تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

ارديبهشت هم تمام شد

پسر عزیزم! دومين ماه سال 85 هم به پایان رسید و  به روزهای با هم بودن نزديک می شويم.

دو روز دیگه دوباره من و مامان برای ديدن تو و آگاهی از نمودار رشد تو  آخرين سونوگرافی را انجام

میدیم. دوست دارم پسرم شاد و سرحال ببينم.

بابا فريد

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 10:10 توسط مامان پرهام |

خاله پری خیلی شرمندم کردی

سلام به خاله پری جون! خوبی ؟ خوش میگذره ؟ کم پیدایی خاله ؟

از ابراز لطفت خیلی ممنون٬ ما خیلی چاکریم٬ راستی اسم خودتم خیلی قشنگه٬ اینجایی که من هستم خیلی پری داره٬ پریای اینجا هم مثل شما مهربانند٬

خاله پری از اینکه به Email جواب دادی تشکر

روزهای خوبی داشته باشی

پرهام

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 7:46 توسط مامان پرهام |

خاله هاجر خیلی می خوامت

سلام خاله مهربان خودم

خوبی! خسته نباشی ؟با کلاس و درس در چه حالی؟ منم Powepoint میخوام یاد بگیرم٬

آخه میخوام از دنیای کوچولوها بنویسم٬

خاله هاجر یک کم مامانم نصیحت کن خبیث نباشه بذاره کامپیوتر بازی کنم

دوست دارم

پرهام

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 7:36 توسط مامان پرهام |

خاله متین خیلی مخلصیم

سلام خاله متین! از این که به ایمیلم جواب دادی خیلی ممنون٬ منم دوست دارم از نزدیک ببینمت آخه مامانم همش میگه خاله متین هنرمنده٬ نقاشه٬ گرافیسته٬ روزنامه نگاره .... ٬

خاله متین از الان من و جزء شاگردات ثبت نام کن ٬

ارادتمند شما

پرهام

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 7:31 توسط مامان پرهام |

دیشب چه هوایی بود بابا!

بابایی گلم کجایی؟ دیشب که ما یخ کردیم٬ هوا سرد بود٬ کسی نبود یه پتویی رومان بندازه

مامانی ولی تا صبح راحت خوابید و اصلا یاد ما هم نبود

یواشکی تو گوشش بگو ما هم هستیما

بابایی دوستت دارم ولی مامانی را یه کم کمکی بیشتر

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 8:47 توسط مامان پرهام |

بابا و مامان برای وبلاگ و Email ممنون

مامان خوبم و بابای مهربونم

 سلام گرم مرا از دنیای کوچک پذیرا باشید

من هم دلم می خواهد زودتر به این دنیا بیایم و از نزدیک بینمتان و مثل پسر٬عمه مریم نذارم

تا صبح بخوابید و هی شیطانی کنم.

برای امروز بسه دیگه دستام خسته میشن

راستی امشب اجازه بدید بازی فوتبال آرسنال و بارسلونا را ببینم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 13:29 توسط مامان پرهام |

مامانی! دوستت دارم

فرشته اي بنام مادر

 كودكي كه اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به انجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان , من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد. كودك دوباره پرسيد: اما اينجا در بهشت , من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهي كردو شاد خواهي بود. كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان انها را نمي فهمم؟ خداوند اور را نوازش كرد و گفت :فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را كه ممكن است بشنوي را در گوشت زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد, حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت اگر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود. در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدائي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بايد بزودي سفرش را اغاز كند او به ارامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد. خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد: به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني!

دستبوس تمام مامانای دنیا 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 8:52 توسط مامان پرهام |

چشم انتظار تویم

پسر عزیزم ! از امروز صاحب وبلاگ شده البته هنوز به این دنیا نیامده٬ 8 هفته دیگه به جمع دونفره ما می پیونده و ما را از چشم انتظاری در میاره پسرم منتظر دیدار تو هستیم

دوستدار تو بابا فرید

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 14:11 توسط مامان پرهام |