنگ  پر شده بود هی به مادر خانمی گفتم منم می خوام  بازی کنم ولی نذاشت دیگه  

منم اسباب بازی هام به نی نی دیگه نمی دم٬ بابا جون نی نی ساکتی بود فقط لالا کرده بود آخه می دانی چرا؟ چون همه مامانایی که آنجا بودن پسر داشتند  رومینا فکر کرد همه رفتند خواستگاری به خاطر همینم ساکت بود دیگه !

ولی تو گفته بودی رومینا عروس ماست مامانم از طرف تو لپش کند منم کلی خوشحال شدم

بابایی از اینکه از الان به فکرم هستی ممنون خیلی خیلی ..... دوستت دارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 11:2 توسط مامان پرهام |

خاله ریحانه و عمو حمید رضا

سلام خاله ریحانه از email با احساسی که برام نوشته بودی ممنون و سپاسگزارم, خیلی به من انرژی دادی تا بیشتر شیطنت کنم منم دلم برات تنگ شده, فرصت کردی بازم به من و مادر خانمی سر بزن آخه تو همسایه ما هستی دیگه

راستی با درس و دانشگاه چی کار میکنی ؟ خوب پیش میره ؟ سمینارت تایید شد ؟  منم حاضرم در زمینه تجارت الکترونیکی کمکت کنم ! اصلا زمینه کاری من همینه

اگه هم تو کمک نخواستی میرم کمک عمو حمید و فروشنده نرم افزاراش میشم!

همیشه خوش باشی, تا یادم نرفته بگم تا من نیامدم جشن عروسی نگیریدا بذارید منم بیام تو مراسمتان شلوغ بازی در بیارم به عمو حمیدرضا هم سلام برسان 

دوستدارتان پرهام

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 11:39 توسط مامان پرهام |

لحظه دیدار با پرهام

انتظار شیرین برای دیدار با پرهام  یکی از زیباترین لحظه های انتظار بود.

دیروز ساعت ۵:۵۰ دقیقه با ۲۰ دقیقه تاخیر موفق شدیم گل پسرمون را ببینیم پسر کوچولوی ما چون از بد قولی بدش میاد اخمش کرده بود تو هم و همش دستش به نشانه اعتراض به مامامان و بابا هی می برد جلوی صورتش ! ولی خلاصه ما موفق شدیم در یک آن ازش عکس بگیریم ٬

پسر گلم ٫ملوسکم٫ نازنازکم دیشب برای بار چندم فیلمت  نگاه کردیم و عاشقانه لذت بردیم.

از همه هنرنمایی هایی که کردی ممنونیم و مامان و بابا دستان کوچک ترا غرق بوسه می کنند و بر قدمهای تو گل عشق می ریزند.

همیشه پابرجا و استوار باشی ٫ لبی پر خنده و دلی شاد .

پرهام جان دوستت داریم

بابا و مامان

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 9:30 توسط مامان پرهام |

وعده دیدار

امروز حسابی کار دارم باید به خانه ام یه سر و سامانی بده٬ آخه ساعت ۵ قرار مادر خانمی و آقای پدر بیان دیدنم٬ خلاصه میخوان منو چهار بعدی ببینن.

از صبح زود که بلند شدم دارم جارو میکنم و وسایل اتاقم مرتب می چینم٬ می ترسم مامانی فکر کنه من بی سلیقه ام.

ولی بابا فرید خسته شدم یه ماساژ حسابی می خوام

راستی بد قولی نکنیدا من کلی هنر نمایی می خوام از خودم در وکنم.

ارادتمند شما

پرهام

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 9:56 توسط مامان پرهام |

یادش به خیر!چقدر زود گذشت

همیشه اولین روز ماه خرداد مثل اولین روز ماه مهر من یاد درس٬ امتحان و مدرسه می اندازه٬ یاد شیطنتهای دوران تحصیل٬ شب بیداری های شب امتحان ٬ دعای مامان قبل از امتحان و.... ٬ یاد  اولین سال مدرسه و کارنامه ثلث سوم٬ یاد جشنهای آخر سال دبیرستان که جشن آبدو خیار بود و هرکس می توانست هر شیطنتی بکند و مدیر و ناظم هم با او کاری نداشتند٬ یاد تب و تاب کنکور و انتخاب رشته ...

همه آن روزها با تمام خاطرات بسیار خوبش گذشت...

هیچ وقت آن روزها فکر نمی کردم یک روزی خودم مادر بشوم و فکر درس و مشق یکی دیگر باشم و از

حالا دنبال یک مهدکودک و پیش دبستانی خوب بگردم٬ از دوست و آشنا و همکار در این مورد پرس و جو کنم.

خدایا اکمکم کن و این توفیق را به من بده تا بتوانم فرزندی صالح به جامعه تحویل بدم٬ فرزندی که مایه افتخارباشد.

پرهام عزیزم دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 9:19 توسط مامان پرهام |