
گزارش تصویری قرار وبلاگی-بوف جام جم





















پسرم تولد سه سالگیت هزاران بار مبارک
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز



واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از بادکنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

دیروز تو بوف جام جم سر همان قرار وبلاگی که هاله بسیار عزیز و دوست داشتنی اون را ترتیب داده بود یک تولد کوچولو در جمع دوستان بسیار خوبمون برای پرهام گرفتیم به پرهام که خیلی خوش گذشت و دیشب دوباره می گفت فردا هم بریم کیک ببریم.
از همه دوستای بسیار خوبم تشکر می کنم که با محبت هاشون من و پرهام را شرمنده کردند و تشکر ویژه دارم از سمیه جون مامان رزانا که زحمت بریدن کیک را کشیدن و ممنون و متشکریم از مامان دیبا و پرند و مامان نارگل جون که با هدیه بسیار زیباشون داستان شنگول و منگول را برامون کامل کردند.
هاله جون مامان ارشیا از هدیه بسیار قشنگت ممنون عزیزم.
دوستان شرکت کننده تا جایی که اسمهاشون را یاد گرفتم:
مامان دیبا و پرند جونی، مامان نارگل حونم ، لیلا جون مامان مارتیا، سمیه جون مامان رزانا، آرزو حون مامان طاها، مامان آریان جون، مامان پریسا و پارسای دوست داشتنی، مامان شاینا جون ،هاله جون مامان ارشیا ، افروز جون مامان هلیا، گلناز جون مامان هانا و وندا جون، ساناز مامان دانیال جون، مامان آرتای خوشگل، مامان تارا جون، مامان روژین وسمیه جون و مامانای مهربون دیگه ای که اسمشون را نمی دونم از همه تون هزاران بار ممنونم.
عکسهای بوف را تا جایی که خودم عکاسی کردم را براتون میزارم
باز هم تیر ماه آغاز فصل دوست داشتن
تولد گل پسرم، عزیز دلم، معنا و مفهوم زندگی، هستی من و بابا، ستاره درخشان و خورشید زیبای زندگی مون توی دهمین روز این ماه گرم و زیباست و من شب و روز این ماه را همش بی تابم و خاطرات را مرور می کنم و فیلم و عکسها را می بینم و برای پرهام از خاطرات شاد و هیجانات اون روزها تعریف می کنم، همین دیشب بود که پرهام می گفت مامان ببینم دلت را کجاش را دکتر بریده.
دوست عزیزمون هاله مامان ارشیا جون از بوشهر اومده و یک قرار وبلاگی گذاشته سه شنبه ساعت ۴ بعدازظهر بوف جام جم امیدوارم بتونم همه شما عزیزان را اونجا ببینم و دور هم جمع باشیم.
اما از هفته ای که گذشت بگم که پرهام از روز یکشنبه غروب تب کرد اول خفیف بود ولی تا دوشنبه صبح خیلی شدید شد که با استامینوفن و بروفن کنترلش کردیم و بعدازظهر بردیمش دکتر که گفت ویروسی است و نت روز سه شنبه قطع میشه که همینطور هم شد ولی دست راستش از آرنج تا مچ و پای راستش از زانو تا مچ شبیه ابله مرغان تاول شد ولی اصلا خارش نداشت با دکترش تماس گرفتم گفت اگر روی ناحیه شکم و پشت هم به همین صورت شد حتما آبله مرغان و باید تا ۷ روز مرافب باشید در غیر اینصورت حساسیته که خدا را شکر خوب خوب شد و به آبله مرغان تبدیل نشد.
روز چهار شنبه هم عروسی پسر عمه ام بود که پرهام با بچه ها خیلی بازی کرد مخصوصا با دختر داییم مهتا و پسر دایی ام محمد و جای همه شما دوستان سبز خیلی خوش گذشت.
پنج شنبه هم غروب با دایی مشتاق عزیزم که خیلی دوستش دارم و بچه های اون که پرهام خیلی دوستشون داره رفتیم بیرون و پرهام حسابی بازی کرد و شب هم همه خانه مامانم ماندیم و پرهام آخرین نفری بود که خوابید و تا مطمئن نشد که بچه ها خوابیدند بیدار بود.


جمعه صبح زود بیدار شد و با بچه ها بازی کرد و بعد از رفتن اونها دو سه ساعتی بسیار عصبی بود و گریه می کرد تا اینکه ساعت ۱۲ ظهر خوابید و ۴:۳۰ از خواب بیدار شد و سرحال بود.
تا گزارش تصویری به درود
فصل بهار هم با اینکه روزهای پایانی اش را طی می کنه اما داره با مردم این پایتخت نارام و شلوغ همراهی میکنه و انگار دلش بدجوری گرفته و هر چی به سر این شهر می باره آرام نمیشه!
با اینکه روزگارم ابری است و افکارم بسیار مشوش، محل کارم که در خیابان کریم خان زند قرار دارد هر روز عصر خود یادآور بسیاری از ناگفته هاست ...
اما از پرهام گلم بگم که بسیار جو زده این روزها ست و مدام الله اکبر میگه و یا شعارهای سیاسی میده و جالب اینجاست که شعارها را با هم قاطی پاطی می کنه باید بشنوی و بخندی.
روز مادر هم اومد و رفت و این بار بر عکس 6-7 سال قبل روز زن و مادر که همسر مهربون همیشه برام هدیه می خرید و کلی احساسات عشقولانه بروز میداد نقدی حساب کرد و گفت حسی برای این کارها نداره .
اما از 10 روز گذشته بگم که چهارشنبه 20 خرداد نامزدی پسر عمه ام حمید بود که به پرهام خیلی خوش گذشت و تنها پسر در بین جمع 5-6 نفره دختران مجلس بود و هر کدام از اون دخترا سعی می کردند یکجوری پرهام را به طرف خودشون بکشونند، حسابی بهش خوش گذشت ولی به من و باباش اجازه نمی داد از جامون بلند شیم و خودی نشان بدیم و می گفت شما بشینید نیاز نیست نانای کنید، موقع برگشت هم شلوغی خیابانها باعث شد هم شیشه کنار دست من و هم آیینه بغل را ماشین هر دو بشکنه و یک خرج هم رو دست ما گذاشت که بماند.
روز جمعه هم من و بابا فرید را همراهی کرد تا رای دادیم و چون خیلی صف بود و ایستادیم تا نوبتمون بشه با پلیس حاضر در جلوی درب ورودی دوست شده بود و بهش می گفت تفنگت را بده به من، من اینطوری ندارم.
این روزها بازی های کودکانه پرهام جهت دار شده و با انگیزه بازی میکنه و خیلی بامزه در نقش پلیس می ره و ماشینهای خودش را جریمه می کنه یا صحنه تصادف درست میکنه و به من میگه بیا ببین چراغش شکسته، آیینه اش افتاده و ...
عاشق خریدن اسباب بازی های تکراری است و از هر اسباب بازی گاهی چند تایی داره!
پسر کوچولوی ما تو هر چیزی اعمال نظر میکنه از رنگ مو لباس گرفته تا نوع پوشش ظاهری و یک پا رضا خان هستند و با حجاب به هر نوعی مخالف. از روزی هم که موهام را رنگ کردند مرتب میگه برو حمام بشور این رنگ پاک بشه دوباره موهات سیاه بشه، دیشب بهم میگفت مامان برو موهات را سیاه رنگ کن.
همسری داریم اهل رنگهای فانتزی و عاشق تغییرات و پسری که دوست داره مامانش همونی باشه که هست.
دیروز صبح نمی شد خانه را نگاه کرد انگار سمساری بود از هر چیزی یک نمونه توی هال یافت می شد اومدم جدیت به خرج بدم به پرهام گفتم تا 10 می شمارم تمام اسباب بازی هات را جمع می کنی وگرنه همه را می ذارم تو کیسه زباله و می دهم آقای شهرداری ببره فکر می کنید چی شنیدم و کلی ضایع شدم، گفت : خب بزار ببره عیب نداره میریم از عابر بانک پول می گیریم دوباره می خریم اینها دیگه قدیمی شده.
همکار خیلی خوبم همون خاله ریحانه معروف پرهام که پسرم خیلی دوستش داره دو هفته رفته مرخصی و من تنهام دلم برات تنگ شده همکار خوبم. این هفته را هم باید بدون حضورت سپری کنم.
داریم وب سایت های جدیدمان را نصب می کنیم اولین هم برای ریاست است و تا ساعتی دیگر باید برروی سرور نصب گردد و من همچنان دارم دور و برم را نگاه می کنم.
روز چهارشنبه هم عروسی یکی دیگر از پسرعمه هایم است خلاصه از خجالت خودم در امدم و دو تا پارچه دادم به یک مزون تا برایم بدوزند رفتم پرو خیلی عالی شده بود خودم که بسی کیف کردم.
فعلا نمی توانم عکی بزارم سیستم کاربریم به دلیل مشکل مادربورد رفته سخت افزار و الان دارم پای یک سرور می نویسم .
تا بعد بای
روز مادر مبارک
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
با توجه به شرایط امروز این جامعه اصلا هیچ حس و حالی برای نوشتن ندارم یعنی دستم بر نوشتن نمی رود و نه یارای اندیشیدن دارم تا کی نمی دانم ،نه فقط من که ۱۱ طبقه محل کارم در سکوت سیاهی فرو رفته است و انگار تعطیلی مطلق است.
دیشب به این نتیجه رسیدیم که از این مملکت دل بکنیم و برای ساختن آینده پرهام دیگه اینجا نمانیم و بریم. این یک تصمیم جدی است و بهترین بهانه هم برایمان ادامه تحصیل است.
فقط این پست را نوشتم که روز مادر و زن و تولد بی بی دو عالم خانم فاطمه زهرا را به همه دوستای بسیار گلم و مامانای وبلاگی تبریک بگم و براشون دنیا دنیا شادی و سلامتی را از خدای متعال خواستارم.
سفرنامه از تهران تا ...
روز دوشنبه دم دمای عصر تهران گرم و آلوده را به مقصد زنجان ترک کردیم هر چی از تهران دور تر می شدیم آسمان صاف تر و هوا تمییز تر می شد ساعت ۹ شب بود که رسیدیم زنجان، هوا آنقدر سرد بود که من را به یاد شبهای آذرماه انداخت بالاپوش تابستانی ما اجازه نمی داد که حتی پنجره ماشین را برای پرسیدن آدرسی پایین بکشیم و فرید جون یکی دوبار مجبور شد پیاده بشه از سرما قندیل بست، پرهام موش موشکم که مجهز به لباس زمستانی شده بود زیر پتو چمباته زده بود و بیرون را نگاه میکرد جای همه تون خالی رسیدیم هتل و شام بسیار خوشمزه ای خوردیم که از همه بهتر سوپ پیش غذاش بود که خیلی گرممون کرد ولی بعد از شام می خواستیم توی شهر گردشی کنیم که از ترس اینکه پرهام دچار سرماخوردگی بشه ترجیح دادیم بریم اتاقمون و چایی را هم اونجا بخوریم.
عکسهای پرهام تو هتل



اتاق بسیار بزرگ و تمییزی بود و همه جور وسایل رفاهی داشت و از همه مهمتر گرم بود.
نمایی از جاده زنجان میانه

ساعت ۷ صبح روز سه شنبه بعد از خوردن صبحانه سفر به آذربایجان غربی را آغاز کردیم و ساعت ۱۲ رسیدیم خانه خواهری مهربون همسر وبیش نیم ساعتی اونجا بودیم و چایی خوردیم و می خواستیم ناهار هم بمانیم که آنا جان زنگ زدند و گفتند برامون کوفته پختند و ما هم سریع السیر رفتیم اونجا تا به کوفته خوشمزه برسیم و جای همه تون بسیار خالی بود.
از همون شب مهمانی های ما هم شروع شد و برای شام خانه عمه مریم و فردا شبش عمه مهری و بعد خانه عمو جون، جای همه تون خالی آش و سوپ و دلمه فراوان خوردیم و روز پنج شنبه هم رفتیم به سمت شهرهای کردنشین مهاباد و ... که اگر گرمای هوا مزاحمت ایجاد نمی کرد سفر کوتاه خیلی خوبی بود و پرهام تا تونست اسباب بازی خرید.


تو این یکی دو روزی که اونجا بودیم به چند تا پاساژ ترکیه ای سرزدیم و من یک کت و دامن خیلی خوشگل برای نامزدی پسرعمه ام خریدم و همسر عزیزم هم برام یک پارچه بسیار زیبا و پرکار به عنوان هدیه روز مادر از طرف پرهام خرید که خیلی مورد توجه و استقبال قرار گرفتوقتی برگشتم روز یکشنبه فورا بردم دادم خیاطی تا برای ۴ تیر ماه که عروسی یک پسر عم دیگه است بدوزند.
پرهام لدر سوار

پرهام به غیر از بد غذایی که اینجا هم ما باهاش درگیر هستیم در موارد دیگر ما را اذیت نکرد و خیلی خوب با بچه ها بازی کرد و بهانه گیری نکرد و حسابی از بودن در جمع خانواده پدری مسرور بود تا جایی که می گفت مامان همین جا خانه آتا جان بمونیم نریم خانه خودمان. البته ناگفته نماند که اونجا دیکتاتوری مطلق پرهام حاکم بود و هرکاری که می خواست می کرد و هیچ کس هم بهش هیچی نمی گفت و به جای پرهام محمد عمه مریم که تقریبا همسن پرهام است مواخذه میشد.

روز جمعه هم صبح الطلوع حرکت کردیم و ساعت ۵ عصر هم خانه بودیم سفر خیلی کوتاهی بود ولی به من خیلی خوش گذشت و دیدارها تازه شد و آب و هوایی عوض کردیم.
پسرم 35 ماهه شدی
خدا را بی نهایت شکر گزارم که شرایط جسمی پرهام خیلی بهتر شده و یک کمی احساس گرسنگی می کنه و منم سعی می کنم تنوع بیشتری به غذاهاش بدم.
دیروز موقع برگشتن به خانه رفتم خیابان بهار و به مناسبت ۳۵ ماهگی براش ۵-۶ دست لباس خریدم که لباس خواب خریداری شده از همش خوشگل تر بود و خیلی مورد توجه قرار گرفت.
حس استقلال پرهام دیگه خیلی زیاد شده و دوست داره همه کارهاش را خودش انجام بده از دست شستن تا WC رفتن، کفش پوشیدن تا ... و این یعنی پسرم، پاره وجودم دیگه داره برای خودش مردی میشه و می تونه خیلی از کارها را به تنهایی انجام بده.
عاشق طالبیِ و با میل می خوره و هر وقت هم که ببینه داره تمام میشه به همه ملتمسانه می گه طالبی بخربد.
ما یک فرشته مهربون داریم که به ازای کارهای خوبی که پرهام انجام بده براش جایزه که می تونه آبنبات و کاکائو باشه تا اسباب بازی هدیه میاره، حالا کار ما در اومده هر کاری که می کنه کمیگه به فرشته مهربون بگو، زود باش بگو ، دیشب شام نخورده کاکائو می خواست و من هم به فرشته مهربون گفتم ولی نیاورد پرهام هم عصبانی شد و گفت حتما تو ترافیک گیر افتاده ![]()
روز جمعه پرهام را بردیم خارج از تهران و رفتیم به سمت جاده هراز و آبعلی، جاتون خالی هوای ابری و بسیار خوبی بود و جای همه خالی صبحانه و ناهار را تو دل طبیعت خوردیم.
پرهام هم به جرگه دلستر خورها پیوسته و ما را بسی از این هم پیمانی خوشحال کرده ![]()
امروز عصر هم حرکت می کنیم اگه دیر بشه شب را زنجان می مونیم برامون دعا کنید که پرهام خوش سفر باشه و اذیت نشه
تا هفته دیگه بدرود![]()
هفته دیگر...
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
شهادت بانوی دو عالم را خدمت شما دوستان عزیز تسلیت می گویم.
سلام به همه دوستای بسیار مهربون و گلم از احوالپرسی های همتون ممنون وامیدوارم همیشه تنتون سالم و دلتون شاد و لبتون خندون باشه.
خدا را شکر تو هفته جاری پرهام عزیز دل مامان حالش خیلی روبراه تر شده و دیگه اثری از آثار بیماری کذایی تو تنش نیست ولی همچنان بی اشتهاست و فقط دوست برنج سفید با ماست بخوره، البته همراه با طالبی که تنها میوه ای که هنوز دل زدش نکرده و بعد از هر وعده غذایی از ما طلب می کنه و روزی ده بار هم می پرسه مامان اگه همه طالبی ها را بخورم بازم برام می خرید یا نه؟
جمعه گذشته براش یک گوسفند عقیقه کردیم و همش را درسته دادیم به یک مرکز خیریه تو شاه عبدالعظیم تا خودشون کارهاش را انجام بدند.
روز یکشنبه هم مامانم برای پرهام سفره حضرت ابوالفضل نذر کرده بود که اون را هم ادا کردیم و برای همه نی نی های گل و ماماناشون خیلی دعا کردم تو اون حال و هوا یاد دو تا نی نی خیلی بودم یکی نازنین فلطمه عزیزم و یکی هم دل آرام جونم .
این گوش درد و تب باعث شد که مامانم دوباره زحمت نگه داشتن پرهام را بکشه و فعلا مهد کودک نره و بمونه خانه؛البته پییشنهادش را دکتر ناصری داد که تا دو هفته بعد از پایان آنتی بیوتیک بمونه خانه.
نمی دانم این آنتی بیوتیکهای ایرانی از چی ساخته میشند گچ یا یک چیزهایی شبیه آن که اثر ندارند، این بار دکتر برای پرهام جون آنتی بیوتیک Cefaclor را تجویز کرد که هنوز به روز دوم نرسیده بود هم سرفه و هم آبریزش بینی و هم تب پرهام کاملا قطع شد و آنقدر خوش رنگ و طعم بود که پرهام می گفت مامان از این شربت به من زیاد زیاد بده مثل بستنی توت فرنگی می مونه.
روز سه شنبه هم بردیمش چک آپ مجدد و دکتر گفت در حال حاضر مشکلی نداره ولی باید تا آخرین قطره آنتی بیوتیک را بخوره.
چون پرهام روزها خانه است عصرها را باید بره بیرون و دوری بزنه و حال و هوایی عوض کنه روز دوشنبه بردیمش پیست اسکیت ایران زمین تا هم از نزدیک اونجا را ببینیم و شرایط ثبت نام و ساعت کلاس برای رده های سنی پرهام را بپرسیم که به ساعت کلاس رده سنی ۱۵تا ۲۵ ساله برخورد کردیم و کلاس بسیار شاد و مفرحی بود و وسوسه شدم برم ثبت نام کنم و همسری هم داره خیلی تشویقم میکنه که حتما برو برای تغییر روحیه خیلی خوبه!
از اونجا هم که بر می گشتیم پرهام را بردیم یک مرکز آتش نشانی تا از نزدیک ماشین آتش نشانی و آتش نشانها را ببینه که استقبال کرد و با عمو آتش نشان سوار ماشین شد و نیم ساعتی هم اونجا بودیم.


بچه ها هفته به هفته تغییر می کنند و بزرگتر می شن دیشب داشتم شام می پختم پرهام اومده به من می گه" مامان مرسی که برام غذا درست می کنی؛ دستت درد نکنه" غرق لذت شدم و هوارتا بوسیدمش و کلی قربون صدقش رفتم.
سوپر شیر روزانه شیری همراه با کلسیم،آهن،ویتامین C&Dکه بعد از مشورت با دکتر پرهام به جایگزین شیر میهن شده و پرهام هم طعم اون را دوست داره البته پرهام شیر توت فرنگی مکستور را به همه شیرها ترجیح میده ولی متاسفانه جایگزین شیر گاوی نمی شه.
جمعه گذشته رفته بودیم خانه عمو علی که دوست و همکلاسی فرید جون و از دوران دبیرستان همکلاسی بودند و این دوستی همچنان ادامه داره پرهام خان اونجا چند ساعتی خوابید و هر کاری هم کردیم بلند نشد و مجبور شدیم توی خواب بغلش کنیم و بیایم خانه، نزدیکی های خانه بود که فهمیدم کفش گل پسری جا مانده و شنبه که اومدم سرکار رفتم خیابان سنایی براش یک کفش تابستانی مارک دار Klin که برزیلی بود خریدم که هم خیلی خوشگله و هم بوی پودر بچه میده و بعد از دو هفته و یکی دوبار شستشو همچنان بوی خودش را حفظ کرده و پرهام خیلی دوستش داره.
بعد از یک هفته که در وضعیت پانتومیم بودم صدام یواش یواش داره درمیاد و به قول همکاری میگه داری بزرگ میشی و صدات دورگه شده.
هفته دیگه هم اگه کلاس روز سه شنبه ام که ساعت ۳ تا ۶ عصر هست را بتونم دوربزنم عازم دیار خانواده همسر هستیم و می خوایم بریم آذربایجان غربی.